لیست کلیه پارتهای رمان زندگی را نمی بازم : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 161
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 81
به موهای فر و کوتاهش که با تاجی از گلهای ریز سفیدصورتی و یک تور سفید، آراسته شده بودند، نگاه کرد. ناخنهایش چقدر زیبا شده بودند و حیف از آن آرایش بینقص که با اشک پاک میشد. چرا حامی چنین سرنوشتی را برای خودش و حنانه خواست؟! میشد عروسی را به حجله ببرد که سراسر وجودش عشق باشد و خواستن... میشد ک...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 82
مهوا لبخند کمرنگی زد و سر روی شانه خماند. دلجویانه لب باز کرد: پاشو حنانه... بیا بریم دورهم یهکم از این حالوهوا درمیای. جلوتر رفت و مقابلش نشست. دستش را روی دست سرد حنانه گذاشت و گفت: شیدا راست میگه، با گریه که چیزی عوض نمیشه. مطمئنم اونم از حال دلت خبر داشته که اول صبحی اینجوری اومده و اصرار...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 83
اخمآلود پلههای ادارهی آگاهی را بالا میآمد و همانطور که عرق پیشانیاش را با دستمال میگرفت، غرولند کرد: اه اه... هوای به این گرمی، هی ما رو میکشونن اینطرف، اونطرف... کلانتری برو، آگاهی بیا... بهجای سرلک منو میگرفتن راحتتر بودم والا! چه وضعشه؟! وارد راهرو شدند و آرش گفت: کم نق بزن دختر...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 84
از فرط خشم، بهتندی نفس میزد و روی صندلی نشست. نگاهش را از چشمهای پرگلایه و خیس از اشک حنانه گرفت. دخترک سعی داشت اشکهایش را پاک کند و دیگر گریه نکند تا مبادا حامی متوجه شود. متنفر بود از این ترس، از حامی و تمام کسانی که او را به این نقطه رسانده بودند. به جایی که نه راه پس داشت و نه پیش... ...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 85
تماس را قطع کرد. صدایی از حنانه نمیشنید. آنقدر فکرش درگیر مشکل خودش بود که حوصلهای برای دلداری دادن حنانه نداشت. فقط دلش برای دخترک میسوخت... روی تختش دراز کشید. تمام اتفاقات روز را در ذهنش مرور کرد. اینکه سرلک و عدهای دیگر دستگیر شده بودند و پروندهی ماجرای الیاس بزودی بسته میشد، تنها ات...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 86
مانتو را روی شاخهی درخت پهن کرد تا خشک شود. از همان فاصلهی دور، به مهوا نگاه میکرد که کنار قبر زانو زده و گلی را که در دست دارد، پرپر میکند. به ساعت مچی مشکیرنگش نگاه کرد، کمی بعد باید دخترک را صدا میزد تا فرصت حرفزدن داشته باشند. همان لحظه گوشیاش زنگ خورد. شماره ناشناس بود و با اخم ظری...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 87
هردو کنار هم نشسته بودند. آرش از روی داشبورد، نایلون فریزری را برداشت و رو به مهوا گفت: صبحونه خوردی؟ سؤالش کافی بود تا مهوا ضعف و گرسنگیاش را یادآور شود و آهسته لب زد: نه، فقط یه فنجون چای خوردم. آرش ابروهایش را بالا برد و گفت: یعنی میخوای بگی، صبحونهای که عاشقشم رو باید باهات نصف کنم؟ ح...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 88
آنقدر از دست آرش عصبانی بود که اخمآلود به بیرون خیره شد و تا رسیدن به خانه، حرفی نزد. ماشین که در نزدیکی خانهشان متوقف شد، همانطور بیحرکت نشسته بود. آرش سمتش چرخید و گفت: قصد پیادهشدن نداری؟ سر کوچهتونه ها! مهوا بیآنکه نگاهش کند، گفت: پیادهشو مانتو بپوشم، میرم. آرش سرش را روی شانه خم ...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 89
ساعتی از غروب آفتاب گذشته بود. عطر قیمه در فضای خانه پیچیده بود و صدای جلزولز روغن به گوش میرسید. موزیک ملایمی از موبایلی که روی میز ناهارخوری بود، پخش میشد. صدای چرخیدن کلید در قفل، به گوش رسید. مهوا که در آشپزخانه بود، با شنیدن صدای در، به پشتسر نگاه کرد. حامی را دید که کفشهایش را داخل جاکف...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 90
با خستگی زیاد، کشوقوسی به تنش داد. از پیشخوان فاصله گرفت و روپوش سفیدش را از تن درآورد. کیفش را برداشت و از همکارانش خداحافظی کرد. سمت ماشین پارکشدهاش مقابل داروخانه میرفت که گوشیاش زنگ خورد. شماره ناشناس بود و متفاوت با شمارهی قبلی! کنار ماشین ایستاد و تماس را وصل کرد. - بله؟ همان صدای...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 91
با تأیید مهوا، حامی به اتاقش برگشت. حنانه روی تخت نشسته بود و کتاب میخواند. حضور حامی را متوجه شد اما چشم از کتاب برنداشت. فقط ابروهایش را گره انداخت. حامی کنار تخت ایستاد و با لحن ملایمی گفت: حناجان... دخترا دارن... هنوز حرفش تمام نشده بود که دخترک نگاه تندی انداخت. - اسممو کامل صدا بزن! ...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 92
مهوا لب کج کرد و سرش را به طرفین تکان داد. - اینم از همون شوخیای لوس و بیمزهی همیشگیته؟! - نه اتفاقا... کاملا جدی دارم میگم. میخوام اینجوری بفهمم کی بهت نزدیک میشه؟ چشمهای دخترک با هر کلام آرش، گردتر میشد و یکدفعه صدایش بالا رفت. - بعد به من میگی عقل نداری...! تو چی؟ بهجای مغز، گچ...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 93
نور ملایم آفتاب از لابهلای پرده، پلکهای متورم و سرخش را نوازش میداد. سرش مثل توپی سنگین بود که توان بلندکردنش را نداشت. درد تا وسط مغزش نفوذ میکرد. صدای تقتق در زدن به گوشش رسید. نباید اجازه میداد هیچکس وارد اتاقش شود. وحشت داشت از تمام آدمهای اطرافش. - بله؟ صدای حامی بلند شد. - دارم...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 94
آرش قاشق و چنگالش را دوطرف ظرف گذاشت. سر روی شانه خم کرد و گفت: مهوا... نمیگم سخت نیست، نمیگم غمانگیز نیست، حق داری. اما یهکم قوی باش دختر... یهخرده محکم باش. - هیچ انگیزهای برام نمونده. انگار اصلا دیگه دلیلی برای زندگی ندارم. - منم امیرو از دست دادم، اما یکتا رو هنوز دارم، اگه پدرم نیست،...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 95
بیحرف و مطیعانه به دنبال آرش، وارد پاساژ شد. بیشتر از آنکه نگاهش به ویترین مغازهها باشد، به آدمها نگاه میکرد و لبخندهایی که بر لب داشتند. دلش برای روزهای عادی زندگی تنگ شده بود. - این چطوره؟ با صدای آرش، توجهاش جلب شد به شومیز یاسیرنگ و زیبایی که تن مانکن بود. - قشنگه. اما برای یکتا یا...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 96
شال و شومیز آبی را مرتب تا زد. آنها را داخل جعبهی هدیه که از قبل آماده کرده بود، گذاشت. آرش نگاهی به محتوای جعبه انداخت. شومیز را برداشت و گفت: یکتا آبی دوست داره، اینو جابهجا میکنم. شومیز سبز را جایگزین کرد. لابهلای پوشالهای سفید، دستبندی با زنجیر ظریف طلایی و چند توتفرنگی کوچک دید. - ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 97
سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. مهوا بیطاقت پرسید: چرا ساکت شدین؟ جاسم کیه؟ آرش چانهاش را دستی کشید. با تعلل جواب داد: دوست امیر، تو عسلویه! برای چهلمش اومده بود و لوازم شخصی امیر رو آورده بود. قلب دخترک درون سینه لرزید و ماتزده لب زد: پس چرا بهم نگفتی؟ - میخواستم بگم... اما الان نه. یعنی عص...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 98
مقابل خانهشان رسیده بود. نگاهی به ساعت مچیاش انداخت. - حتما حامی تا الان برگشته، سؤالجوابم نکنه خوبه! - دیدی خیلی داره رو مخت میره و اذیت میکنه، زنگ بزن تا گوشی رو بدم مامانم. بهش بگه اونجا بودی! مهوا سری با تأیید جنباند و «باشه» ای زیر لب گفت. از ماشین پیاده شد و قبل از آنکه در را ببند...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 99
مردد از جا برخاست و در را باز کرد. ستاره با دیدنش جا خورد و متعجب پرسید: آماده نشدی چرا؟ دیر میشه! اینپا و آنپا میکرد و با تأنی جواب داد: اوم... م... چیزه... من... من نمیام. یعنی نمیتونم. چیز شدم... ستاره هاجوواج نگاهش میکرد و لب زد: چیز شدی؟! - آها... پریود شدم. فشارم پایینه! - وا....
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 100
دخترک قدمهای لرزانش را به عقب برداشت. نگاهی به جمعیت انداخت و رو به سهند، لب زد: نه... ندیدم! پشتش به تنهی درخت چسبید. بطری میان دستش فشرده میشد. سهند جلوتر آمد و لبخند کجی روی لب داشت. - یادته میفتادی به دستوپام که کنیزیتو میکنم، حامی رو ببخش؟! کنیز نخواستیم، حالا که همهچی تموم شده، ب...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
