پارت سی و نهم :

نگاهی به عمو یحیی و نرگس خاتون انداختم.
- سلام، صبحتون بخیر.
هر دو همزمان پاسخ دادند.
- سلام، صبح تو هم بخیر.
حنا با اشتیاق کَمپِر را نگاه کرد و دستی به بدنه‌ی آن کشید.
- نمی‌دونی که من چقدر مسافرت رفتن با این ماشین رو دوست دارم.
در جوابش چیزی نگفتم. با احتیاط چمدانش را برداشتم و درون کَمپِر قرار دادم.
پس از خداحافظی با نرگس خاتون و عمو یحیی، هر دو در جایمان نشستیم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    2

    ای جانم اقا کورشمون میترسه کار دست خودشو حنا بده

    ۱ سال پیش
  • سمیرا حسن زاده | نویسنده رمان

    دقیقا😅❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!