پارت چهل و چهارم :

طول می‌کشید، یک ساعت یا کمترش را نمی‌دانست اما این ویرانی ادامه داشت و تا مدتی او را در خود غرق می‌کرد.
روی صندلی افتاد و سرش را روی میز گذاشت؛ از تمام آن دردها و فشارهای لعنتی خسته‌ بود؛ از آن که به اجبار باید حضورشان را در خانه تحمل می‌کرد و در گوشه گوشه خانه می‌دیدشان خسته بود و نمی‌دانست کی می‌رفتند و برای همیشه گورشان را گم می‌کردند.
قرار نبود همیشه باشند؛ او خودش را، زندÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماندانا

    9

    من تاحالا نفهمیدم داستان چیه هی میام میخوام بفهم چی ب چیه یبار همه چی پیچده میشه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️