لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 81
رنگ از رخ پسر پرید اما دخترها، همه در سکوت و با تحسین نگاهش میکردند. فهمیده بودند جذبه دارد... میترسیدند و اما جذابیت خاصی هم برایشان داشت. با نگاه دیگری به صندلیهای خالی پوزخندی زد. سارا، یکی از دخترها، از گوشه کلاس پرسید: خودتون و معرفی نمیکنید؟ بدون آن که نگاهش کند، جواب داد: نمیشناسید....
بروزرسانی در : ۱۷۵۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 82
نگاه شیفته آنابت تک تک حرکاتش را دنبال میکرد. گفته بود دیگر سراغش نمیرود اما دلش کمی دیگر شیطنت میخواست. نمیدانست سوای همه چیزهایی که بود، چرا به سمت او کشش داشت. در هفته قرار بود فقط چند روز او را ببیند. به واسطه آن که بین دانشجوها نشسته بود، صدایشان را میشنید. زمزمههایی از تحسین... حال پس...
بروزرسانی در : ۱۷۴۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 83
دستهایش را به هم مالید و گفت: همه یه کاغذ و خودکار داشته باشین و هر چی میگم بنویسین. میدانست اگر بیکار باشند، مزه میپرانند و او حوصلهشان را نداشت. شروع به تدریس کتاب کرد. تمامش را با دقت و تمام نکتهها گفت. بین تدریس هم فقط با نگاه برای کسانی که سست بودند، خط و نشان کشید. تایم کلاس که تمام شد...
بروزرسانی در : ۱۷۴۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 84
- میخوای باز برسونمت؟ آنابت یاد آن روز افتاد و تند تند سرش را به طرفین تکان داد. - نه! - کار خوبی میکنی! و جلو افتاد... بیشتر از آن هم خوب نبود. *** «لاریسا» - اون کار و ردیف کردین؟ - بله اگر خراب نکنن، همه چی خوب پیش میره! بعد از چند توصیه دیگر، قطع کردم. سمت مارگارت رفتم و از روی میز ک...
بروزرسانی در : ۱۷۴۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 85
استفان با قدمهای بلند داخل اتاق شد... با شنیدن صدای در برگشتم و نگاهش کردم. از همان فاصله پرسید: چیزی پیدا کردین؟ از سابقه اون زنه؟ سری تکان دادم و ورقهای که از فرانسیس بود را آخر از همه گذاشتم. در حالی که خط به خط را سریع میخواندم، دستی به پشت گردنم کشیدم. - قاچاق و دزدیدن دختر...
بروزرسانی در : ۱۷۴۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 86
خودش جلوتر از من از اتاق خارج شد. از خودم بابت ضعفی که نشان داده بودم، بدم آمد. سنگینی نگاه رز و مارگارت را احساس میکردم ولی عکس العملی نشان ندادم. اسلحهام را همراه بیسیم و چند وسیله دیگر که لازم داشتم، برداشتم و از اتاق خارج شدم. استفان رفته بود تا با کمیسر هماهنگ کند و زودتر مجوزش را بگیر...
بروزرسانی در : ۱۷۴۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 87
از داخل داشبورد بطری آبی در آورد و به دستم داد. - بیا یکم آب بخور! بطری را از دستش گرفتم و کمی از آب را نوشیدم که صورتم بیشتر در هم رفت. نگاهی به کاغذ روی آن انداختم. - این چند وقته تو داشبورده؟ شانهای بالا انداخت. - نمیدونم چرا؟ - مزه بدی میده. دوباره آن را داخل داشبورد گذاشتم. - بعدا...
بروزرسانی در : ۱۷۴۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 88
صدایشان در گوشم پیچید: سه تک تیرانداز پشتتن، نگران نباش. سر برنگرداندم تا نگاهشان کنم. هر غفلتم میتوانست باعث رخ دادن اتفاق بدی شود. اخمهایم را برای تمرکز بیشتر، در هم بردم. قدمهایم را آرام و بدون کوچکترین سر و صدایی بر میداشتم. زمزمه کردم: دوربینی هست؟ - خاموشن! به استفان اشاره دادم که...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 89
به داخل آنجا سرک کشیدم... دوباره خواستم جلوتر بروم که استفان اجازه نداد و خودش رفت. میان راه برگشت و به دو طرفش شلیک کرد. صدا برای کسانی که نزدیکش بودند، ضعیف شنیده میشد و دورتر نمیرفت. اگر اینجا اتفاق مهمی در حال رخ دادن بود، چرا محافظها کم بودند؟ - محافظای کمی موندن، خیلیهاشون بیرون ا...
بروزرسانی در : ۱۷۴۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 90
دستم را گرفت و کشید. پایم را به زور دنبال خودم میکشیدم. چیزی راه نفسم را بسته بود. با دستهای لرزانم به گلویم چنگ انداختم. از اتاق بیرون رفتیم. به در مقابل آن اتاق کذایی که بسته بود، تکیه دادم. آب برایم آوردند اما به آن لب نزدم. نمیتوانستم... با دیدن آن صحنهها، نمیتوانستم. یک لحظه خو...
بروزرسانی در : ۱۷۴۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 91
چیزی نصیبمان نمیشد. جای کلید را نمیدانست و اگر هم میدانست به ما نمیگفت. با اعصابی خرد، نگاه جدی و صورت اخمآلودم را از او گرفتم. رو به سرباز گفتم: بیا در و بشکن. سرباز جلو آمد اما آن بین نگاهی هم به استفان انداخت تا تایید او را هم داشته باشد. با آن یکی، محکم شانهشان را به در کوبیدند. ب...
بروزرسانی در : ۱۷۴۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 92
دستهایم همانطور که او روی یک دست و پایم افتاده بود میلرزید... با چشمهای از حدقه در آمده نگاهش میکردم. نمیترسیدم... تمامش از درد بود. نفس نفس میزدم و روی پیشانیام عرق نشسته بود. سربازها به ترتیب و اول دختر بیهوش را از اتاق خارج کردند. استفان دستم را گرفت و بلندم کرد. - پاشو لاریسا،...
بروزرسانی در : ۱۷۳۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 93
سوار ماشینی که دنبالمان آمد شدم و همراه باقی افراد از آنجا رفتیم. *** «ایوان» با صدای زنگ گوشی، دست دراز کردم و آن را از روی میز برداشتم. آدم وقت نشناسی بود. نگاهی به صفحه انداختم... شمارهاش ناشناس بود اما نامش را برایم نمایش میداد. آنابت! پوزخندی زدم و کمی منتظرش گذاشتم. خیر...
بروزرسانی در : ۱۷۳۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 94
کمی من و من کرد و در آخر گفت: یه سوالی داشتم. یک کلمه جوابش را دادم. - دانشگاه! حس کردم یکه میخورد. خودش میدانست که من آدم رکی بودم پس نباید انتظار میداشت جواب بهتری بگیرد. از او اعتراف میخواستم. سعی کرد خودش را نبازد. - دیر میشه. با لذت لبخندی زدم و در حالی که دهانم را نیمه باز نگه ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 95
از روی صندلی برخاستم و تیشرتی که تنم بود را با یک حرکت از تنم بیرون کشیدم و گوشه اتاق انداختم. در حمام را باز کردم و داخل شدم... بعد از تنظیم گرمای آب، وان را پر کردم. تمام حمام را بخار گرفت... نفسی میان بخار لذت بخشی که فضای نسبتا سرد حمام را داشت کم کم گرم میکرد کشیدم و داخل وان نشستم. حس ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 96
با حرص و عصبانیت دوباره در وان دراز کشیدم و فریاد بلندی برا خالی کردن حرصم زدم. *** از پشت پنجره دیدمش... عطرش را از کیفش بیرون آورد و به مچ دستها و گردنش زد. موهایش را دورش پخش کرد و با قدمهایی آرام به سمت در آمد. یک دقیقه بعد، صدای زنگ در خانه پیچید... بلند و کوتاه! پوزخندی زدم ...
بروزرسانی در : ۱۷۳۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 97
بعد از مکث نسبتا طولانی، با نگاهی معنادار که مجبور به دزدیدن نگاهش شد، همان جملات خودش را تکرار کردم. بیحواس بود که سر تکان داد و تشکر کرد. از وضعیتی که در آن بودیم، خندهام میگرفت. نمیشد بیمقدمه جلو بروم. امروز باید با همان وضعیت مسخرهاش ادامه پیدا میکرد. کمی گرفتن اطلاعات هم بد نبود،...
بروزرسانی در : ۱۷۳۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 98
وارد آشپزخانه شدم و قهوه ساز را روشن کردم. اصلا از این کار خوشم نمیآمد اما باید قدم قدم نزدیکش میشدم و تنها راهش همین بود. حواسم کاملا جمع آن بیرون بود و میدانستم که داشت چه میکرد. قهوه بالاخره آماده شد، از آن انتظار بدم میآمد، برای همه چیز! صدای قدمهایش را شنیدم، نزدیک و نزدیکتر میشد...
بروزرسانی در : ۱۷۳۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 99
نگاهم را با لذت به چشمهایش دوختم. خودش باید قدمهای آخر را بر میداشت... حتی اینکه برایش قهوه هم درسته کرده بودم مسخره به نظر میرسید چه برسد به آن که بخواهم خودم حتی شده دروغین ابراز علاقه کنم. انگار از بازیام خوشش نیامده بود. قهوه را خورد و سریع بلند شد. - ممنون بابت همه چیز، من باید برم...
بروزرسانی در : ۱۷۳۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 100
قهوه درست کردنم را مسخره کرده بود، میخواست بگوید به من نمیآمد که آن گونه باشم. چنگی به موهایم زدم و از آشپزخانه بیرون رفتم و روی دسته مبل نشستم. باید خودم را کنترل میکردم... *** «لاریسا» - بیا عزیزم، بریم. ونسا با عجله بطری آبش را برداشت. گوشیام را چک کردم و کیف و بطری را از دس...
بروزرسانی در : ۱۷۲۹ روز پیش
