لیست کلیه پارتهای رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 246
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 161
نوشیدنیها را توی لیوان ریختند و به سلامتی همدیگر نوشیدند. آنابت از یک طرف آویزان شانه ایوان بود. انگار که کسی بخواهد او را بدزدد. این ایوان را اذیت میکرد اما هیچ کاری جز صبر برای تمام شدن آن شب کذایی از دستش بر نمیآمد. صحبت را زیرکانه سمت زرنیخ کشید. - چیزایی که در مورد کمیسر و دکتر پزشک...
بروزرسانی در : ۱۳۲۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 162
ایوان سری تکان داد. استفان حس کرد باید بحث را به آنابت بکشد. پس لبخندی زد و نگاهش را به او دوخت. - آنابت برای ما خیلی عزیزه... ایوان با جدیت تمام به استفان نگاه میکرد. نام آنابت که آمد نیم نگاهی سمت او انداخت و بعد دوباره حواسش را به استفان داد. - عضوی از این خانوادهست! ایوان توی دلش پوز...
بروزرسانی در : ۱۳۲۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 163
خودش را با همین آرام کرد که حواسش هست بیخبر از آشوبی که توی راه بود. ایوان از سرجایش برخاست. - سرویس بهداشتی کجاست؟ آنابت از سر جایش بلند شد. - بیا من راهنماییت میکنم. سری تکان داد و دنبال آنابت راه افتاد. از پلهها بالا رفتند... نگاه تیزش را در سرتاسر خانه میگرداند. باید همهاش را به ...
بروزرسانی در : ۱۳۲۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 164
و این متفاوت بودن دیدها، آزار دهندهترین چیز برای ایوان بود. او دنیای لطیفی داشت... - درسته... با شصتش روی دست آنابت را نوازش کرد. - نمیخوام ناراحتی پیش بیاد. میخواست و این ناراحتی بیشترین لذت را به او میداد. خودش به زودی آن ناراحتی را پیش میآورد. این بار نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد....
بروزرسانی در : ۱۳۲۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 165
باید بعدها اگر فرصت شد به او میگفت این همه سادگی همه چیز را خراب میکند... ماشین را روشن کرد و به سمت خانهاش راه افتاد. آنابت با همان لباسها منتظر جواب ایوان نشسته بود. جواب که نداد، کلافه بلند شد و لباسهایش را با لباسهای راحتی تعویض کرد. روی تختش دراز کشید و نگاهش را به سقف دوخت. بودن...
بروزرسانی در : ۱۳۲۴ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 166
فقط متعجب به اویی که راحت خوابید نگاه کرد. استفان حس و حالش را درک نمیکرد. برای خودش هم خیلی مسخره بود که بخواهد ایوان را رمانتیک ببیند. این پسر فقط سرد بود و لرز به جان آدم میانداخت. آنابت را اما داشت روز به روز وابستهتر میکرد. پسر جذابی بود اما مگر میشد یک نفر عاشق چنین شخصیتی شود؟ اس...
بروزرسانی در : ۱۳۲۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 167
گوشی را از گوشش فاصله داد... نگاهش را به سقف دوخت. همزمان تماس را قطع کرد. حوصله کسی را نداشت، مخصوصا اداره پلیس را! چشمهایش را بست... برای بار سوم صدای گوشی روی مغزش خط انداخت. - لعنت بهت! جواب داد و از لای دندانهایش غرید: چی میخوای؟ اندرو تک خندهای کرد. - اوه، مثل اینکه عصبانی! آرو...
بروزرسانی در : ۱۳۲۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 168
قطع کرد و سری برای خودش از تاسف تکان داد. هیچوقت دلش نمیخواست توی این موقعیت قرار بگیرد. آنابت خودش را سرزنش کرد. نباید مزاحمش میشد! همزمان که کیفش را بر میداشت غر میزد. - هیچوقت فکر نمیکنی، این مغزت و به کار نمیندازی! از اتاقش بیرون رفت... آب پرتقالش را سرسرکی سرکشید و از خانه بیرو...
بروزرسانی در : ۱۳۱۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 169
او به این فکر میکرد که قاتل تا خانهشان آمده باشد. با یکی از اعضای خانواده رابطه عاشقانه داشت. از همه ترسناکتر... او به ونسا نزدیک بود. این فکرها داشت رسما دیوانهاش میکرد. به سازمان رسیدند. باید در مورد زندگی ایوان اطلاعاتی کسب میکرد. به سمت اتاق تیم رفت. هیچ دوست نداشت با کمیسر روبه...
بروزرسانی در : ۱۳۱۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 170
لاریسا دلخور شد. اعصابش خرد بود و او بدترش کرد. با حرص یک قدم جلو رفت و روبه روی استفان ایستاد. - تو چرا همش اصرار داری من و مقصر این ماجرا جلوه بدی؟ از آن که لاریسا اشتباه برداشت کرد، کلافه شد. راحت نبود مقابل اعضای تیم با او بحث کند. لحنش نرم شد. - من اصرار به هیچی ندارم اما فرض کنیم ایو...
بروزرسانی در : ۱۳۱۷ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 171
لاریسا پشت میزش نشست... منتظر بود استفان برگردد. او نمیتوانست چنین کاری با لاریسا بکند. لاریسا توی ذهنش داشت نقشه میکشید... چطور باید ایوان را توی دام میانداخت؟ توی همین فکرها بود که استفان برگشت. کاغذی توی دستش بود. نزدیک لاریسا آمد و کاغذ را روبه رویش گرفت و نگاه لاریسا روی سر تیتر آن...
بروزرسانی در : ۱۳۱۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 172
استفان هر لحظه کلافهتر میشد... میترسید که لاریسا خودش را توی دردسر بیندازد. کم کم داشت از کارش پشیمان میشد. لاریسا نزدیک در خروجی بود. بغضش و اینکه داشت جلوی گریه کردنش را میگرفت، به صورت و سرش فشار میآورد. دندانهایش را روی هم سایید. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. به محض خروج از ...
بروزرسانی در : ۱۳۱۳ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 173
محافظ با تردید نگاهش کرد. لاریسا گفته بود که هیچ غریبهای نباید حتی داخل حیاط بیاید. ایوان را شامل میشد؟ ابرویی بالا انداخت و به دوستانش اشاره کرد تا جایش را پر کنند. - میرم اطلاع بدم. ایوان تنها سر تکان داد. محافظ که رفت لبخند مرموزش داشت روی لبش جا خوش میکرد که یادش افتاد کجاست! سرمای...
بروزرسانی در : ۱۳۱۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 174
محافظ رفت... لاریسا مسیر رفتنش تا رسیدن به ایوان، با نگاهش تعقیب کرد. ایوان نگاهش هنوز به لاریسا بود. محافظ که رسید بدون آن که نگاهش کند، فقط گوش کرد. مجوز رفتنش که صادر شد، شال گردن را بهتر توی دستش گرفت و رفت. پایش توی برفها فرو میرفت و همین سرمایی را به او منتقل میکرد اما مهم نبود. ...
بروزرسانی در : ۱۳۱۰ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 175
اگر چه موضوع اینکه آنابت کجاست هیچ اهمیتی نداشت اما او دوستهای آنابت را نمیشناخت. دوست داشت ماندنش را در آنجا کش دهد. - شمارهای از دوستاش دارید؟ لاریسا هیچوقت خودش را درگیر آنابت نمیکرد. برایش ارزش قائل بود... او را مانند یکی از اعضای خانواده دوست داشت. اگر مشکل و ناراحتی برایش پیش می...
بروزرسانی در : ۱۳۰۹ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 176
با تعجب گفت: گوشیم؟ زنگ زدی؟ لاریسا گوشهایش را تیز کرد. کمی جلو آمد تا خوب بشنود. دوباره مشکوک شد. شاید ایوان بی هیچ دلیلی به اینجا آمده بود. آنابت گوشی را از توی کیفش در آورد و نگاهش کرد. تماسهای بیپاسخ را که دید، صورتش توی هم رفت. سرش را بلند کرد. توی چشمهای ایوان خیره شد. - ببخشی...
بروزرسانی در : ۱۳۰۸ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 177
روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. کاش میتوانست از آن پرونده دور بماند... کاش میتوانست بیخیال همه چیز شود اما نمیشد. زرنیخ را باید پیدا میکرد. طاقت آن همه دلهره را نداشت... سردرد باعث شده بود حالت تهوع پیدا کند. خستگی در وجودش بیداد میکرد. اگر ایوان، زرنیخ میبود هر طور شده دستگیرش...
بروزرسانی در : ۱۳۰۶ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 178
آنابت چند قدم دیگر جلو آمد. کمی نگران شد. میترسید دوباره بحث آن نقشه پیش بیاید. اگر لاریسا چیزی از او میخواست قطعا قبول نمیکرد. نمیخواست دوباره ایوان را ناراحت کند. نباید از او میرنجید... ایوان تنها کسی بود که حالا او را متعلق به خودش میدانست. اگر او را از دست میداد، بیشک دیوانه می...
بروزرسانی در : ۱۳۰۵ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 179
درک نمیکرد... هیچ جوره نمیتوانست درک کند یا بفهمد که چرا به ایوان شک دارند. ایوان او را دوست داشت... یک آدم موفق بود... یک قاتل مگر میتوانست نرمال رفتار کند؟ قطعا نمیتوانست! این عجیب بود که لاریسا آنقدر با ایوان مشکل داشت. همان موقع که آن نقشه را هم کشید نباید با او موافقت میکرد. دس...
بروزرسانی در : ۱۳۰۲ روز پیش
-
رمان زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) - پارت 180
هوف کلافهای کشید... برای خودش لیوان آبی ریخت. به یک دوش نیاز داشت. *** - ایوان رفتاراش عجیب شده! لوویس کمی روی صندلی جابه جا شد. - اون رفتاراش همیشه عجیبه، باید تا الان باهاش کنار اومده باشی! با استرس انگشتهایش را توی هم قفل کرد. - عجیبتر شده، قبلا باهام خوب بود، وقتی کنارش بودم حا...
بروزرسانی در : ۱۳۰۰ روز پیش
