پارت چهل :

یکتا اما اصرار کرد و گفت: بیا بریم دیگه، مزاحم چیه؟ تعارف که نداریم با هم.
حنانه کمی مردد ایستاد و امیر پیاده شد. چمدانش را داخل صندوق‌عقب گذاشت و حنانه ناچار روی صندلی عقب نشست. یکتا نیز پیاده شد و کنار حنانه جای گرفت. دقایقی بیشتر از حرکتشان نمی‌گذشت که گوشی امیر زنگ خورد. با دیدن شماره‌ی آرش و یادآوری قرار مهمانی، دلشوره گرفت و تماس را وصل کرد.
- الو... جانم؟
صدای نگران آرش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    واقعا عالی بود مثل بقیه رمانهاتون عالی هست

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    بد موقعه ای تموم شده آخه یعنی چه مشکلی پیش اومده نگار جون میخوای چی برسر دخترمون مهوا بیاری بدبخت شد حامی اونها رو دیده ای کاش بتونه توضیح بده ومشکلی پیش نیاد

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    0

    وای خدا رو شکر مهوا بیرون اومد ولی با حامی چی کار میکنه

    ۲ سال پیش
  • محیا

    4

    وای وای حامی فهمید ، مهوام با اون وضع آشفته اومد بیرون نکنه فهمیدن مهوا و بقیه از طرف کی اومدن !!!!!

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    خیلی قشنگ و هیجانی بود دمت گرم نگارجون

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    خیلی هیجانی بود این پارت ،پارت بعدی حتما هیجان انگیزه ،ممنوننویسنده جون

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    🤗😍

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    هردوتون رو می خوانم و عالی می نویسید ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    واییییی نکن فهمیدن که مهوا از طرف کی امده😮عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️اتفاقا من رمان هردوتاتون میخونم هردوتون عالی مینویسین مرسی از هردتون💋❤️😍

    ۲ سال پیش
  • رویا

    1

    تا اینجا خیلی عالی بوده پارت بعدی احتمالا خیلی هیجان انگیزه مرسی نگار جون ❤️🌹🌚

    ۲ سال پیش
کپی شد!