پارت چهل و هشتم :
نوید دهمین قتل، فاجعه بود، فاجعهای که آتشش بیشتر پلیسها را میسوزاند.
کمیسر همانطور خشک زده نگاهش به تلویزیون بود؛ گوشیاش داشت بیامان زنگ میخورد و او حتی نمیتوانست خودش را به آن برساند و جواب بدهد.
حدس آن که چه کسی پشت خط بود، سخت نبود؛ مقامات بالایی زنگ زده بودند که خوب توبیخش کنند.
مردمک چشمهایش لرزید و فشار دستش دور لیوان شیشهای بیشتر شد. دندانهایش
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Dayana
5الان دارم جمله اون معلمه رو که تو عشق آمازونی آوردی رو درک میکنم وقتی این پارت رو میخوندم با خودم گفتم:«کاش ما آدما گوسفند بودیم» به خدا که اونا شرف دارن به آدمایی که عقل دارن ولی شعور و رحم... نه😭
۵ سال پیشSena
5ی چیزی این قربانیارو از کجا میارن
۵ سال پیشFatemeh
9وایییییی چقدر دردناک بود،آخه چجوری دلشون میاد این کارا رو بکنن؟! حالم از این بی رحمای روانی بهم میخورع💔
۵ سال پیش(ویرگول)(،)
6چقدر وحشتناک 😶
۵ سال پیشK,gh
8تو دنیا آنقدر مشابه این جور آدما هست که حد نداره 😶😖
۵ سال پیشدریا
11این کارا رو ت دارک وب میکنن:،// خدایا چقد ادمات کثیف و وحشی ام! چطو میتونن اینکارا رو بکنن! این ادما از هرچی حیوون و لاشخورع پست ترن!:(💔😔😭
۵ سال پیشZ
11این رمان واقعی نیست ولی این ادما و این اتفاقا واقعیت هستن
۵ سال پیش*♡~دلوان~♡*
19نمیدونم چی بگم؟😢با اینکه این یه رمان و واقعی نیست دلم واسه زن و جنینش سوخت؛میگه قلب داشت😭
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مح
0میدزدن