لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 61
اشارهای به زرنیخ کرد. - ببرینش زندان. بعد از آن نگاه خصمانهای حوالهاش کرد و کنار کشید. سربازها به سمتش آمدند که لاریسا با تعجب از روی صندلی بلند شد. - دست نگهدارین. به سمت استفان قدم برداشت و بعد با سر به خارج از اتاق اشاره کرد. جلوتر بیرون رفت و او دنبالش خارج شد. وقتی خیالش از نبود کسی در ا...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 62
*** - مامان من کتاب داستان میخوام! از گاز دور شد و نگاهش را به ونسا داد. روی صندلی نشسته بود و داشت تند تند پاهایش را تکان میداد. موهای بافته شدهاش از دو طرف روی شانهاش افتاده بودند و کش موی صورتیاش با لباس بنفش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود. لبش کش آمد و لبخندی زد. - بعد ناهار میریم میخریم...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 63
ناهار را سه نفری با هم، بین خندهها و حرفهای بامزه ونسا خوردند. استفان انگار به کل خستگی کار از تنش در رفته بود. از وقتی مرخصی گرفته بودند هر بار که خواسته بود با او در همان مورد حرف بزند چیزی پیش میآمد. بعد از ناهار، همانطور که قول داده بود، با هم به بازار رفتند و بعد از خرید لباس و کتاب داس...
بروزرسانی در : ۱۸۳۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 64
مات ماند؛ غم داشت از نگاهش فوران میکرد. با تمام کودکیش نگران بود... قلبم انگار مچاله میشد و ماند که چه بگوید؛ چه بگوید که دل کوچکش آرام بگیرد و کمی مطمئن شود. کوتاهیهایش مانند پتک توی سرش کوبیده شد و فکر کرد که نباید خیلی وقتها کارش را به ونسا ترجیح میداد. آنابت خوب بود، شکی نداشت اما جای او...
بروزرسانی در : ۱۸۳۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 65
شانههای لاریسا را میان دستهایش فشرد. - این دیگه دست ما نیست. کنار رفت... با چشم تعقیبش کرد؛ وارد آشپزخانه شد و از کابینتهای بالایی بطری بیرون آورد و دو لیوان هم برداشت. با لبخند جذابی به سمتش برگشت. لاریسا یک پایش روی مبل بود و پای دیگرش روی زمین. آرنجش را روی پشتی مبل گذاشت و دستش را تکیهگاه...
بروزرسانی در : ۱۸۳۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 66
با اخمهایی در هم وارد رختکن شد؛ نگاهش را در اطراف چرخاند؛ سبد بزرگ لباسها را که دید، لبخند کجی روی لبش نشست. بیاتلاف وقت به سمتش رفت و داخل آن نشست. لباسها را دور و اطرافش مرتب کرد و روی سرش هم تا میتوانست لباس گذاشت. بوی گند عرق روی لباسها توی مشامش پیچید؛ محتویات معدهاش تا گلویش بالا آمد...
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 67
قدم به قدم جلو رفت. - خواستم بیای تا کار و تموم کنم. قتل یازدهم! فرانسیس، قاتل سفارشی، با صدای بلندی خندید. این مردی که روبه رویش بود، زرنیخ، باعث شد که چند روز را داخل آن زندان باشد. شبی را که گیر افتاد، خیلی خوب به یاد میآورد. مانند هر باری که سفارش قتل میگرفت، به مکانی که آدرسش را داده بودن...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 68
چاقو را از جیب کاپشنش بیرون آورد. از همان چاقوها بود، از همانهایی که ده شاهرگ قبلی را زده بود. با پوزخند جلو رفت... فرانسیس هم عقب نایستاد. هر دویشان نترس و دیوانه بودند. یکی قاتل سفارشی بود و یکی قاتل رسالتی! Life’s a game but it’s not fair «زندگی یه بازیه ولی عادلانه نیست» انگار که روی زمین ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 69
*** تمام بدنش از عصبانیت میلرزید و خون با شدت زیادی در شریانهایش در جریان بود. به طرف سرباز چرخید و با حرص فریاد کشید: چطور نفهمیدی؟ چطور؟! مگه تو اینجا نیستی که مراقب باشی؟ اینجوری نگهبانی میدی که راحت از این زندان با این امنیت فرار میکنن؟ ما تا حالا فراری داشتیم؟ سر پایین انداخت و هیچ نگفت...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 70
دستهایش آشکارا میلرزید. تلفن را نمیتوانست محکم بگیرد و هر بار از دستش سر میخورد و در مرز افتادنش، به سختی حلقه دستش را دورش محکم میکرد. کاش استفان نمیرفت. نگاهش را در اطراف گرداند تا پیدایش کند که از آن دور اشاره داد به حرف زدن ادامه بدهد. - شوکه شدین؟! حرف بزن... به شوهرت گوش کن. نفسش در س...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 71
به حال و روزش خندید. خوب میدانست کی چه بگوید تا طرف مقابلش را به هم بریزد. روانی باهوشی بود. تمام آن بازجوییها از مقابل چشمانش گذشت. گذشت و رسید به ونسا که چند شب پیش با حرفهایش لاریسا را به هم ریخت. تهدید بود... میخواست فکرش را مشغول کند و موفق شد. مگر امکان داشت اسم دخترش را از زبان یک قاتل...
بروزرسانی در : ۱۸۲۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 72
لاریسا چشمهای به خون نشستهاش را به دوربین دوخت. دستش را عقب برد و از روی میز شی را لمس کرد... در آن لحظه برایش مهم نبود که چیست و چه ارزشی دارد و فقط یک لحظه طی فرمان خشمش، آن را برداشت و تند به سمت دوربین پرتاب کرد. صدای شکسته شدن دوربین در اتاق پیچید و توجه همه را به سمتشان جلب کرد. نمیدانس...
بروزرسانی در : ۱۸۲۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 73
زود خودش را رساند و مقابلم ایستاد. باید قوی میبودم، این حجم بیتابی از من بعید بود. من اخلاق خشک و جدی داشتم و اکنون گریه میکردم. آن لاریسا را نمیشناختم... تمام من حسهای مادرانهای شده بود، به دور از شخصیت خشک شغلیام! استفان به خودش مسلطتر بود. او همانطور که از حرفهایش فهمیدم، میگفت زرنی...
بروزرسانی در : ۱۸۲۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 74
همه سعی در آرام کردنم داشتند و کسی رسیدگی نمیکرد ولی من تا سر حد مرگ میترسیدم. صدای کسی آمد، صدایش دور بود اما رسا. - یه فیلم اومده. با یادآوری چیزی که گفت، تند برگشتم و نگاهم را در اتاق گرداندم تا کسی که صدایش آمد را پیدا کنم. زرنیخ گفته بود یک فیلم میفرستد. کف دستهایم عرق کرده بود و با چشم...
بروزرسانی در : ۱۸۲۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 75
*** «ایوان» با اخم به مانیتور خیره شدم. هر بار میگفتم بازی دانشجوهاست اما گوششان بدهکار نبود. آخرین اقدام را برای درست شدن صدباره انجام دادم. صندلی چرخدار را چرخاندم و گفتم: مراقب باشید. یه بار دیگه هم گفته بودم. رابرت جلو آمد و نگاهی به صفحه انداخت. - درست شد؟ بدون آن که حالت خاصی در صورتم ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 76
- پس لازم نیست دوباره بپرسی... میدونی که... میان حرفم آمد: بهش فکر کن، شمارهم و که داری، بهم زنگ بزن. اخمی کردم و یک بار ابرو بالا انداختم. متنفر بودم از آن که کسی میان حرفم بیاید. بند کوله را روی شانهام بالاتر بردم و با همان اخم سری تکان دادم. حوصله کش آمدن بحث را نداشتم. جوابم معلوم بود... ب...
بروزرسانی در : ۱۸۲۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 77
لبخندش بیش از حد مضحک و ضایع به نظر میآمد. با تیکه به آن نگاهم را از دستش بر روی لبخند و چشمهایش کشیدم و پوزخندی زدم. - معلومه! لبخند روی لبهای دختر، بر خلاف آن چیزی که فکرش را میکردم، پررنگتر شد. همانجا سر راهم ایستاده بود و قصد رفتن نداشت. نگاه سرد و یخیام را به چشمهایش دوختم... همان نگ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 78
با ترس و لرز آدرس را داد. لرز صدایش حالم را خوب میکرد. از پررو بازیاش هیچ خوشم نیامده بود. فکر میکرد که مسیر با آرامش و حرفهای عادی میگذرد اما با من هیچ چیز قابل پیشبینی نبود. درست در آدرسی که داد، ترمز گرفتم و صدای جیغ لاستیکها و همزمان با آن، صدای جیغ خفه آنابت هم در ماشین پیچید. ماشین ت...
بروزرسانی در : ۱۸۲۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 79
*** - تو گفتی که اون دوباره برگشته، درسته؟ آرام سری تکان داد. - برگشته... تنها نه، با بتی! - مثل گذشته؟ - آره... جیمز یه گوشه نعشه میافته... بتی باهاش دعوا میکنه. لوویس دستهایش را به هم کوبید. - برای رفتنشون هیچکاری نکردی؟ سرش را به طرفین تکان داد. - نه چون نمیتونم. شاید باید عادت کنم. - به ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 80
*** «دانای کل» - برام جالبه که چطور قبول کرده بیاد اینجا! - دانشگاه خوبیه، چرا قبول نکنه. - حتما خیلی بهش اصرار کردن. - خیلی هیجان دارم... یعنی چطوریه؟ تمام دانشگاه در مورد ایوان ریچاردش حرف میزدند. آنابت با پوزخندی از کنار دخترها رد شد، آن روز ایوان بد حالش را گرفت البته باز هم منکر آن جذاب...
بروزرسانی در : ۱۸۱۸ روز پیش
