پارت سی و نهم :
یکساعت بیشتر به پایان ساعت کاری شرکت نمانده بود و نیما مشغول بررسی حسابها بود که تقهای به در اتاقش خورد. با خستگی سرش را بالا گرفت و چین به پیشانیاش افتاد.
- بله، بفرمایید.
در اتاق باز شد. نیما که انتظار دیدن آبدارچی را داشت و گمان میکرد مثل هرروز چای آوردهاست، با دیدن حامی، ابروهایش گره افتاد. ساعتمچیاش را نگاه کرد. لبخند روی لب حامی نشست.
- ساعت نگاه نکن، هنوز یه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
0آخه زندان چه بلایی سرحامدآمدکه یال کوپال انداخته🙏