پارت چهل و سوم :
به تمام روزهایی که گذشته بود و سیاهی که هر روز بیشتر از دیروز در باتلاقش فرو میرفت. به قرصهایی فکر کرده بود که مجبور بود وابستهشان باشد، با اینکه از وابستگی نفرت داشت.
نگاهش روی قوطی سفید رنگ سر خورد؛ هیچ چیزش باب میل او نبود. نه آن سفیدی و نه کاربردش!
نبودشان ذهنش را آشفته میکرد؛ مانند پازلی با قطعات ریز که وقتی از هم جدا میشدند، فقط خیره و با عجله پشت و رویشان میکردی تا
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Dayana
1خلاقیتشم خیلی بالاست 😏👌
۵ سال پیشHesel
2وااااای خیلی هیجانی شده😃 من کلا وقتی داستان سمت لاریسا و استفان می ره خوشم میاد😍
۵ سال پیشباران
2سلام نویسنده جون رمانت عالی هست فقط میشه عکس شخصیت هاش هم بزارین اگر بزارین عالی میشه
۵ سال پیشAseman
4عالیه یه سوال فقط کی عاشقانه اش شرو میشه ؟
۵ سال پیش*♡~دلوان~♡*
10یه سوال ذهنم رو درگیر کرده:چرا ایوان اطلاعات قتل رو میده؟نمیترسه دستگیر شه؟
۵ سال پیشهارلی
10نه میخواد قدرت اصلیش و نشون بده که بگه بازم اگه همه چی رو بدونن نمیتونن زرنیخ و بگیرن 😶😁👌
۵ سال پیش*♡~دلوان~♡*
0ممنون👑
۵ سال پیش/♧
10😂😐چرا من هر لحضه منتظرم اتفاق 🔞بیفته چرااااااااا
۵ سال پیش---
13از بازی کردن خوشش میاد، این همه اطلاعات میده بازم قطعا موفق نمیشن بگیرنش، اینجوری قدرتشو نشون میده. جالبه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

محی
0خیلی باحال تاریخ قتلو گفت دمش جیززز