رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا)
- به قلم آمنه آبدار (الهه)
- 246 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 469.8K 👁
- 783 ❤️
- 1.2K 💬
خلاصه رمان جنایی زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا)
جذاب و مفید اما سمی یعنی زرنیخ! لقبی که همه به قاتل سریالی که کابوس لندن شده دادهاند. هر ماه، یک روز، در شبش، یک قتل! شاهرگی که زده می شود و قاتلی که پنهان است... هوش منحصر به فرد و مهارت در انجام قتل ها او را خاص کردهاند. یک سالیست که تمام سازمان های لندن به صورت مخفیانه روی پرونده قاتل سریالی کار میکنند و روی تمام قتل ها و ربطشان به یک نفر سرپوش گذاشته اند تا کسی خبر دار نشود اما هیچ چیز به آن آسانی ها نیست... بعد از آن که پرونده به دست بزرگترین سازمان لندن با مامور های ویژه یعنی سازمان BiM میرسد، زندگی لاریسا و استفان، زن و شوهری که پرونده بر عهدهشان است تحت شعاع قرار میگیرد و آغازیست برای آن که زرنیخ بعد از مدتها از غار تاریک بیرون بیاید و کم کم خودنمایی کند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 246
تایپ زرنیخ: *** «شنبه، سه روز تا فرار» نادیا با همان حالت خل و چلی که داشت خودش را به ایوان رساند. از حالتش خندهاش میگرفت، آن هم وقتی حالت اصلیاش را دیده بود. کنارش روی صندلی نشست؛ اول کمی با همان حالت چرت و پرت گفت که ایوان کلهاش را به عقب راند. - خفه شو و فقط بگو تونستی کاری بکنی ی...
بروزرسانی در : ۱۰۴۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 245
آدم شدن ایوان، مساوی میشد با خوب شدن حال آنابت و نمیدانست که هر دو دارند نقشه فرار ایوان را میکشند. آنابت سوار ماشین مادرش که دنبالش تا مطب آمده بود شد. این روزها ارتباطشان بیشتر شده بود اما هیچوقت نمیتوانستند صمیمی شوند. بین آنها به اندازه تمام سالهایی که آنابت او را نداشت فاصله بود. -...
بروزرسانی در : ۱۰۴۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 244
*** «پنجشنبه، پنج روز تا فرار» توی حیاط نشسته بود و داشت تمام نقشه را برای بار هزارم مرور میکرد. دست کم به یک سلاح سرد نیاز داشت؛ تیغ یا چاقو فرقی نمیکرد و همین را نمیدانست از کجا گیر بیاورد. نادیا را در حیاط ندید و یا دست کم سراغ او نیامده بود و کس دیگری را برای تعریف داستانهای چرت و پر...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 243
حوصله ناله و زاری نداشت اما برای رسیدن به جایی که میخواست، باید چند دقیقهای تحمل میکرد. به صندلیها اشاره زد. - بریم بشینیم؟ آنابت از آغوشش بیرون آمد و سری تکان داد. پشت صندلیها، طوری که پشت ایوان به شیشههای روی در باشد و آنابت نزدیکش تا بتواند راحت در آغوشش بگیرد، نشستند. آنابت دستهای ا...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
نیا
1پایان خوشه؟
۴ ماه پیششهناز
در پارت 260سلام خسته نباشید واقعا عالیه
۹ ماه پیشآندیا
در پارت 30این که کسی نمیتونه بفهمه زرنیخ کیه جالبه.شخصیت های منفی ی باهوش رو دوست دارم
۱۰ ماه پیشآندیا
در پارت 20زرنیخ باحاله
۱۰ ماه پیشنازنین
در پارت 2460این طور که پیداس فصل جدیدی در راهه، درسته؟ فوق العاده بود نویسنده جان، کارت عالی بود، یه پایان قشنگ و غمگین،بهترین رمان جنایی بود که خوندم، موفق باشی 🔥😊
۳ سال پیشآذر
در پارت 2460پایان رمان غمگینه؟؟؟ اینطوری که شخصیت اصلی میمیره یا یه اتفاق بد واسش می افته؟
۱۰ ماه پیشآذر
1وایسا ببینم پایانش غمگینه؟
۲ سال پیشخانومی
در پارت 380باحال بود
۲ سال پیشیکی
در پارت 1540خوبا
۳ سال پیشسمیرا
در پارت 2462این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ramzi
در پارت 2460دوس داشتم ادامه پیداکنه
۳ سال پیشحمیرا قنبری
در پارت 10عالییییییییی♡♡
۳ سال پیشسیتا
در پارت 2460رمان فصل دوم نداره نویسنده رمان خوب بود تشکر💐 تقدیم بهت نویسنده
۳ سال پیشسیتا
در پارت 2360واسه خارجی ها که چیزی نیست
۳ سال پیشسیتا
در پارت 2230من فکر میکنم ایوان اطراف خونه استفان هست استفان و ایلیا که رفتن میاد لاریسا رو بر می داره میره
۳ سال پیش

...
0سلام نویسنده عزیز یه سوال داشتم این رمان همیشه به صورت وی آی پی توی این برنامه میمونه؟ ممکنه یه روز چاپ شه؟