پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت بیست و هفتم :
اینبار من بودم که با مهربانی نگاهش کردم و در جواب صبر و حوصلهای که برای پاسخ دادن به سوالهای همه از خودش نشان داده بود، با لحنی قدردان و ذوق زده گفتم:
- به امید خدا به سلامتی زود به آرزوت برسی و خستگی این همه سال، و تلاشهای زیادی که برای این شغل کشیدی و تک تکمون هم شاهدش بودیم از تنت در بره.
یک برق خاصی در چشمانش نمایان شد. برایم توصیفش کمی سخت بود و دلیلی هم برای آن نمیتوانست
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ayor
0خسته نباشی جالبه و متفاوت 🤍❣️