پارت پنجاه و نهم :

ویلیام به سمت میزش رفت و برگه‌هایی را برداشت و با لاریسا از اتاق خارج شدند. بین راه تمام فکر و ذهن لاریسا پی زرنیخ بود. خودش را برای جنگ اعصاب آماده کرد. نمی‌دانست کار درستی بود که ویلیام را با خودشان داخل اتاق بازجویی می‌برد یا نه!
مقابل در اتاق بازجویی که رسیدند، نفس عمیقی کشید. حرف زدن با این پسر یا به قول خودش شیطان، اعصاب قوی می‌خواست. استفان دست روی پیشانی‌اش گذاشت.
- نمی‌تو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شانلی

    6

    یعنی عاشق این اعصاب خردکنی ایوانم😍😂

    ۵ سال پیش
  • /♧

    5

    لعنتی جذاب🤤🤤🤤🤤

    ۵ سال پیش
  • Taniya

    9

    اگر من بجای لاریسا بودم ب جای اینکه اعصابم خورد بشه خیلیم ذوق میکردم ک دارم با ی همچین پسر جذابی حرف میزنم تازه کلی هم نقشه میکشیدم ک یا فراریش بدم یا نزارم اذیتش کنن😂🤦🏻 ♀️خودمم خودم و درک نمیکنم😂

    ۵ سال پیش
  • افرا

    12

    من نمیدونم چرا کراش زدم روی ایوان ایا شما هم همینطورید ؟؟😅😐

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️