لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 241 تا 246
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 241
*** نگاهش را به سقف دوخت؛ از سلول انفرادی بهتر بود اما همه وسایلش در یک تخت خلاصه میشد. پرستار هر روز میآمد و قرصها را میآورد و تا زمانی که لیوان آب را کامل سر نمیکشید و دهانش را چک نمیکرد، نمیرفت. او این بازیها را خوب یاد گرفته بود؛ میدانست قرص را کجا پنهان کند که دیده نشود. هر بار...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 242
باید منتظر آنابت میماند. آخرین بار توی جلسه دادگاه که با حضور رسانهها برگزار شد او را دید؛ چشمهایش سرخ بود و لاغرتر شده بود. موقع خروج فریاد زد: «به زودی میام میبینمت» از وابستگیاش خبر داشت و میدانست لاریسا هم هیچوقت از احساس ایوان به خودش چیزی نمیگوید. بیگناهترین فرد این داستان آنابت ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 243
حوصله ناله و زاری نداشت اما برای رسیدن به جایی که میخواست، باید چند دقیقهای تحمل میکرد. به صندلیها اشاره زد. - بریم بشینیم؟ آنابت از آغوشش بیرون آمد و سری تکان داد. پشت صندلیها، طوری که پشت ایوان به شیشههای روی در باشد و آنابت نزدیکش تا بتواند راحت در آغوشش بگیرد، نشستند. آنابت دستهای ا...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 244
*** «پنجشنبه، پنج روز تا فرار» توی حیاط نشسته بود و داشت تمام نقشه را برای بار هزارم مرور میکرد. دست کم به یک سلاح سرد نیاز داشت؛ تیغ یا چاقو فرقی نمیکرد و همین را نمیدانست از کجا گیر بیاورد. نادیا را در حیاط ندید و یا دست کم سراغ او نیامده بود و کس دیگری را برای تعریف داستانهای چرت و پر...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 245
آدم شدن ایوان، مساوی میشد با خوب شدن حال آنابت و نمیدانست که هر دو دارند نقشه فرار ایوان را میکشند. آنابت سوار ماشین مادرش که دنبالش تا مطب آمده بود شد. این روزها ارتباطشان بیشتر شده بود اما هیچوقت نمیتوانستند صمیمی شوند. بین آنها به اندازه تمام سالهایی که آنابت او را نداشت فاصله بود. -...
بروزرسانی در : ۱۰۴۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 246
تایپ زرنیخ: *** «شنبه، سه روز تا فرار» نادیا با همان حالت خل و چلی که داشت خودش را به ایوان رساند. از حالتش خندهاش میگرفت، آن هم وقتی حالت اصلیاش را دیده بود. کنارش روی صندلی نشست؛ اول کمی با همان حالت چرت و پرت گفت که ایوان کلهاش را به عقب راند. - خفه شو و فقط بگو تونستی کاری بکنی ی...
بروزرسانی در : ۱۰۴۶ روز پیش
