پارت بیست و هفتم :

این‌بار من بودم که با مهربانی نگاهش کردم و در جواب صبر و حوصله‌ای که برای پاسخ دادن به سوال‌های همه از خودش نشان داده بود، با لحنی قدردان و ذوق زده گفتم:
- به امید خدا به سلامتی زود به آرزوت برسی و خستگی این همه سال، و تلاش‌های زیادی که برای این شغل کشیدی و تک تکمون هم شاهدش بودیم از تنت در بره.
یک برق خاصی در چشمانش نمایان شد. برایم توصیفش کمی سخت بود و دلیلی هم برای آن نمی‌توانست

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ayor

    0

    خسته نباشی جالبه و متفاوت 🤍❣️

    ۱ سال پیش
کپی شد!