لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 1
مقدمه: درون هر آدمی، قاتلی خاموش مانده است! یک نفر سرخی خون از دستهایش چکه میکند، یکی برندگی زبانش روحها را میکشد، یکی با چاقو پوستها را میدرد و دیگری با شلیک گلوله، جانها را میگیرد... ما آدمها، ماشینهای کشتار هستیم، قاتلهای سریالی چیرهدست که بعضیهامان انسانیت را به تمامی کشتهایم و ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 2
در آنی چشمهای بستهاش باز شد و خیره به کمدی که روبه رویش است، ماند. هلن همچنان در حال تعریف کردن صحبتهایشان بود که ایوان تکیه سرش را از او گرفت و با چشمهایی عصبانی به چشمهایش زل زد. - چرا پیش اون رفتی؟ هلن یکه خورده سکوت کرد و با کمی مکث اخم ظریفی میان دو ابرویش نشاند. - لازم بود، تو که کم می...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 3
ایوان رو گرفت و بتی خودش همانطور که آمده بود رفت. لحظهای بعد دوباره با مرور اتفاقات و هلن و آن مردک تمام تنش گر گرفت. صحنههایی از داخل اتاقی که با هلن تنها بودند، مانند فیلم کوتاهی از مقابل چشمهایش گذشت. هیچوقت نمیتوانست این ها را فراموش کند و تا عمر داشت مانند خوره مغزش را میخورد؛ بیمنطق...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 4
آرام که شد، خودش را به سرعت به ماشینش رساند و قبل از حرکت با همان دستهای لرزان، لپ تاپ را برداشت و کار دوربینهایی را که از قبل تحت کنترل گرفته بود، یک سره کرد. امشب دوباره لندن غرق خون میشد. *** پرونده را ورق زد و کمی این طرف و آن طرفش کرد؛ پرونده نا آشنایی نبود... دست کم هر کسی که دستی در ق...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 5
لاریسا پرونده را بست و از روی صندلی برخاست... اتاق تیمیشان برای تمرکز و بحث در موردش جای بهتری بود. به دنبالش بقیه هم بلند شدند و دنبالش از اتاق بیرون رفتند. همزمان با عبور از کنار اتاق اِلا، ویلیام با خنده گفت: فقط اِلا بیچاره میشه با مجوز گرفتن. الا همیشه از دستشان شاکی بود و غر میزد چون هر ب...
بروزرسانی در : ۱۸۲۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 6
لاریسا چرخید و دوباره پرونده را از روی میز برداشت. صفحه مربوط به امیلی را باز کرد و دنبال گزارشات پزشکی قانونی گشت. امیلی قبل از مرگش مورد تعرض قرار گرفته بود و بعد او را به قتل رسانده بودند اما یک جای کار میلنگید. صدای مارگارت باعث شد نگاهش را از پرونده بگیرد. - خب وقتی شاهرگ زده میشه و قتلای ب...
بروزرسانی در : ۱۸۲۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 7
ویلیام پرونده را از کنار لاریسا برداشت تا خودش بررسی سریعی انجام دهد و بهتر آن را بفهمد. او روانشناس جنایی تیم بود و تشخیصظ میتوانست بخشی از معما را حل کند تا بفهمند که زرنیخ کیست و با چه آدمی روبه رو بودند. سرسرکی پرونده را ورق زد و اطلاعات مقتولین را خواند. لاریسا هم کنارش ایستاد و همراهیاش ک...
بروزرسانی در : ۱۸۲۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 8
استفان بعد از کمی مکث گفت: تنها راهمون الان اینه که زودتر خودمون رو جمع و جور کنیم. ویلیام ابرویی بالا انداخت. - نهمین قتل دیروز رخ داده، حالا حالاها سراغ کس دیگه ای نمیره. لاریسا نگاه جدی و پرسشی به ویلیام کرد. - این دلیل نمیشه که کند پیش بریم، تو از کجا میدونی فعلا سراغ کسی نمیره؟ ویلیام پرو...
بروزرسانی در : ۱۸۲۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 9
صدای پوزخند پسر با اینکه یک سالی از آن بازجویی گذشته بود، باز هم دهن کجی میکرد. - دومین بارم بهم داد اما از سومین بار همه چی عوض شد... پول کلانی بابتش میخواست. مجبور بودم... معتاد شده بودم به حس لذتی که بعد از مصرف بهم دست میداد. روز به روز از خودم متنفر تر می شدم اما نمیتونستم هیچ کاری کنم. ...
بروزرسانی در : ۱۸۲۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 10
لاریسا نگاهش را بیحرف روی مارگارت سوق داد و منتظرش ماند. بعد از چند دقیقه نگاهش را از مانیتور گرفت و صندلیاش را سمتشان چرخاند. - کسی اول اسمش این نیست. لاریسا نفسش را کلافه بیرون داد. - پس اینم رد میشه. رز سرش را بالا آورد. - تو این فاصله بقیه مقتولارو چک کردم... هیچ ربطی به هم ندارن... تنها وج...
بروزرسانی در : ۱۸۲۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 11
یک سال و هیچ! زمان کمی نبود... پوچی کمی هم نبود. اینکه مدام در حال دویدن باشی و همچنان سرجای اولت باشی و بهخاطر بیعرضگی فقط هیچ به دست بیاوری، یعنی هنوز هم با قدرت ندویدهای! وقتی بیشتر تمرکزشان روی سرپوش گذاشتن باشد، بهره چندانی هم نمیبردند. تبلت را خاموش کرد و روی میز گذاشت؛ تاریکی اتاق آرا...
بروزرسانی در : ۱۸۲۱ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 12
نفس عمیقی کشید و راحت به پشتی صندلی تکیه داد و بیحال قوطی قرص را روی میز رها کرد. از این حال و وضع متنفر بود... طول میکشید تا آن آرامش قبلی را به دست بیاورد؛ صندلی را چرخاند و لپتاپ را روشن کرد. پس زمینه، عکس همه کسانی بود که سرنوشتشان را مقدر کرده بود و به مرگ محکوم! خودش مینوشت که چه کسی ک...
بروزرسانی در : ۱۸۲۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 13
همه در تکاپوی پیدا کردن راه فرار بودند، نور قرمز آژیر خطر روی دیوارها میافتاد و صدایش با آن که آزار دهنده بود اما در آن لحظه حسی جز آرامش به او نمیداد. زود فهمیدند که آژیر خطر اشتباهی به کار افتاده بود و آن را از کار انداختند... اشتباهی نبود اما نمی دانستند که چه کسی پشت این قضیه بود. روحشان ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 14
پیشانیاش را خاراند و باقی اعضای تیمشان را بررسی کرد. ویلیام بیل، روانشناس جنایی سازمان، مردی سی و دو ساله که از صورتش شیطنت میبارید. موهای مجعد خرمایی داشت و چشمانی قهوهای و بینی گوشتی و لب هایی نسبتا درشت و صورتی بدون ریش! رز گرای، هکر سازمان بود... دختری بیست و هفت ساله که افتخارات نسبتا خوب...
بروزرسانی در : ۱۸۱۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 15
دیوید خودکاری که در دستش است را در هوا تکان داد و رو به لاریسا، به نشانه تایید حرفش، یک بار پلکهایش را با مکث باز و بسته کرد. - دقیقا!... ماری صحنه رو بازسازی کرده. اگر میخواید صداش بزنم تا نشونتون بده. - صداش کن. دیوید ماری را صدا زد و با استفان مشغول صحبت شد. چند دقیقه بعد ماری در حالی که تبل...
بروزرسانی در : ۱۸۱۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 16
گوشی را قطع کرد و به دنبال استفان سوار ماشین شد. - هر دوربینی که به مغازهش دید داشته رو چک کردن، هیچی نیست... همون تصاویر تکراری. دستش را مقابل بخاری ماشین گرفت و کمی به هم مالش داد. - منم دیدم. هیچی هم توی فیلم مشکوک نیست. نه ناهماهنگی نه قسمت کات شدهای! استفان سری به نشانه تایید حرفش تکان دا...
بروزرسانی در : ۱۸۱۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 17
تند تند صفحهای را باز کرد که عکس تام هکتور گوشه آن قرار داشت و سوابقش نوشته شده بود. - یه بار به جرم پخش مواد دستگیر شده اما فقط دو سال زندان براش بریدن. بعدش آزاد شده و اومده بیرون... مغازه عروسک فروشی زده که عروسکاشم سازه خودش بودن. نگاهی به نوشتهها انداخت و همزمان به حرفهای مارگارت هم فکر ک...
بروزرسانی در : ۱۸۱۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 18
نفسی گرفت و ادامه داد: این میتونه یه خاطره بد باشه... چیزی که در جریانه یا قبلا بوده. با تعجب پرسید: یعنی چی در جریانه؟ ویلیام سریع پشت میزش قرار گرفت و تصاویر داخل لپ تاپش را به مانیتور بزرگ داخل اتاق انتقال داد. عکسهایی مخصوص حرفه خودش بود که هر بار با بروز چنین اتفاقاتی بررسیشان میکرد. تصو...
بروزرسانی در : ۱۸۱۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 19
بدون آن که چیزی بگوید، برگه را به طرف استفان گرفت. لبخند روی لب همهشان آمد. آن لبهایی که داشت روی هم فشرده میشد و اخمهای بین دو ابرویش از بامزه ترین صحنههای عمرشان بود؛ اِلا دیگر حوصلهای برای این کارها نداشت اما مجبور بود بماند. استفان دستی دور لبش کشید و دست دیگرش را که روی کمرش قرار داشت...
بروزرسانی در : ۱۸۱۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 20
نگاه استفان رویش نشست و سری تکان داد که لاریسا رو به مارگارت کرد و گفت: اطلاعات خانوادگیش رو کامل برام بفرست. همین الان! استفان از سر راهش کنار رفت و شانه به شانه هم از اتاق بیرون رفتند. نگاهش به برگهها بود و همزمان با گوشی داخل دستش لوکیشن کامل خانه تام را بررسی میکرد. خبری از بچههایش نبود ...
بروزرسانی در : ۱۸۱۲ روز پیش
