پارت چهل و دوم :

لاریسا چنگی به موهایش زد و همه را به بالا و پشت سرش هدایت کرد.
- کمیسر داره میاد.
استفان که تا آن لحظه دست به سینه به میز تکیه داده بود و متفکر به زمین نگاه می‌کرد، سرش را به سرعت بالا آورد و تکیه‌اش را از میز گرفت.
- اینجا؟
- آره.
دستی به ته ریش‌هایش کشید و لب زد: اعصاب خردی تو راهه!
***
روزنامه فردا هم کمکشان می‌کرد و هم دردسر بیشتری به بار می‌آورد. صندلی چرخ‌دار را بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • عالیه

    1

    این پارت هیجان نداشت 🥺🥺 پس ایوان کو چرا نیس 😭🥺

    ۵ سال پیش
  • بلینکی به نام دلوان♡

    11

    این پارت چیز خاصی نداشت!هییی من دلم واسه ایوان تنگ شده😢

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️