لیست کلیه پارتهای رمان زندگی را نمی بازم : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 161
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 101
شعلهی خشم آرش، بیشتر از قبل زبانه کشید و فریاد زد: فقط بلدی همهچی رو بریزی به هم! پیش اون عوضی چرا بودی؟ با کی رفتی اونجا؟ مهوا صبرش تمام شده بود و خسته از شرایطش، بلندتر از او جواب داد: بهت میگم داد نزن! اصلا خوب کاری کردم. تو غلط کردی بیخبر از من همچین شرطی گذاشتی که حالا از سایهی خودمم ب...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 102
قدمهای رفته را برگشت. مهوا کنار چهارچوب در ایستاده و نگاهش پایین بود. جای انگشتهای توران، روی پوست روشنش، کبود شده بود. نگاه آرش پایینتر رفت و زخم کوچک کنج لبش را دید. ابروهایش گره افتاد. دستش بالا رفت و زیر چانهی دخترک نشست. - ببینمت... چی شده؟ مهوا سرش را عقب کشید و اخم به چهره نشاند. ...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 103
نفسهای مهوا سخت بالا میآمد و سرش را ناباورانه به طرفین تکان داد. - ولی... ولی اونا... اونا که گفتن شرطشون... نفسش یاری نمیکرد. زبان روی لب خشکیدهاش کشید. - گفتن شرطشون ازدواج مادرمه! کمی مکث کرد و باز ادامه داد: اصلا اونا از کجا فهمیدن که امیر تو زندگی منه؟! آرش با تأیید پلک بر هم ...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 104
مهوا با ناخن، به جان پوست دستش افتاده بود و آشفته زمزمه کرد: سهند باید تاوان پس بده... نمیتونم دیگه یهلحظه بیکار بشینم! - بفرما... نگفتم حالا داستان میشه واسم! خانمخانما... شما قرار بود کاری نکنی تا من بگم! به غلطکردن ننداز منو که چرا بهت گفتم! لحن دخترک تند شد و عصبی بود. - آخه مگه میشه...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 105
هرچقدر منتظر ماند، تماس وصل نشد. میدانست بعد از ماجرای ازدواج دوبارهی مادرش با هادی، قهر کرده است چون این کار را ننگ بزرگی میدانست. برای اینکه حس کنجکاوی خالهاش را برانگیزد، پیامک فرستاد. « سلام خالهجونم، خوبی؟ خواستم بدونم اون خونهباغتون الان خالیه؟ کسی اونجا نیست؟ اگه بشه من با دوستام ...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 106
اضطرابش آنقدر زیاد بود که صدایش هم میلرزید. - باشه، فعلا کار نداری؟ من برم. آرش متوجه لرزش صدایش شده بود، آرام جواب داد: چرا اینقدر دلهره داری؟ کلی آدم با خودم آوردم. تمام دیشب بیدار بودم و کارارو ردیف کردم. کسی بخواد نگاه چپ بهت بندازه، زنده نمیمونه! - از همین میترسم... همین که نمیدو...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 107
خیلی زود تماس وصل شد و آرش نفسزنان از شدت دلهره، لب باز کرد: الو رشید... باید بریم تو باغ، یهنفر تو خونهس شایدم بیشتر! اول منو جهان و عرشیا میریم داخل، بقیه از بیرون هوا رو داشته باشن. طرف چاقو دستشه، بگو اون یارو بزنش، گرفتی که چی میگم؟ - حله... خیالتون راحت. برید داخل من هوارو دارم. تماس ...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 108
همین که خواست از اتاق بیرون برود، با جهانیار روبهرو شد. لیوان آبقند را دستش داد و گفت: طولش نده، زود بیا که خیلی کار داریم. آرش زیر لب تشکر کوتاهی کرد و پیش مهوا برگشت. لیوان را سمتش گرفت و او همانطور سربهزیر، آبقند را گرفت. آهسته لب زد: ممنون. آرش کمی نگاهش کرد، دخترک تازه به خودش آمده ...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 109
لحظاتی بعد همراه آرش سوار ماشین شد. جهانیار رانندهی ماشین دیگری بود که عرشیا همراه مردی قدبلند، کمی چاق با سری طاس، سوار آن شدند. و در آخر مردی که اسلحه داشت، با لباسهایی سراسر مشکی، کلاهکاسکت روی سرش گذاشت و سوار موتورش شد. نگاه مهوا پر از دلواپسی بود و پرسید: این چرا اومد؟ مگه میخوای سهند...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 110
با شنیدن اسم توران، برق از سرش پرید. دستش لبهی پنجره را محکم گرفت، انگار که هرلحظه میخواست سقوط کند. درست شنیده بود؟ توران... مادرش؟! با فریاد دوبارهی آرش، به سهند نگاه کرد. - شر و ور نگو بیپدر... میزنم سیم آخر، خلاصت میکنم ها! - به جان بچهم راست میگم. توران خواست... توران گفت... همو...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 111
بهزحمت نفسش را بیرون داد و اشکهایش سرازیر شد. با صدای بلند گریه میکرد و غیرارادی مشتهایش را به بازوهای آرش میکوبید که سعی داشت آرامَش کند. متوجه موقعیتش نبود و بیوقفه فریاد میکشید، ضجه میزد. دلش میخواست از این کابوس رها شود و همهی شنیدههایش یک خواب باشد... یک خواب بد دم صبح...! چشم باز...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 112
حامی مکثی کرد و بیتفاوت گفت: من الان بیام اونجا چهکار کنم؟ کاری از دست من برمیاد؟ اون باغ خرابشده تلفن نداره؟ میگم مهوا گوشیش خاموشه... نگرانشم! - کاری از دستت برنمیاد، پس وقت منم نگیر! شمارهی اون خرابشده رو هم از همون خالهت بگیر. تماس را قطع کرد و حامی نفسش را کلافه بیرون داد. مشغول تم...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 113
پلهها را بالا رفتند. وارد سالن که شدند، خبری از مهوا نبود. دخترک از شرم و هراس روبهرو شدن با حامی، به اتاقش پناه برده بود. میدانست وقتی حامی برگردد، از همهچیز خبر دارد و واکنشش برای او غیرقابل پیشبینی بود. روی تختش نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته بود. صدای باز و بسته شدن در را که شنید، تپش...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 114
حامی لحظاتی سکوت کرد و آرش به چهرهی غرق در فکر او خیره بود. - مهوا منتظره، زنگ میزنی مامانت؟ همراه نفسی که آزاد کرد، سرش را با مخالفت، به طرفین تکان داد. - نه... اگه میخواست حقیقت رو بگه، تا حالا گفته بود. مادرمه... نمیتونم که با تهدید و داد و فریاد ازش حرف بکشم! مهوا هم فعلا ندونه بهتره...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 115
زنگ واحدشان به صدا درآمد. آرش نگاهی به ساعت انداخت. چیزی تا دقایق پایانی آن بیستوچهارساعت پرماجرا نمانده بود! در این مدت، فقط دو_سهساعت، آن هم نشسته روی صندلیهای بیمارستان خوابیده بود. حامی سمت در رفت و حدس میزد چه کسی باشد! در را که باز کرد، نیما دلنگران نگاهش میکرد. - خوبی حامی؟ صور...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 116
دخترک که خواب به چشمهایش نمیآمد، آهسته در را باز کرد و از ماشین پیاده شد. آرام و کوتاه روی خاک و شن قدم برمیداشت. روی تختهسنگ بزرگی که همان نزدیکی بود، نشست. بازوهایش را بغل گرفت و زیبایی شب و دشت و جاده را به تماشا نشسته بود. صدای قدمهایی را شنید و قبل از آنکه برگردد، پتو روی شانههایش کش...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 117
آفتاب داغ تابستانی در دل ظهر، باقدرت میتابید و هرسهنفر، خسته و کلافه بودند. توقفهای کوتاهی بین راه داشتند و بهنوبت رانندگی کردند تا زودتر برسند. به شیراز که رسیدند، آرش بعد از چندساعت رانندگی، عرق از پیشانی برداشت و گفت: احتمالا قصد ندارین که با همین اوضاع و قیافههای خسته و داغون بریم خونهی...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 118
حامی قدمی عقب رفت و رو به آرش گفت: بیا تو، درو ببندیم، حرف میزنیم. آرش وارد اتاق شد و در را بست. - این عرشیا چقدر آدم مطمئنیه؟! راستشو بهت گفته؟ آرش باتحکم جواب داد: معلومه که راستشو گفته، بیشتر از چشمام بهش اعتماد دارم. وگرنه که نمیاوردمش وسط دعوای ناموسی! مهوا دلنگران پرسید: میخوای چه...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 119
به استقبال پدرش رفت و تپشهای قلب مهوا بالا رفته بود. اضطراب داشت و نمیدانست قرار است چه چیزهایی بشنود! تا عموحبیب برسد و احوالپرسی کنند، جانش به لب رسید. سینی چای قندپهلو را که روشنک مقابل پدرش گذاشت، کاسهی صبر مهوا، لبریز شد و گفت: عموجون... من تمام دیشب بیدار بودم. اینهمه راه از تهران اومدی...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 120
مهوا که هرلحظه بر پریشانیاش افزوده میشد، نفهمید کی چشمهایش به اشک نشسته بود و با صدایی لرزان، لب زد: مگه چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ حبیب آهی از سر تأسف کشید و گفت: پریچهر به حسین و رفتاراش مشکوک شده بود و وقتی دنبالش رو گرفته، فهمیده که خیلیوقته برای خودش زن و زندگی جدا داره! به چشمهای حامی...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
