پارت پنجاه و یک :

لاریسا اخم جدی بین دو ابرویش نشاند و جدی‌تر به رز خیره شد.
- سعی‌مون رو می‌کنیم. از الان اگر بخوای این‌طوری نا امید باشی گند می‌زنیم به همه چیز!
رز درست سر جایش نشست و خواست چیزی بگوید که لاریسا چشم‌هایش را یک لحظه گرد کرد و ادامه داد: نه تنها از تو، بلکه از همتون یه چیز می‌خوام.
هر سه‌شان را از نظر گذراند.
- دقت و تمرکز! تلاش کنید نشد هم کاری به کمیسر نداریم. فکر نکنید چی می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    4

    درجریانید ما پارت میخوایمممممم

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️