پارت پنجاه :
استفان گوشی را از جیب داخلی کتش بیرون کشید و شمارهای را گرفت. لحظهای بعد شروع به صحبت کرد.
- چند تا سرباز بفرست بیان پایین، اینجا خیلی خبرنگار هست.
قطع کرد و دوباره آن را در جیبش انداخت.
- خیلی شلوغه!
لاریسا نفس عمیقی کشید.
- دیر یا زود باید جواب پس بدیم. این مردم ساده ازمون نمیگذرن.
- چون فکر میکنن آدمای بیگناه کشته میشن.
لاریسا سرش را به شیشه تکیه داد و زمز
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

گمشده
0عالی