لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 21
از تعجب چشمانم گرد شد. - این چه سوالیه معلومه که نه، چی شد که به این نتیجه رسیدی؟ خواست نگاهش را به سوی دیگر بدوزد که نزدیکش شدم. - چی باعث شد این سوال رو ازم بپرسی؟ در منگنه قرارش داده بودم و برای جواب ندادن به سوالم راه گریزی نداشت. کلافه دستهایش را که تاکنون در جیب شلوارش بود خارج کرد. ک...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 22
حس کردم به یکباره اخمش محو شد. - میشه ازت خواهش کنم اگه یکم دربارهی شغلت ازت سوال پرسیدن، جوابشون رو بدی. کمی فاصله بین کلامم انداختم و بعد با یک حالتی که خواهش صدایم را بتوانم نشانش بدهم ادامه دادم: - لطفا یکم با حوصله، کوتاه نباشه جوابهات، یکم بیشتر توضیح بده. چون پای آیندهی شغلی سهند در...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 23
- سلام. کجایی پس، من که زودتر از تو رسیدم. با شرمندگی پاسخ دادم. - باور کن تو ترافیک بدی گیر افتادم. اشاره به نازی کردم. - دیگه خیالم از جانبت راحت بود و میدونستم با وجود نازی احساس غریبی نمیکنی. در تایید حرفم لبخندی زد و در همین حین کوروش که با بقیه حال و احوال پرسی کرده بود کنارم با فاص...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 24
کمی بعد زن عمو هم به جمعمان پیوست و با کوروش و من سلام و احوال پرسی گرمی نمود. دیگر همه در جای قبلیشان نشسته بودند و کوروش هم در تنها صندلی خالی موجود، کنار من جای گرفته بود. با شیطنت به سهند که کنار فرهاد بود و کوروش را با اشتیاق نگاه میکرد چشمکی زدم. خجالت زده سرش را پایین انداخت. فرهاد ا...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 25
به وضوح حس کردم که از قصد اینگونه کامل پاسخ فرهاد را هم، مانند سوگند داد. چیزی که شواهد نشان میداد، مشخص بود که کوروش میخواست حرفهایش را به گوش سهند برساند تا دیگر مجبور نشود که به او هم جداگانه این مسائل را توضیح و شرح بدهد. فرهاد خندان گفت: - نه تو رو خدا بیا و راضی هم نباش، آقا بدون هزین...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 26
نگاه قدردانم زوم او بود، از اینکه همانند همیشه حرف و خواهشم را زمین نینداخته بود، حس خوبی داشتم. سهند لبخند قدردانی زد و مشتاق پرسید: - انشاالله چند وقت دیگه خبر کاپیتان شدنتون رو میشنوم؟ منظورم اینه بازم باید ادامه تحصیل بدین یا خدمت تو کشتی کافیه؟ کوروش مرا گذرا نگاه کرد و بعد با اندکی اشتی...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 27
اینبار من بودم که با مهربانی نگاهش کردم و در جواب صبر و حوصلهای که برای پاسخ دادن به سوالهای همه از خودش نشان داده بود، با لحنی قدردان و ذوق زده گفتم: - به امید خدا به سلامتی زود به آرزوت برسی و خستگی این همه سال، و تلاشهای زیادی که برای این شغل کشیدی و تک تکمون هم شاهدش بودیم از تنت در بره....
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 28
از بازگشت کوروش و آن شبی که همگی دورهم جمع بودیم، دو روز میگذشت. نیم ساعتی میشود که از کارگاه برگشتهام و در حال جمع کردن وسایل مورد نیازم برای یک سفر دو روزه هستم. طبق برنامه ریزی همیشگیمان، زمانی که کوروش از سفر برمیگردد، برای آنکه کمی او را از حال و هوای دریا و سفر سختی که پشت سر گذ...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 29
هر دویشان برایم عزیز و مأمن آرامش هستند. کارم که به پایان رسید. با حس خوب از آینه دل کندم. موبایلم را از روی تخت برداشتم و پس از خاموش کردن لوستر، گامهایم مرا به سمت تراس کشاند. به محض ورود، گرما را با تمام وجودم لمس کردم. میانِ دمای اتاقم با تراس، زمین تا آسمان اختلاف وجود داشت. بیتفاوت به ه...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 30
کنجکاو تایپ کردم« تو از کجا فهمیدی؟» منتظر جوابش ماندم. کمی بعد برایم ارسال کرد «اومدم نبودی». چیزی نگفتم که دوباره عبارت ایز تایپینگ نمایان شد. لحظاتی بعد، پیامِ ارسال کردهاش، برایم دهن کجی کرد. « زنگ بزنم؟ » قبل از آنکه بخواهم جواب پیامش را بدهم. در لیست مخاطبیم نامش را جستجو کردم. زنگ ک...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 31
اخمهایم توی هم رفت. - بزرگش نکنم! من که میدونم به خودت نمیرسی. چیزی نگفت. کمی که دقت کردم متوجه صدای آرام امواج دریا شدم. قبل از آنکه بخواهم چیزی بپرسم کوروش پرسید: - بیرون میای؟ متعجب از جایم برخاستم. با احتیاط خم شدم تا بلکه بتوانم از نردههایی که دور تا دور باغ عمارت قرار دارد چیزی بب...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 32
نگاه متعجبم بین چشمها و دستهایش به گردش درآمد. - با تاخیر، تولدت مبارک. به لحظه نکشید که وجودم را اشتیاق فرا گرفت. - هدیهی تولدمه؟ چیزی نگفت و بسته را نزدیکتر آورد. بی درنگ آن را از دستش گرفتم. کاغذ کادو را باز کردم و در همان حال با محبت شروع به حرف زدن کردم. - همون ایمیلی که اون شب برا...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 33
ذوق زده و با عجله به سمت کوروش که چرخیدم، مچ نگاه خندانش را به خودم گرفتم. با تعجب، خندان پرسیدم: - واو تو هم بلد بودی بخندی؟ حرفی نزد. حتی تلاشی هم برای جمع کردن لبخندش نکرد. شاید او هم به اندازهی من از زیبایی این عکس ذوق زده بود. - نکنه تو هم به اندازهی من از این عکس دو نفرهمون خوشت اومد...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 34
به فکر فرو رفتم. - نمیدونم هر موقع تو بگی من حاضر میشم. نگاهی به ساعت مچیاش که از جنس نقره بود، انداخت. - یازده میام ... متعجب پرسیدم: - یازده دیر نیست؟ دستهایش را در جیب شلوار پارچهای کرمی رنگش گذاشت. - بخاطر خوابت میگم. - اوه تو نگران کم خوابی منی! من اگه خسته بشم تو کَمپِر( کَمپِ...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 35
با چشمانش التماسم کرد و با لبهایش بدرقه. - برو تو. اصرار بیش از آن را جایز ندانستم. با ملایمت عکس را به سمتش گرفتم. - اینم یه هدیه به عنوان تشکر از جانب من به تو. وقتی نگاش کردی یاد من بیفت که چه موجود خارقالعادهایه دختر عموت که قفل لبهات رو وا میکنه و باعث میشه بخندی. عکس را نزدیکت...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 36
بابا با همسفر بودنم با کوروش، برخلاف فرهاد هیچ وقت مشکلی ندارد. او به خوبی به احساس مسئولیت برادرانهای که کوروش در قبالم دارد، مطلع و آگاه است. هیچگاه تاکنون به تنها بودن من با کوروش نه گیر داده است و نه اعتراضی کرده است. او کوروش را خیلی قبول دارد. این مسئله چیز عجیبی نیست، زیرا کوروش یکی ی...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 37
امان از لبخندش! چه سرّی در آن لبخند نهفته بود که چنان بی پروا مرا به سمت خودش میکشید! دست خودم نبود. نه دلدادگیام دستم خودم بود و نه آشفتگی احوالم. من دوست داشتم که هم به او عشق بورزم و هم به او علاقهای نداشته باشم. من مایل بودم که مدام، هم به او فکر کنم و هم فکر او را از سرم بدر کنم. من ...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 38
وقتی که عشق او در رگ و پی وجودم جریان داشت. مگر من میتوانستم با جدایی، عشق او را از خودم دور سازم. آن همه سال نشد، و نتوانستم. من بیش از آن چیزی که باید، تسلیم عشق او گشتهام. عشق او فرمانروا بود و من فرمانبر او ... به زحمت عکس را به جای قبلیاش برگرداندم. با شرمندگی از جایم برخاستم. به قصد ح...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 39
نگاهی به عمو یحیی و نرگس خاتون انداختم. - سلام، صبحتون بخیر. هر دو همزمان پاسخ دادند. - سلام، صبح تو هم بخیر. حنا با اشتیاق کَمپِر را نگاه کرد و دستی به بدنهی آن کشید. - نمیدونی که من چقدر مسافرت رفتن با این ماشین رو دوست دارم. در جوابش چیزی نگفتم. با احتیاط چمدانش را برداشتم و درون کَمپِ...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 40
میگفتم، من از آنکه نتوانم خوددار باشم و عملی انجام بدهم که دستِ دلم مقابلت رو شود، خوف دارم؟ میگفتم اگر دیشب گفتم ساعت یازده صبح راه بیفتیم. علاوه بر آنکه به فکر استراحت تو بودم. از سویی دیگر هم به آن میاندیشیدم که تا بعد از ظهر که فرهاد و نازنین قرار است بیایند، من تنهایی با تو چگونه دقیقهه...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش