لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 21
دستی که روی چهارچوب محکم شده بود، در آنی سست شد و در مرز افتادن بود که خودش را محکمتر گرفت. رنگ پوستش از فشاری که به چهارچوب در وارد میکرد، به سفیدی میزد و رنگ صورتش پریده بود. لبش دو بار ضربانی بالا رفت و بیفاصله از هم به حالت قبلی باز گشت. آخر سر لبخند محوی از سر استرسی که معلوم نبود به خاط...
بروزرسانی در : ۱۸۸۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 22
احساس میکرد چیزی در میان است که ژرویرا سعی در پنهان کردنش داشت. کمی خم شد و آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و نگاهش را بالا کشید و مستقیم به چشمهایش دوخت. - هر جواب نادرست، مارو چند قدم از قاتل دور میکنه و شما رو هم تو دردسر میندازه! پس به هیچ وجه فکر نکنید با جوابای شما ما بیخیال میشیم. لا...
بروزرسانی در : ۱۸۷۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 23
به دنبال استفان به سمت در خروجی راه افتادند و بین راه، از لای در نیمه باز یکی از اتاقها، چهره سرد و بیروح دختری را دید. با دیدن نگاه لاریسا سریع کنار رفت اما ذهنش درگیر شناخت او شد. با یاد آوری همسر دنیل اخمهایش غلیظتر شد. امکان نداشت که او باشد... آن دختر هیچ شباهتی به آزالیا نداشت. یا شاید ...
بروزرسانی در : ۱۸۷۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 24
سر پایین انداخت و از کنار محافظها رد شد. تعدادشان زیاد بود، هر چند که میتوانست حریفشان بشود اما خودش فعلا نمیخواست، هنوز مانده بود تا به این مرحله برسد، مرحله آخر! نمیدانست تمام قتلهای زنجیرهای زیر سر کیست وگرنه محافظهایش را بیشتر میکرد و او همین اوج ترس را میخواست که حتی شبها از سایه خ...
بروزرسانی در : ۱۸۷۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 25
سیگار را روی زمین انداخت و پایش را روی آن گذاشت و به صورت چرخشی له کرد تا خاموش شود. صدای خش خش کفش روی زمین، با صدای گریه و داد و بیداد دختر در هم آمیخته شده بود. هر لحظه صدای جیغ و دادش بالاتر میرفت و کمک میخواست اما هیچکس به دادش نمیرسید. ذات این منطقه کثیف همین بود... حتی اگر همانجا مق...
بروزرسانی در : ۱۸۷۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 26
گردنش را چند بار به دو طرف تکان داد و دستش را بالا آورد که چاقویی که در دستش بود برق زد. با لحن تمسخرآمیزی گفت: چرا اون وقت؟ پوزخند ایوان پررنگتر شد؛ او را با اسباب بازیاش میترساند؟! سالها بود که با چاقو خون بازی میکرد. دوباره دستش را داخل جیب هودیاش فرو برد و نگاهش را از چشمهای گستاخِ پسر...
بروزرسانی در : ۱۸۷۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 27
ایوان نگاه تمسخر آمیزش را از دایمون که روی زمین افتاده بود بالا کشید و روی او ثابت نگهداشت. - هیچی، دستش شکسته، چسب بزنه خوب میشه! همزمان با ادامه حرفش قدمی به سمت پسر دیگر برداشت. - خب کجا بودیم؟ ابرویی بالا انداخت. - آها! داشتیم ویژگیهای یه پسر خوب رو میگفتیم. هر قدمی که نزدیکتر میشد، ی...
بروزرسانی در : ۱۸۷۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 28
ماشینها با سرعت به دنبال هم از خیابان رد میشدند و او کنارش ایستاده بود. نگاه خیرهاش کم کم داشت روی اعصابم ایوان میرفت و به همین خاطر هم برای اولین تاکسی که دید دست تکان داد. تاکسی درست مقابلشان توقف کرد، کرایه را به راننده داد و بیحوصله، با اشارهای به دختر گفت: این و ببر به آدرسی که بهت مید...
بروزرسانی در : ۱۸۷۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 29
وارد خانه تاریکش شد و در را با پایش بست که همان باریکه نوری هم که از لای در وارد شده بود محو شد. پالتو را از تنش بیرون آورد و روی زمین انداخت. از همان دم در سیگاری روشن کرد و دود سیگار مانند همیشه با تاریکی همراه شد. با اختلاف بهترین دوستهایش همین تاریکی و سیگار بودند. روی کاناپه لم داد و پُک پش...
بروزرسانی در : ۱۸۷۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 30
ایوان نفس عمیقی کشید و چشمهایش را یک بار با مکث باز و بسته کرد. پوزخندی که روی لبش نشسته بود، مرد را به اشتباه انداخت و شروع به شوخی کردن با او کرد. همان جا، در همان حالت ایستاد. گوشی رابرت زنگ خورد و از اتاق بیرون رفت و او هنوز هم در حال چرت و پرت گفتن بود. ایوان کف یکی از دستهایش را روی میز گ...
بروزرسانی در : ۱۸۷۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 31
هر چقدر از آدمها دور میماند بیشتر به نفعش بود. سوار ماشینش شد و به سمت خانه راه افتاد. چراغ قرمز از دور روی اعصابش رفت اما چارهای جز ماندن در آن ترافیک سنگین را نداشت. فرمان ماشین را رها کرد و نگاهش را به روبه رو دوخت. انگار ترافیک سر و ته نداشت، تا چشم میدید ماشین بود که دنبال هم ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۱۸۷۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 32
*** (فلش بک) - یه چیزی هست که نه تو و نه هیچکدوم از اونایی که اون بیرونن نمیدونن! لوویس کنجکاو صندلیاش را جلو کشید و سرش را نزدیکتر آورد. - اون چیه؟ پا روی پا انداخت و لبخند پیروزمندانهای روی لبش نشاند. - شب نیست که ماه رو بیرون میاره، اون منم که باعث میشم ماه خودش رو نشون بده. - از کی مت...
بروزرسانی در : ۱۸۶۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 33
امیدوار بود که حداقل آن وقت صبح با چیز بدی روبه رو نشود. در خانه را که باز کرد، سرما وحشیانه به بدنش هجوم آورد و تنش را لرز شدیدی فرا گرفت. تقصیر خودش بود... در آن سرمای سخت زمستان، با لباس خواب نازک بیرون آمده بود. با قدمهای بلندی که از سرما میلرزید، به سمت جای مخصوص روزنامهها رفت؛ مثل هر رو...
بروزرسانی در : ۱۸۶۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 34
- زرنیخ! اخم ریزی بین دو ابرویش نشاند و دست از ماساژ پیشانیاش کشید. - از کجا میدونی؟ - هم رنگ متن و هم اینکه اگر دقت کنی خیلی ریز بین فاصله دو پاراگراف علامت مخصوصش رو نامحسوس زده. - این خیلی عجیبه! نمیتونم درکش کنم. صدای بسته شدن در ماشین از پشت گوشی آمد. - داره کمکمون میکنه! نمیدونم چه ن...
بروزرسانی در : ۱۸۶۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 35
استفان روی تخت نبود و به سرویس بهداشتی دیگر رفته بود تا زودتر حاضر شود؛ او هم فهمیده بود که اوضاع چهقدر وخیم است. لاریسا سراغ کمد رفت و سریع لباسهایش را تن کرد. او هم حس ویلیام را داشت و فکر نمیکرد که روز خوبی در انتظارشان باشد. - کمیسر قطعا عصبانی شده. متوجه حضور استفان شد و سری به نشانه تایی...
بروزرسانی در : ۱۸۶۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 36
لاریسا سعی کرد چهرهاش را مانند قبل جدی نگه دارد و خودش را محکم نشان دهد. منتظر بود مقابلشان بایستد و هر چه توی دلش بود را خالی کند اما با همان عصبانیت از کنارشان گذشت و گفت: بیاید اتاقم! و بعد وارد اتاقش و در را محکم کوبید. زیادی عصبانی بود و همین بیشتر آنها را میترساند. با استفان نگاهی رد و ب...
بروزرسانی در : ۱۸۶۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 37
به کار بردن لفظ نفوذی برای آن پرونده درست نبود؛ باند قاچاق مواد نبود که نفوذی داشته باشد، فقط یک زرنیخ بود و... لاریسا برای ادامه دادن جمله داخل ذهنش تعلل کرد؛ یعنی امکان داشت پشت تمام این قتلها یک باند وجود داشته باشد؟! - هیچ نفوذی تو تیم ما نیست و بعد چرا باید نفوذی باشه؟ تلفن داخل اتاق زنگ خو...
بروزرسانی در : ۱۸۶۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 38
لاریسا کلافه از سرباز رو گرفت و دستی توی موهایش کشید. نمیدانست برنامه کمیسر چه بود و چطور میخواست این وضعیت را درست کند و یا برنامهای برای مصاحبه با آنها داشت یا نه! نگاه خصمانهاش را به استفان و لاریسا دوخت. - به شما بسپارمش برنامهای برای جواب دادن دارید؟ لاریسا نفسی گرفت؛ هیچ جوابی نداشتند...
بروزرسانی در : ۱۸۶۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 39
لاریسا سرم را به طرفین تکان داد. حتی فکرش هم به ذهنش خطور نکرده بود. او به آن تیم اطمینان کامل داشت. - پس چی؟ لاریسا خودش را به استفان رساند و دو قدم رفته را برگشت. مقابلش دست به سینه ایستاد. حرفهای ویلیام روی دور تند، توی ذهنش یادآوری شد. - ویلیام گفت امکان داره زرنیخ تحت فشار باشه. این فشار شا...
بروزرسانی در : ۱۸۶۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 40
استفان نگاهش را روی تک به تکشان گرداند. به هیچکدامشان نمیآمد که نفوذی زرنیخ باشند یا به آن تیم خیانت کنند. مانند چشمهایش به همهشان اعتماد داشت و میدانست که حتی اگر اسلحه روی سرشان بگذارند، کارشان برایشان مهمتر بود. سالها پیش برای ورود به این سازمان و حرفه، همه سوگند خورده بودند که وفادار ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۱ روز پیش
