پارت پنجاه :

استفان گوشی‌ را از جیب داخلی کتش بیرون کشید و شماره‌ای را گرفت. لحظه‌ای بعد شروع به صحبت کرد.
- چند تا سرباز بفرست بیان پایین، اینجا خیلی خبرنگار هست.
قطع کرد و دوباره آن را در جیبش انداخت.
- خیلی شلوغه!
لاریسا نفس عمیقی کشید.
- دیر یا زود باید جواب پس بدیم. این مردم ساده ازمون نمی‌‌گذرن.
- چون فکر می‌کنن آدمای بی‌گناه کشته می‌شن.
لاریسا سرش را به شیشه تکیه داد و زمز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • گمشده

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • (،)(ویرگول)

    10

    پارت بعد خیلی هیجانیه بعد ایوان ب نظر من کمبود محبت داره چون ی سری افراد چیزایی که دوست پاشت رو ازش گرفتن براذهمین قاتل شده ولی خب هنو هیچی معلوم نی باید صبر کرد ای کاش یکم پارتا طولانی تر بود😶

    ۵ سال پیش
  • افرا

    9

    وای چرا پارت ها کمه ولی قشنگه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️