پارت سی و ششم :
نگاهش ثابت مانده بود و حتی توان پلکزدن نداشت. با دهانی نیمهباز بهکندی نفس میکشید و حجم سنگینی را روی سینهاش احساس میکرد. انگار که دستهایی تنومند، گلویش را فشرده باشند و او هر لحظه به مرگ نزدیکتر شود!
لبهایش چندینمرتبه باز و بسته شدند اما آوایی از گلویش شنیده نشد. بهتزده و با تقلایی دوچندان، صدایش را آزاد کرد و لب زد: ا... ا... ام... امیر!
اخمآلود، خشک و خشن، خالی ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سعادت
0خوب است
۲ سال پیشمریم
2خیلی عالیه😍 من فکر میکنم امیر مجبوره که این رفتار رو داشته باشه و مهوا رو دوست داره
۲ سال پیشرویا
3آخه چرا😑 امیر بیشعور🫠😂 ولی شاید مجبوره اینطوری با مهوا رفتار کنه ممنون نویسنده جون🥰❤️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظرت عزیزم🌹🙏🏻❤
۲ سال پیشم
3کار امیر به هردلیل واجباری باشه درنظر من هیچی از عوضی بودنش کم نمیکنه،دیگه مجبور نیست اینقدرپررو باشه
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🙏🏻🌹❤
۲ سال پیشساناز
0❤️❤️❤️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
❤🙏🏻🌹
۲ سال پیشZarnaz
1خیلی خیلی عالیه ممنون نگار جون 😍💋داستان متفاوتی داره😍از امیرم متنفرم خودخوا😡آرش با اون تیپ و اخلاق شیطونه اش از امیر مرد تره😍
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از انرژی فوقالعادهت عزیزم❤🙏🏻😘😍
۲ سال پیشمریم گلی
1واقعا از امیر این انتظار رو نداشتم ،چقدر وقیح صحبت میکنه ،راستش بیشتر از آرش انتظار این رفتارها رو داشتم ،خیلی قشنگ بود نگار جون 🙏♥️💓💓
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
هرکدوم یهجوری مهوا رو اذیت میکنن. ممنون که همراهی میکنی عزیزم❤🙏🏻
۲ سال پیشمحیا
2اتفاقا مهوا خوب کاری میکنه که به الیاس کمک میکنه ، الیاس باید زودتر بی گناهیش ثابت بشه
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
👌🏻🙏🏻🌹
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0اولین بارمیخونم چشمهاش سفیدشدن افتادهمه نویسنده هامی نویسن چشمهاش سیاهی رفت افتادجالب بود🙏