لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 41
از ویلیام دور شد، به سمت صندلیاش رفت و خسته از تمام اتفاقات نشست. مارگارت سکوتش را شکست. - اوضاع اصلا خوب نیست. هیچ حسی با این حرفش پیدا نکرد و فقط بیرمق به او چشم دوخت. سکوت لاریسا را که دید، ادامه داد: به جز خانواده کسایی که تو روزنامه اسمشون اومده، بقیه مردمم تو فضای مجازی به این مسئله واک...
بروزرسانی در : ۱۸۶۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 42
لاریسا چنگی به موهایش زد و همه را به بالا و پشت سرش هدایت کرد. - کمیسر داره میاد. استفان که تا آن لحظه دست به سینه به میز تکیه داده بود و متفکر به زمین نگاه میکرد، سرش را به سرعت بالا آورد و تکیهاش را از میز گرفت. - اینجا؟ - آره. دستی به ته ریشهایش کشید و لب زد: اعصاب خردی تو راهه! *** روزنا...
بروزرسانی در : ۱۸۵۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 43
به تمام روزهایی که گذشته بود و سیاهی که هر روز بیشتر از دیروز در باتلاقش فرو میرفت. به قرصهایی فکر کرده بود که مجبور بود وابستهشان باشد، با اینکه از وابستگی نفرت داشت. نگاهش روی قوطی سفید رنگ سر خورد؛ هیچ چیزش باب میل او نبود. نه آن سفیدی و نه کاربردش! نبودشان ذهنش را آشفته میکرد؛ مانند پازل...
بروزرسانی در : ۱۸۵۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 44
طول میکشید، یک ساعت یا کمترش را نمیدانست اما این ویرانی ادامه داشت و تا مدتی او را در خود غرق میکرد. روی صندلی افتاد و سرش را روی میز گذاشت؛ از تمام آن دردها و فشارهای لعنتی خسته بود؛ از آن که به اجبار باید حضورشان را در خانه تحمل میکرد و در گوشه گوشه خانه میدیدشان خسته بود و نمیدانست کی م...
بروزرسانی در : ۱۸۵۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 45
کمیسر وارد اتاق تیمشان شد؛ حرارت صورتش از عصبانیت را حتی از پشت مانیتور هم میشد دید. بیشتر از همه، از حرص دادن کمیسر خوشش آمده بود چون فقط خودش میدانست که آن آدم کیست... همه با دیدنش از جایشان بلند شدند. تا سه شمرد و انگشتهایش را همزمان بالا آورد. به سه که رسید و انگشت سوم بالا آمد، کمیسر فریا...
بروزرسانی در : ۱۸۵۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 46
چشمهایش را بست و گوشهایش را محکم گرفت. - تو لیاقت هلن رو نداری... هلن... نامش هم آزارش میداد. آن لعنتی دائم الخمر حق نداشت آنگونه در مورد او حرف بزند. دندانهایش را روی هم فشرد و غرید: خفه شو! صدای خندههایش افتضاحترین صدایی بود که میتوانست در کل عمرش بشنود. - تو نمیتونی من و خفه کنی!... ب...
بروزرسانی در : ۱۸۵۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 47
لاریسا حرفش را تایید کرد و نگاهش را به زیرنویس اخبار دوخت. هنوز هم حرف آن روزنامه لعنتی همه جا بود و هر روز یک خبر مزخرف در موردش مینوشتند. با اخم از سر جایش بلند شد و کنترل تلویزیون را از روی میز برداشت. - چیکار میکنی؟ اخم غلیظی میان دو ابرویش نشست و گفت: اعصابم از این خبرا خرد میشه، میزنم ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 48
نوید دهمین قتل، فاجعه بود، فاجعهای که آتشش بیشتر پلیسها را میسوزاند. کمیسر همانطور خشک زده نگاهش به تلویزیون بود؛ گوشیاش داشت بیامان زنگ میخورد و او حتی نمیتوانست خودش را به آن برساند و جواب بدهد. حدس آن که چه کسی پشت خط بود، سخت نبود؛ مقامات بالایی زنگ زده بودند که خوب توبیخش کنند. م...
بروزرسانی در : ۱۸۵۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 49
*** - حضورشون توی اون خونه آزار دهندهست! من نمیخوام مدام تحت فشار اونا باشم. حرفاش تماما بوی تحقیر میده... هنوزم اون مرد دائم الخمریه که تو اون سالها مجبور بودم ببینمش! هنوزم داد و بیداد میکنه و صدای دعواهاشون رو میشنوم! لوویس با اخم سر تکان داد و ایوان را تشویق به ادامه دادن کرد. دستهای ...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 50
استفان گوشی را از جیب داخلی کتش بیرون کشید و شمارهای را گرفت. لحظهای بعد شروع به صحبت کرد. - چند تا سرباز بفرست بیان پایین، اینجا خیلی خبرنگار هست. قطع کرد و دوباره آن را در جیبش انداخت. - خیلی شلوغه! لاریسا نفس عمیقی کشید. - دیر یا زود باید جواب پس بدیم. این مردم ساده ازمون نمیگذرن. - چون ف...
بروزرسانی در : ۱۸۵۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 51
لاریسا اخم جدی بین دو ابرویش نشاند و جدیتر به رز خیره شد. - سعیمون رو میکنیم. از الان اگر بخوای اینطوری نا امید باشی گند میزنیم به همه چیز! رز درست سر جایش نشست و خواست چیزی بگوید که لاریسا چشمهایش را یک لحظه گرد کرد و ادامه داد: نه تنها از تو، بلکه از همتون یه چیز میخوام. هر سهشان را از ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 52
این بار دیگر هیچکس نمیتوانست روی قتل جدیدش سرپوش بگذارد چون همه از وجود زرنیخ و قتلهایش خبر داشتند. بعد از آن خبری که از قتل دهم منتشر کرد، ابدا نمیگذاشت مخفی بماند و حتما نتیجه را نشان مردم میداد و لاریسا حتی از فکرش هم تنش میلرزید. مقابل در اتاق کمیسر ایستاد و چند ضربه به در وارد کرد. بلا...
بروزرسانی در : ۱۸۴۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 53
دستهایش را همراه با شانههایش بالا برد و سر کج کرد و همزمان با برداشتن قدم اول گفت: هیچی نمیگم. منتظر نماند لاریسا چیزی بگوید و به سرعت دور شد. لاریسا چرخید و با عصبانیت در اتاق را باز کرد؛ بهترین سیستمها را امروز در اختیارشان گذاشته بودند. نگاهی به سیمها انداخت تا ببیند همه چیز کامل بود یا ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 54
لاریسا لب زیرینش را به دندان گرفته بود و مدام انگشتهایش را در هم قفل میکرد. قرار بود تنها او و استفان در اتاق بازجویی باشند و باقی در اتاقی که به اتاق بازجویی دید داشت، بمانند. نمیدانست چقدر منتظر مانده بودند ولی با صدای گوشی استفان همه از جایشان برخاستند. - مواظبش باشید و از در پشتی بیاید. ح...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 55
لاریسا نگاهش را با انزجار از چشمهای سرکشش که بیمحابا به او دوخته شده بود گرفت. - خفه شو! صندلیاش را کمی همانطور که نشسته بود عقب برد و پا روی پا انداخت. - الان تکلیف چیه؟ حرف بزنم یا خفه شم؟ استفان دستی داخل موهایش کشید. - اعتراف کن. - اعتراف به چی؟ به قتل؟ مگه همه چی رو نمیدونستید و بعد دست...
بروزرسانی در : ۱۸۴۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 56
لاریسا زود دستش را روی شانه استفان گذاشت؛ نباید کنترلش را از دست میداد. استفان نیم نگاهی سمتش انداخت و به قول خودش شیطان، ساکت نشسته بود. با دستبندش ور میرفت و حرفی نمیزد. استفان مشتی روی میز کوبید تا حواسش را به خودش جمع کند. سریع نگاه آبی و سرکشش را بالا آورد. - اون کارت چیه؟ کمی پوکر نگاهشا...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 57
چندین سرباز به حیاط پشتی فرستاده شدند تادر حیاط پشتی نگهبانی دهند و باقی در راهروی اتاق بازجویی و خود اتاق و چند نفر دیگر هم در اتاق متصل به اتاق بازجویی قرار داشتند. زرنیخ آنقدری خطرناک بود که با وجود تعداد زیاد محافظها باز هم نگرانش باشند. در راه برگشت به اتاقشان، کمیسر را دیدند. با شوق و خند...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 58
*** - گزارشات پزشکی قانونی اومدن؟ مارگارت سری تکان داد و پرونده را به دست لاریسا داد. تمام گزارشات شامل چند کاغذ میشد. - روی فکش شکستگی مویی دیده میشه که احتمالا وقتی داشته گردنش رو میبریده، ایجاد شده. دست و سینهش هم کبوده که اثر فشاره دسته. لاریسا نگاه سریعی به گزارشات انداخت. پرونده را روی...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 59
ویلیام به سمت میزش رفت و برگههایی را برداشت و با لاریسا از اتاق خارج شدند. بین راه تمام فکر و ذهن لاریسا پی زرنیخ بود. خودش را برای جنگ اعصاب آماده کرد. نمیدانست کار درستی بود که ویلیام را با خودشان داخل اتاق بازجویی میبرد یا نه! مقابل در اتاق بازجویی که رسیدند، نفس عمیقی کشید. حرف زدن با این ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 60
انگشت سبابهاش را به سمت خودش گرفت. - من؟ لاریسا با ابرویی بالا انداخته سر تکان داد که در جواب شانهای بالا انداخت. - من چیزی نمیخوام. لاریسا دست مشت شدهاش را بالا آورد و محکم روی میز کوبید. - هدفت چیه؟ کسی مثل تو دستگیر نمیشه! میخوای معامله کنی؟ با دندانهایی روی هم چفت شده و عصبانیت و خشم،...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
