پارت پنجاه و هفتم :
چندین سرباز به حیاط پشتی فرستاده شدند تادر حیاط پشتی نگهبانی دهند و باقی در راهروی اتاق بازجویی و خود اتاق و چند نفر دیگر هم در اتاق متصل به اتاق بازجویی قرار داشتند.
زرنیخ آنقدری خطرناک بود که با وجود تعداد زیاد محافظها باز هم نگرانش باشند. در راه برگشت به اتاقشان، کمیسر را دیدند.
با شوق و خنده به سمتشان آمد و دستهایش را به هم کوبید.
- دستگیرش کردین؟
با وجود آن که اعصابش
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
fatemeh
0عالی بود♥️
۵ سال پیشالما
8Sory تانیا جون ندیدم سنتو نوشتی 🤦🏼 ♀️🙈بچه های که سوتی میدن دستابالا حمایت کنین آبروم نره🤦🏼 ♀️😝😂😂😂(ولی جدی ببینین زرنیخ چی کرده که اینا انقد میترسن فرار کنه کلی امنیتارو میبرن بالا😁)
۵ سال پیشTaniya
3من ازت حمایت میکنم🙋🏻 ♀️چون این حالتو در بیشتر مواقع تجربه میکنم😂🤦🏻 ♀️
۵ سال پیشTania
9احساس میکنم زمانی این رمان تموم میشه ک پشت اتاق زایمان ی چشمم ب گوشیه تا ببینم پارت اخر زرنیخ کی میاد و ی چشمم ب در تا بچه ی نوه مو بزارن تو بغلم😶همین قدر حس شیرین و در عین حال تلخیه🙂🥲🤦🏻 ♀️
۵ سال پیشالما
4نگووو من تحمل اینقدشو دیگه ندارم حالا اگه بگی بچه خودت یه چیزی با این حال چند سالت هست سنت اگه رسیده زودتر ازدواج کنو دست به کار شو که ماهم اینجا تلف نشیم به لطف تو زود تموم کنیم😁😛😝😘
۵ سال پیشباران
3😂😂😂😂🤣🤣🤣🤣🤣👌👌👌👌👌👌
۵ سال پیشافرا
7وای چ باحاله 😍عجیب روی ایوان کراش زدم لامصب خیلی باحاله 😍💖ممنون از نویسنده عزیز قلمت عالیه❤
۵ سال پیشHesel
11داستان جالب شد😃
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نری
0وای خیلیییی خوبه