پارت چهل و چهارم :
طول میکشید، یک ساعت یا کمترش را نمیدانست اما این ویرانی ادامه داشت و تا مدتی او را در خود غرق میکرد.
روی صندلی افتاد و سرش را روی میز گذاشت؛ از تمام آن دردها و فشارهای لعنتی خسته بود؛ از آن که به اجبار باید حضورشان را در خانه تحمل میکرد و در گوشه گوشه خانه میدیدشان خسته بود و نمیدانست کی میرفتند و برای همیشه گورشان را گم میکردند.
قرار نبود همیشه باشند؛ او خودش را، زندÚ
لطفا صبر کنید...

ماندانا
9من تاحالا نفهمیدم داستان چیه هی میام میخوام بفهم چی ب چیه یبار همه چی پیچده میشه