لیست کلیه پارتهای رمان زندگی را نمی بازم : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 161
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 41
حامی گیج و گنگ اطرافش را نگاه میکرد و مهوا با دیدنش هراسانتر از قبل شد اما فرصتی نداشت و بازوی حامی را کشید. - بشینید میگم... حامی خواست مقاومت کند اما آرش با دیدن چند مرد که به سمتشان میدویدند، او را به داخل ماشین هل داد و خودش هم پشت فرمان نشست. یکی از مردها شلیک کرد و مهوا جیغ بلندی کشی...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 42
قبل از اینکه امیر فرصتی برای جواب دادن پیدا کند، یکتا اشکهایش را پاک کرد و گفت: برای اینکه وقتی تو زنگ زدی، ما دوتا بدشانس و بدبخت، کنارش بودیم. هرچی گفتیم بذار پیاده بشیم، لج کرد و تختهگاز اومد سمت تو! آرش نفسش را عصبی بیرون داد و باز هم به آینه نگاه کرد. - خیلی درد داری؟ عرق ریزی بر پیش...
بروزرسانی در : ۶۸۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 43
همگی بهتزده نگاه میکردند و سر جایشان خشکیده بودند. آرش متوجه سردشدن بیش از حد دست حنانه شد. نگاهش کرد و دلنگران پرسید: خوبی حنا؟ زانوهای دخترک سست شد و نفسش بهسختی بالا میآمد. روی زانوها نشست و نفسزنان لب زد: حس میکنم دارم خفه میشم آرش! آرش چمدان و قفل فرمان را رها کرد. گوشی را درون جی...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 44
دخترها در اتاق جمع بودند و هرکدام بغضآلود گوشهای کز کرده بودند. حنانه به مهوا نگاه کرد که زانوهایش را بغل گرفته بود و لبهایش از شدت بغض سنگینی که در گلو خفه بود، میلرزید. چمدانش را باز کرد و یک تونیک آبیکاربنی، همراه شلوار مشکیرنگ را از داخل آن بیرون کشید. لباسها را سمت مهوا گرفت و با لبخن...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 45
آرش نگاه از حامی گرفت و مشغول باز کردن روسری از دور بازوی امیر شد و گفت: درآر پیراهنت رو، باید زخمت رو تمیز کنم. تا فردا عفونت میکنه. امیر سعی داشت به اطرافش نگاه نکند و مشغول باز کردن دکمههای پیراهنش شد. رکابی سفیدرنگش، جذب اندام ورزیدهاش بود و لکههای خون، رویش نشسته بود. حامی جلو آمد و ن...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 46
آرش کمی نگاهش کرد و بعد نفسش را بیرون داد. - باشه... تو که راست میگی. ولی اگه دوسش داری باید بگم داره تو بد دردسری میفته. برای اینکه رابطهشو با تو، از حامی پنهون کنه... کلی دروغ بهش گفته و روز به روز داره دردسر بیشتری براش درست میشه. الان دیگه آدمای سرلکم دنبالشن. امیر نگاهش به نقش و نگار فر...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 47
مهوا شوکه و مبهوت نگاهش کرد. کار از کار گذشته بود و دیگر به هیچ طریقی نمیتوانست حقیقت را از حامی پنهان کند. ناباورانه با صدایی مرتعش گفت: تو بگو من چکار کردم که اینهمه دشمن شدی باهام؟ که میگی گمشم از زندگیت برم؟! تو نبودی قسم میخوردی همهجوره پام وامیستی؟ تو نگفتی نمیذاری آب تو دلم تکون بخور...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 48
مهوا با زمختی جواب داد: امیر برام مهم نیست که بهخاطرش بخوام از تو متنفر بشم، اصلا تو کی هستی که بخوام ازت نفرت داشته باشم، یا بخواد خوشم بیاد؟ من حتی یهلحظه هم بهت فکر نمیکنم، پس خودتو اذیت نکن و بیخود رازتو برملا نکن! لبخند روی لبهای دخترک خشکید و نگاهش را پایین انداخت. با شانههایی فرو افت...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 49
ساعتی بعد، با وجود تمام دلنگرانی و غمی که داشت، وقتی از بهداری بیرون آمد، با دیدن آنهمه شور زندگی و صفای روستا، سر شوق آمد. قدمزنان سمت خانههای روستا به راه افتاد. پسرها زیر سایهی درخت تنومندی فوتبال بازی میکردند و دخترها با لباسهای زیبای محلی، کنار جوی آب، آببازی و شیطنت میکردند. بوی ...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 50
صدای جیغ دخترها بلند شد و ماشین با تکانهای شدیدی از حرکت ایستاد. مهوا سرش را پایین گرفته و دستهایش را محکم روی گوشهایش فشار میداد. با چشمهایی بسته، پیدرپی فریاد میکشید و قلبش از شدت تپشها میخواست از سینه بیرون بزند. گردوخاک شدیدی از زمین برخاسته بود و با هر نفس، به سرفه میافتاد. صدای فر...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 51
نفس الیاس در سینه حبس شده بود و ناباورانه زمزمه کرد: یکتا... یکتاجان، بابا... و با اشارهی مرد، دوباره دهان دخترک را بستند. الیاس لب به التماس باز کرد: کاری با بچههام نداشته باش، به جون یهدونه دخترم که منم از جلال بیخبرم! اشکهای گرم، صورت یخزده از وحشت و اضطراب دخترک را خیس کرده بودند و ...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 52
کمی بعد، دخترک را از خودش جدا کرد و با ملایمت پرسید: میتونی هرچی شنیدی رو از اولش توضیح بدی؟ یکتا دست آرش را محکم گرفت، انگار هنوز هم هراس داشت تا مبادا دومرتبه سراغش بیایند و از برادرهایش جدایش کنند. ترس در وجودش لانه کرده بود و قلبش را میلرزاند. با صدایی مرتعش لب باز کرد: منو بردن پیش یه مر...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 53
آرش کنار امیر نشسته بود و آهسته طوری که فقط برادرش بشنود، گفت: الان باید خوشحال باشم که هنوز جونم برای بابای کلاهبردار و دروغگوم ارزش داره و میخواد نجاتم بده یا دو دستی بکوبم تو سرم از ننگ اینکه پسر این آدمم؟! امیر با صدایی بیرمق جواب داد: اینجوری نگو... شاید یکتا اشتباه متوجه شده. ما هنوز ح...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 54
همگی کنار هم جمع شدند، انگار این نزدیکی و با هم بودن، به آنها قوت قلب میداد. مرد بسیار قدبلند و درشتهیکلی با سری طاس، چارابرو و لبهای کلفتی که حتی سبیلهای پهن و بلندش آنها را نپوشانده بود، میان چهارچوب در ظاهر شد. نگاهش روی صورت تکتکشان میچرخید و حرفی نمیزد. آرش آهسته زیر لب گفت: یاامامز...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 55
زمان بهکندی میگذشت. نمیدانستند چقدر گذشته است، شب است یا روز؟ فقط هر لحظه حالشان از شدت ضعف و گرسنگی بدتر میشد و بیطاقتتر میشدند. زخمها و کبودیهای تنشان درد میکردند و پهلویشان میسوخت. مهوا سر روی شانهی حامی داشت و حنانه کمی آنطرفتر کنار یکتا و آرش نشسته بود. - امیر نیومد... بلای...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 56
آرش قدم برداشت و لحظاتی بعد، بهتزده و حیران به امیر نگاه میکرد که داخل باغ، روی صندلی فلزی و پشت میز گرد سفیدرنگ نشسته بود. مقابلش نشست. در فاصلهای نهچندان دور، چند مرد نگهبان و سگهای درشتهیکل ایستاده بودند. درختان سربهفلک کشیده و دیوارهای بلند، زیر آسمانی نارنجی و سرخ که رو به غروب میرفت...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 57
اسلحه را روی میز کنارش گذاشت. پا روی پا گرداند و تکیهزده بر مبل، با غرور لب باز کرد: با کشتن شماها و الیاس چیزی گیرم نمیاد. نهایتش دلم خنک میشه. اما اگه باهام همکاری کنید، سود میبریم... هردوطرف! هم من، هم شما. امیر بعد از سکوتی سنگین، لبهایش لرزید و بیرمق پرسید: چکار باید بکنیم؟ سرلک زبان ...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 58
چشمهای آرش چون ذغالی گداخته بود و تنش آشکارا میلرزید از وحشت کاری که قرار بود انجام دهند. دست امیر روی شانهاش فشرده شد، با صدایی مرتعش کنار گوشش زمزمه کرد: برگشتیم چیزی نگی که همهشون به هم میریزن... نصفهشب میان سراغ اون سهنفر و طوری که خودشونم متوجه نشن چه اتفاقی داره میفته، میبرنشون. ا...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 59
یکماه بعد... تشنگی زیاد، کلافهاش کرده بود. دست چپش سنگین بود و احساس میکرد، وزنهای سنگین را به آن وصل کردهاند. با تکان ریزی که خورد، درد به جانش چنگ انداخت و نالهای زیر لب سر داد. آهسته پلک باز کرد. فضای تیره و تار، آرامآرام روشن میشد و نور، باعث شد صورتش را جمع کند. کمی که به فضای روش...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 60
نفس در سینهی دخترک حبس شد. تودهای سفت و سخت راه گلویش را بسته بود و داغی اشک را پشت پلکهایش احساس کرد. وحشت داشت از جواب سؤالی که بر زبانش نشسته بود و میخواست بپرسد. صدایش لرزان و بریدهبریده از گلو خارج شد. - ک... ک... کدوم... کدوم پسرش... کدوم زندهس؟! اختیار اشکهایش را نداشت و گرمایشا...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
