دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه زرنیخ اثر الهه آبدار

رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا)

  • زبان فارسی
  • 469.8K 👁
  • 783 ❤️
  • 1.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جنایی زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا)

جذاب و مفید اما سمی یعنی زرنیخ! لقبی که همه به قاتل سریالی که کابوس لندن شده داده‌اند. هر ماه، یک روز، در شبش، یک قتل! شاهرگی که زده می شود و قاتلی که پنهان است... هوش منحصر به فرد و مهارت در انجام قتل ها او را خاص کرده‌اند. یک سالی‌ست که تمام سازمان های لندن به صورت مخفیانه روی پرونده قاتل سریالی کار می‌کنند و روی تمام قتل ها و ربطشان به یک نفر سرپوش گذاشته اند تا کسی خبر دار نشود اما هیچ چیز به آن آسانی ها نیست... بعد از آن که پرونده به دست بزرگترین سازمان لندن با مامور های ویژه یعنی سازمان BiM می‌رسد، زندگی لاریسا و استفان، زن و شوهری که پرونده بر عهده‌شان است تحت شعاع قرار می‌گیرد و آغازیست برای آن که زرنیخ بعد از مدت‌ها از غار تاریک بیرون بیاید و کم کم خودنمایی کند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
درون هر آدمی، قاتلی خاموش مانده است!
یک نفر سرخی خون از دست‌هایش چکه می‌کند، یکی برندگی زبانش روح‌ها را می‌کشد، یکی با چاقو پوست‌ها را می‌درد و دیگری با شلیک گلوله، جان‌ها را می‌گیرد...
ما آدم‌ها، ماشین‌های کشتار هستیم، قاتل‌های سریالی چیره‌دست که بعضی‌هامان انسانیت را به تمامی کشته‌ایم و درون بعضی‌هامان انسانیت دارد به سختی نفس می‌کشد!
من زرنیخم، قاتل سریالی‌ای که قتل را با کشتن خودم آغاز کردم، چرا که عمیقاً معتقدم هر آدم گناهکاری محکوم به مرگ است؛ حتی تو!
تویی که کتاب را در دست گرفته‌ای هم شاید از این زنجیره مستثنی نباشی...
زمانی که شروع به ورق زدن کتاب کردی، درگیر این ماجرا شدی. من قاتل درون توام، قاتل خاموشی که مانند یک سایه تو را دنبال می‌کند.
باید تا آخر ماجرا باشی و ببینی، وگرنه سردی چاقو را روی نبض تپنده شاهرگت خواهی چشید.
و بدان که...
رد خون همیشه باقی می‌ماند!
دست‌نوشت: زرنیخ
تاریکی خانه بی‌انتها بود، شبیه جعبه‌ای سیاه و بی‌روزنه که سال‌هاست روشنایی و نور از آن تبعید شده... هر چه بیشتر زمان می‌گذشت آن خانه برایش خوفناک تر می‌شد.
با شنیدن صدای آرام حرف زدن کسی، آهسته خودش را روی زمین کشید تا به دیوار برسد. این خانه به تنهایی مجموعه‌ای ترسناک و دلهره آور بود طوری که با هر نفس ترس در مشامش می‌پیچید.
سر کج کرد و از لای در اتاق که کمی باز بود، به خارج از اتاق سرک کشید. جز باریکه نوری که از لای پرده‌ها، به سختی پا به حریم تاریکی گذاشته بود، چیزی نمی‌دید؛ همه‌اش مثل وجود زرنیخ تاریکی محض بود و بس!...
- آوردمش!
چشم‌هایش را ریز کرد؛ امکان نداشت، کسی آن‌جا نبود و یا حداقل او با کسی روبه رو نشده بود.
خودش را جلوتر کشید تا ببیند مخاطبش کیست اما آن‌قدری تاریک بود که حتی ایوان را هم به سختی می‌دید.
فکر می‌کرد آن‌جا تنهاست اما انگار کسی که ایوان از آن صحبت می‌کرد، واقعی بود.
صدایی از فرد مقابل نشنید و خودش ادامه داد: شبیه توئه، اخلاقش، رفتاراش...
مکث کرد و دیوانه‌وار خندید.
- چشم‌هاش!
صدای خنده ترسناک ایوان یک لحظه کوتاه در خانه پیچید و بند دلش را پاره کرد.
- بکشمش؟ نه! نیاوردم که بکشمش! آوردمش تا ابد برام بمونه.
قلبش تیر کشید و هر بار که این حرف‌ها را می‌شنید‌ انگار از تپش می‌افتاد.
نفسش در سینه حبس شد؛ حالا بیشتر از قبل می‌ترسید؛ از ایوان قاتلی که هیولا نامیده بودش و از این خانه‌ای که سیاهی بود و بس می‌ترسید،  هراس داشت از با او بودن و کاش هیچ وقت به اینجا نمی‌رسید!
***
صدای باز و بسته شدن در با ظرافت در خانه طنین انداخت. سر کج کرد و بدون آن که نگاه از دیوار سرخ و مورد علاقه‌اش بگیرد، گفت: اومدی؟
صدای قدم‌هایش را که لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد شنید و بوی عطر خاص هلن در مشامش پیچید. عمیق بو کشید و لبخند کجی کنج لب‌هایش نشاند. لحظه‌ای بعد دست‌های سفید و ظریفی از روی شانه‌اش به طرف پایین سر خورد و سر هلن روی شانه و کنار گوشش قرار گرفت. لب‌هایش را نزدیک گوشش نگه داشت و زمزمه کرد: اومدم!
لیوان توی دستش را روی میز پایه بلند کنار مبل تک نفره گذاشت و با دست راستش، دست هلن را که روی سینه‌اش قرار داشت، در دست گرفت.
- خیلی سردی.
- داره برف میاد.
ایوان نیشخندی زد، دستش را کشید و مجابش کرد که روی دسته مبل کنارش بنشیند و همزمان دست‌های بزرگ و قدرتمندش را دور کمر هلن پیچید.
- هوای مورد علاقه‌ام.
خندید و دستی به موهای صاف و بلندش کشید.
- همیشه عاشق چیزای مرموز و مخوفی! تابستون چشه؟
ایوان چند بار گردنش را به چپ و راست حرکت داد که صدای شکسته شدن قلنج گردنش، بلند شد.
- زیادی ساده و رنگاو رنگه؛ من تک رنگ دوست دارم.
سرش را کمی بلند کرد و به سمت هلن چرخید. نگاه مشتاقش را روی جزء به جزء صورت ایوان گرداند و ایوان یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- خودت که می‌دونی.
با لبخند چند بار سر تکان داد و نفس عمیقی کشید که ایوان سرش را به دست او که با خز پالتو نرم شده‌ بود، تکیه داد. هلن دستش را بلند کرد و دور گردن ایوان حلقه کرد. وجود این دختر برایش پر از آرامش بود.
- ولی هیچ وقت نشد که من بخوام و باهام جایی بیای.
- نمی‌تونم...
حرف بعدی هلن آرامشی که داشت کم کم به جانش رسوخ می‌کرد، پس زد.
- پیش روانشناست بودم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا)

  • ...

    0

    سلام نویسنده عزیز یه سوال داشتم این رمان همیشه به صورت وی آی پی توی این برنامه میمونه؟ ممکنه یه روز چاپ شه؟

    ۳ ماه پیش
  • نیا

    1

    پایان خوشه؟

    ۴ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 260

    سلام خسته نباشید واقعا عالیه

    ۹ ماه پیش
  • آندیا

    در پارت 30

    این که کسی نمیتونه بفهمه زرنیخ کیه جالبه.شخصیت های منفی ی باهوش رو دوست دارم

    ۱۰ ماه پیش
  • آندیا

    در پارت 20

    زرنیخ باحاله

    ۱۰ ماه پیش
  • نازنین

    در پارت 2460

    این طور که پیداس فصل جدیدی در راهه، درسته؟ فوق العاده بود نویسنده جان، کارت عالی بود، یه پایان قشنگ و غمگین،بهترین رمان جنایی بود که خوندم، موفق باشی 🔥😊

    ۳ سال پیش
  • آذر

    در پارت 2460

    پایان رمان غمگینه؟؟؟ اینطوری که شخصیت اصلی میمیره یا یه اتفاق بد واسش می افته؟

    ۱۰ ماه پیش
  • آذر

    1

    وایسا ببینم پایانش غمگینه؟

    ۲ سال پیش
  • خانومی

    در پارت 380

    باحال بود

    ۲ سال پیش
  • یکی

    در پارت 1540

    خوبا

    ۳ سال پیش
  • سمیرا

    در پارت 2462

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ramzi

    در پارت 2460

    دوس داشتم ادامه پیداکنه

    ۳ سال پیش
  • حمیرا قنبری

    در پارت 10

    عالییییییییی♡♡

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    در پارت 2460

    رمان فصل دوم نداره نویسنده رمان خوب بود تشکر💐 تقدیم بهت نویسنده

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    در پارت 2360

    واسه خارجی ها که چیزی نیست

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    در پارت 2230

    من فکر میکنم ایوان اطراف خونه استفان هست استفان و ایلیا که رفتن میاد لاریسا رو بر می داره میره

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟