لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 101
دستش را میان دستهایم فشردم و با قدمهای بلند وارد مدرسه شدیم و به محض رد شدن از در، آنقدر که حواسم پی زرنیخ بود، محکم با کسی برخورد کردم اما برنگشتم تا حتی عذرخواهی کنم. دست ونسا را محکمتر گرفتم و به سمت کلاسهایش رفتیم. بعد از آن که با دوستهایش رفت و خداحافظی کرد، وارد اتاق مدیر شدم. با د...
بروزرسانی در : ۱۷۹۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 102
دستم و ذهنم قفل کرد. هیچ کلمهای نداشتم از آن جمله بسازم و تحویلش دهم. - زبونت بند اومد؟ بند آمده بود، جوابی برایش نداشتم؛ نفس عمیقی کشیدم تا بر خودگ مسلط شوم. - میذارمش پای خوشحالیت. من از حرف زدن با او هر بار بیشتر از قبل استرس میگرفتم. او خود مرگ بود، هیچ حس زندگی در صدای دیجیتالیاش ...
بروزرسانی در : ۱۷۹۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 103
دوباره خندید؛ مثل کشیدن تیغ روی آهن گوش خراش بود. - اوه، چرا انقد میترسی؟ جواب سوالش را هم میدانستم و هم نمیدانستم... من تمام آن چند روز را با اضطراب گذرانده بودم، هر شب نصفه شب بیدار میشدم و به اتاقش میرفتم. دست کمش گرفتم اما بعد از تمام آن اتفاقات از او میترسیدم و حالا هم دلم نمیخواس...
بروزرسانی در : ۱۷۹۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 104
پوزخندی زدم و دستم را دوباره محکمتر دور فرمان حلقه کردم. - تو دیر یا زود گیر میفتی، امروز باشه یا فردا، هیچ فرقی نداره. - حتما! خواستم چیز دیگری بگویم که گفت: چراغ سبز شد! نگاهم روی چراغ نشست و ماشینهایی که کمکم راه افتادند. صدای بوق در گوشم پیچید و گوشی را روی صندلی پرت کردم. دنبال هم ...
بروزرسانی در : ۱۷۸۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 105
من در آن لحظه یک پلیس و بازرس نبودم، مادر بودم و نگران! نفس عمیقی کشیدم، حس بدی داشت سینهام را سوراخ میکرد و قلبم تیر میکشید. فرمان را محکم میان دستهایم میفشردم و کف دستم عرق کرده بود. - به خودم مسلطم، دارم میرم ببینمش. قطع کردم و با سرعت بیشتری راندم. اگر در ترافیک گیر میافتادم، رسما...
بروزرسانی در : ۱۷۸۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 106
دستی برایش تکان دادم. - هیچی! همزمان به او رسیدم و دستم را دور بازویش حلقه کردم و مجبورش کردم تغییر جهت بدهد - کجا؟ ونسا رو دیدی؟ - ندیدم فقط اومدم فیلم دوربینارو نگاه کنم. سرش را آرام تکاند و با آن یکی دستش، دستم را نوازش کرد. از مدرسه بیرون زدیم؛ استفان خودش ماشین آورده بود. اشارهای به ...
بروزرسانی در : ۱۷۸۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 107
به سازمان رسیدیم. بیحرف از ماشین استفان پیاده و وارد آسانسور شدم و منتظر ماندم تا استفان هم بیاید. در سالن همان وضع همیشگی پابرجا بود. شلوغی و رفت و آمد! به سمت اتاق تیم رفتیم و وارد که شدیم، همه با صدای در از فکر بیرون آمدند. مارگارت و رز با اخمهایی در هم چند قدمی به سمتمان برداشتند. رز ت...
بروزرسانی در : ۱۷۸۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 108
*** «ایوان» سر ماژیک را گذاشتم و برگشتم. - سوال! نگاههایشان نشان میداد که هیچکدام چیزی نفهمیدهاند. ردیف آخر به خوابشان میرسیدند و جلوییها، تند تند مینوشتند. میان همهشان نگاه آنابت خاص بود. خوابآلود و شیفته! از قصد، ثانیهای بیشتر به او نگاه کردم. ثانیه به ثانیهاش را ضبط میکر...
بروزرسانی در : ۱۷۸۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 109
رابرت را مبهوت تنها گذاشتم؛ اینجا دیگر جای من نبود! آنابت را داشتم، خودش دنبالم میآمد. بیشتر ماندن رسوایی به بار میآورد. همه چیزم آشکار میشد و من فعلا قصد آن را نداشتم... خودم تمام نقشه آن را میکشیدم، فعلا باید توجهم روی سوژه دیگرم میبود! به پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم. آخرین لحظها...
بروزرسانی در : ۱۷۸۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 110
وارد سالن که شدم و چند قدمی جلو رفتم، لاریسا و استفان را انتهای سالن در حالی که با قدمهای بلند به سمتم میآمدند دیدم. قرار نبود خودم را احمق جلوه دهم. این شخصیتم پابرجا میماند... ایستادم تا آنها به من برسند، مستقیم و با اخم نگاهم میکردند. نگرانی در چهره هر دویشان موج میزد و من را راضی می...
بروزرسانی در : ۱۷۸۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 111
هر دو در همان حالتی که بودند، ماندند. پوزخندم پررنگتر شد. انگشت اشارهام را در هوا تکان دادم. - دنبال آدمای اشتباه نرید! دیگر داشت اعصابشان خردتر میشد. لاریسا نیم نگاهی سمت استفان انداخت تا ببیند حالش چطور است و در آخر رو به من گفت: به نظرتون باید دستگیرتون کنیم؟ شانهای بالا انداختم. - ...
بروزرسانی در : ۱۷۸۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 112
لاریسا جدی نگاهم کرد. - رز؟ ابرویی بالا انداختم. - هر کی! از سر جایش بلند شد و من را با استفانی که با نگاهی آتشی نگاهم میکرد، تنها گذاشت. طولی نکشید که برگشت اما این بار رز هم همراهش بود. هکر بدی نبود اما حریف قَدَری هم در هک نیست... طوری که باید از او میترسیدم. نگاهش در همان ابتدای ور...
بروزرسانی در : ۱۷۷۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 113
دستی به پالتویم کشیدم و با لبخندی کج به طرف در رفتم. در زدم و سرباز آن را باز کرد... احساس غرور میکردم و برای آن سه احمق متاسف بودم! چند ماه بود زور میزدند تا دستگیرم کنند و من بودم که به راحتی کنارشان نشستم، حرف زدم و داشتم میرفتم. هنگام خروج نیم نگاه دیگهای سمتشان انداختم و خارج شدم. تم...
بروزرسانی در : ۱۷۷۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 114
چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. لرزش محسوسش را احساس میکردم. لبخند از روی لبم پاک نمیشد. سرش را عقب برد که گردنش از لمس انگشتم خلاص شد. - من دروغ نگفتم. با لذت به حالش خیره شدم. - حتما! کنایه داشت و خودش حسش کرد. دنبال راهی برای فرار بود اما از پشت به مبل ختم میشد و دو طرف به من! فض...
بروزرسانی در : ۱۷۷۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 115
آنابت به شدت آدم وابستهای بود. تعجب قدرت هر کاری را از من گرفته بود و من حتی نمیتوانستم کاری انجام دهم. آنابت خودش قدم برداشت و من... من شوکه ایستاده بودم جای آن که کاری کنم تا صد قدم جلو باشم. جدا نمیشد و کنار نمیرفت و کسی مدام در سرم داد میکشید که یک آدم عوضی مستحق مرگ هستم. حلقه دست...
بروزرسانی در : ۱۷۷۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 116
رنگها را برداشتم... دو رنگی که تمام نقاشیها را با آن کشیده بودم. سرخ و سیاه! سیاه به رنگ روحم و سرخ به رنگ خونی که سیاهی را پاک میکرد. رنگها را بیتوجه به خطوط پاشیدم. کسی در ذهنم یک خط در میان میخواند و من چیزی از آن آهنگی که بعضی کلمههایش جا افتاده بود، نمیدانستم. صدایی در سرم تلن...
بروزرسانی در : ۱۷۶۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 117
دستم را به شقیقهام رساندم. فشار دندانهایم روی هم، فکم را به درد آورده بود. آنقدری عصبی بودم که توانایی فکر کردن نداشته باشم. صدایم گرفته بود. - کِی؟ به حالت استفهام نگاهم کرد که با فکی لرزان از لای دندانهای چفت شدهام غریدم: کِی قراره انجامش بده؟ به وضوح نگرانی و ترس را در چشمهای مارگ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 118
*** «ایوان» نگاه دیگری به صورت غرق در خواب آنابت انداختم. موهایش روی صورتش افتاده بود... رنگ گندمی پوستش و صافی و شفافیتش زیباتریش میکرد. در خواب معصومتر بود... گناهی نداشت، دختر بدی هم نبود اما بد عاشق شد. من آدم درستی برایش نبودم و تمایلی هم به آشکار کردن این قضیه نداشتم. او من را ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 119
سوزش چشمهایم نشان از سرخ شدنشان میداد. قدم دیگری جلو رفتم. رگ روی پیشانیام نبض میزد. وقت دیوانگی نبود اما حرفهایش... - همه جا رو میگردم ببینم میتونم بفهمم اون همون قاتله یا نه! دست و صدایش میلرزید. استرس داشت... برایم گران تمام شده بود. - نگران نباشین، قبل اینکه کاری کنه میفهمیم!...
بروزرسانی در : ۱۷۲۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 120
- ایوان! لحنش غمگین بود اما توجهی نکردم. به سختی خودم را کنترل کرده بودم. صدایم را بالا بردم: یا بگرد، یا برو! مقصر خودم بودم، آنقدر روی قدرتم تمرکز داشتم که از کسی مثل آنابت رو دست بخورم. او هم حرفهای نبود. که اگر بود هیچوقت اینجا با آنها تماس نمیگرفت. میتوانستم شرط ببندم که هیچ آمو...
بروزرسانی در : ۱۷۱۵ روز پیش
