پارت بیست و هشتم :

حامی چشم‌غره‌ای سمت مهوا رفت و رو به مادرش گفت: آرش!
رنگ از رخ مهوا پرید و توران با اخم ظریفی پرسید: آرش کیه؟
حامی بدون جوابی به مادرش، گوشی را برداشت و با لحن تندی لب زد: بله؟
آرش خونسرد و آرام جواب داد: سلام، اومدم باهاتون صحبت کنم. موضوع مهمی پیش اومده وگرنه این وقت شب، بی‌خبر مزاحم نمی‌شدم.
حامی نگاهی به چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی مهوا انداخت و دکمه را فشرد.
- بیا بالا. <

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    هنوزنه به دارنه به بارمادرجان خانم هه هه

    ۲ سال پیش
  • فری

    0

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    چقدرخونسرداین ارش خان خوب بلده باکاراش وحرفاش حرص همه رودربیاره

    ۲ سال پیش
  • محیا

    0

    آرش چرا اومده خونه مهوا ، چی میخواد بگه !

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    مرسی بابت پارت هدیه نگار جون💋❤️وایییی امیر یعنی دوستش داره که عصبانی شد😎😍عالی بود مرسی ❤️وایییی آرش یعنی می خواد چی بگه😮

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    چقدر لجبازه آرش ، مثلا اومدی مهوارو حرص دادی حالا چی میخوای بگیُ

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    واقعا چقدر روش زیاده ،نمیدونم واقعا از مهوا خوشش میاد یا سر لج و لجبازی داره این کارها رو می کنه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️