لیست کلیه پارتهای رمان مارپیچ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان مارپیچ - پارت 21
هرانگیز داخل خانه برگشت و دقایقی گذشت اما طاها هنوز همانجا نشسته بود. تمام خواستهاش ساغر بود و گناه ساغر، یک ازدواج اجباری زودهنگام... چرا باید عاق میشد؟ چرا باید اینقدر غریبانه ازدواج میکرد و طرد میشد؟ ساغر در نگاه او، یک زن کامل و ایدهآل بود. چرا پدرو مادرش تمام خوبیها را فقط و فقط در وج...
بروزرسانی در : ۱۲۷۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 22
منوچهر و میمنت بچههای زن دوم بابام هستن. مکث کرد. سری با تأسف تکان داد و آه کشید؛ گفت: - چی بگم؟ بگم بابابزرگ خدابیامرزم یا بگم خدا ازش نگذره که منو نافبر پسرعموم نصیر کرده بود! نصیر که من هیچوقت ازش خوشم نمیومد و عوضش تا دلت بخواد، قلبم خودشو به در و دیوار سینهم میزد وقتی شاگرد مغازهی ب...
بروزرسانی در : ۱۲۶۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 23
مهرانگیز آه کشید و نگاهش پل زده بود به آنسوی خاطرات گذشته... - محمد خبردار شده بود که تو خونهی ما چه خبره و حالا نوبت اون بود که اگر مهری از من به دلش بود باید دستبهکار میشد و یه قدم هم اون میومد جلو! همین کار رو هم کرد. یهروز دور از چشم بقیه، کنج حیاط به عشقش اعتراف کرد و منم با سکوتم و ل...
بروزرسانی در : ۱۲۶۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 24
ساغر همانطور که موهای افرا را نوازش میکرد، گفت: - ببخشید... بیدارت کرد؟ طاها لبخند کمرنگی روی لب داشت و جلو آمد. - دید تو اتاق نیستی، نگران شد و فکر کرد جایی رفتی! ساغر به افرا نگاه کرد که لبولنج آویزان داشت و پیشانیاش را بوسید. - من بدون تو جایی نمیرم، خوابم نمیومد اومدم با خالهمهری ص...
بروزرسانی در : ۱۲۵۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 25
از جا برخاست و سمت اتاق لیلی رفت. راضیه انگشت اشارهاش را با تأکید تکان داد و گفت: - نری بهش وعده وعید الکی بدی ها...! من که میدونم طاها دست از پا درازتر برمیگرده، ولی کور خونده من دیگه بهش دختر نمیدم. نصرت توجهی به حرفهایش نکرد و با ضربهی آرامی به در، وارد اتاق لیلی شد. *** طاها چند بر...
بروزرسانی در : ۱۲۵۰ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 26
آفتاب از لابهلای شاخوبرگ درختان، نور طلاییاش را روی گلهای رنگارنگ باغچه پاشیده بود و صدای آواز خوش قناری، در فضا پیچیده بود. خنکای لحظات اولیهی صبح بود و عطر سبزه و خاک خیسخورده آدم را مست میکرد. شرشر آب از فواره به گوش میرسید و ساغر روی تختگاه در محوطه نشسته بود و نگاهش به قناری بود که ...
بروزرسانی در : ۱۲۴۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 27
مهرانگیز شتابزده و سراسیمه با قدمهای بلند قدم برمیداشت سمت بخش اورژانس سوختگی میرفت. اشکهایش پیدرپی روی گونه میغلتید و نفسش تنگ آمده بود. نگاهش به ساغر افتاد که روی صندلی نشسته بود. همینکه ساغر صدای قدمهایی را از انتهای راهرو شنید، نگاهش را چرخاند و با دیدن مهرانگیز از جا برخاست. گریهی...
بروزرسانی در : ۱۲۴۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 28
نگاه ساغر به زمین خیره مانده بود و آب دهانش را قورت داد. بیرمق لب زد: - اما طاها پارهی تنشونه... چطور تونستن؟! آخه انگار برای اون موتورسوار فرقی نداشت حتی اگر طاها میسوخت! مهرانگیز ابرو در هم کشید و حرفی نزد. لحظهای در سکوت گذشت و ساغر گفت: - به خانوادهش خبر ندم؟ مهرانگیز نگاهی شاکی ا...
بروزرسانی در : ۱۲۴۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 29
افرا بیحرف نگاهش میکرد. مگر میتوانست لب باز کند و حتی کلمهای به زبان آورد؟ لحظهای از آمدنش پشیمان شد. ایکاش در همان بیغوله میماند و مثل هرروز، بستههای کوچک تریاک و حشیش را دست آن آدمهای خمار و منگ میداد و فراموش میکرد، روزگاری پدرخواندهای مهربان داشت و مادری مهربانتر...! هر کلمهای ...
بروزرسانی در : ۱۲۳۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 30
افرا تردید را کنار گذاشت. پوزخندی زد و گفت: - دیگه قرار نیست منو ببینی که حالا جلو تو سیگار بکشم یا نکشم! باز هم عزم رفتن کرد. بند کولهپشتی را روی دوش انداخت و خواست بلند شود که دستهای طاها روی شانههایش نشست. - بمون افرا... یه امروز رو بمون! همون حرفایی که میگی دردی رو دوا نمیکنه رو بشنو،...
بروزرسانی در : ۱۲۳۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 31
مردی با صورتی کشیده و گونههایی استخوانی که چشمهای گرد و درشتش را خون گرفته بود جلو آمد و خیره به نگاه وحشتزدهی ساغر با پوزخندی زشت و چندشوار گفت: - که خیال کردی هاتف برای تمام عمر چپید تو هلفدونی و طلاقِ غیابی گرفتی آره؟ که حیا رو خوردی و آبرو رو قی کردی و رفتی شوهر کردی، آره؟ ساغر عقب ع...
بروزرسانی در : ۱۲۲۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 32
ساغر میدانست هاتف گیج و خمار هست و نمیفهمد که چه جفنگیاتی میگوید... بنابراین اگر حرفی میزد که به مذاقش خوش نمیآمد، به طور حتم ماجرای چند ساعت پیش تکرار میشد و زیر کتکهای او بیهوش میشد. با احتیاط لب باز کرد و گفت: - ا... اف... افرا، دستشویی داره؛ بذار ببرمش دستشویی. میایم شام میخوریم! ...
بروزرسانی در : ۱۲۲۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 33
افرا از جا برخاست. کنار طاها رفت و نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت. اشکهای گرم و پیدرپی روی گونههای برجستهاش میغلتیدند. صدایش میلرزید و پر از حسرت بود. - فقط اون چندماه که کنار هم بودیم، تمام لحظات خوش من تو این هجدهسال عمری که دارم، بوده! بعدش خلاصه میشه تو کتک و گشنگی و... حرفش را نات...
بروزرسانی در : ۱۲۱۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 34
خشمی که آرام آرام و با گفتن هر یک کلمه از زبان طاها، در وجود افرا ریشه میدواند، دستهایش را مشت کرده و فکش را منقبض کرده بود. از جا برخاست و لب به تندی باز کرد. - آره خب... ساغر مثل من از هشتسالگی تو سگدونی بزرگ نشد! ساغر مثل من از هشتسالگی هزارجور رابطهی کثیف رو با چشماش ندید! مجبور نبود م...
بروزرسانی در : ۱۲۱۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 35
شدت برف بیشتر شده بود و خیابان خلوتتر. باد سرد، اشکهای گرم دخترک را روی گونهها پخش میکرد و او با قدمهایی تند، بیهدف سمت انتهای خیابان میرفت. امروز با این حال نامناسب، توانایی پیادهروی و گشتن در پارکها و خیابانها را نداشت. تصمیم گرفت به خانهی محقر و نمور خودش پناه ببرد. اشکهایش را پاک...
بروزرسانی در : ۱۲۰۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 36
افرا بیدرنگ نهیب زد: - تو مُفَتشی...؟ کی از تو کمک خواست که مثل سیرابی نشُسته پهن شدی وسط؟ فرحان ناغافل ضربه خورده بود و خیسی و لغزندگی آسفالت کوچه، خیلی زود او را به زمین زده بود. کف دستهایش پوستهپوسته و زخمی شده بود اما خیلی زود و چالاک از زمین بلند شد. فکش منقبض شده بود و همینکه نگاه به...
بروزرسانی در : ۱۲۰۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 37
فورا اسپری را برداشت و مقابلش روی زانوها نشست. فرحان با دستی که خونی بود، آن را گرفت و مقابل دهانش برد. بعد از یکیدو پاف و چند نفس عمیق، کمی آرام گرفت اما درد پهلو چهرهاش را در هم کرده بود. دانههای ریز عرق بر پیشانیاش نشسته بود. از بین دندانهای به هم فشردهاش غرید: - نامرد عوضی... عمرا با ...
بروزرسانی در : ۱۲۰۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 38
فرحان پوزخندی تمسخرآمیز زد و گفت: - برو بچهجون خودتو سیاه کن! طاها فقط سیوپنج سالشه! چجوری پدرخوندهی تویه؟ به آنی لبخندش را جمع کرد و تشر زد: - واسه شنیدن این چرندیات جون عزیزمو قسم نخوردمها! افرا اخم کرد و با لحنی تند و معترض گفت: - کدوم چرند؟ دِ میگم پدرخوندمه! دهسال پیش مادرمو عقد...
بروزرسانی در : ۱۱۹۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 39
فرحان آهسته سلام کرد و یاسی از جا برخاست؛ همانطور که نگاه کنجکاوش فرحان را میپایید گفت: - سامو علیک...! و رو به افرا پرسید: - آقا کی باشن؟ افرا سیگاری از جیب بیرون آورد و کنج لبش گذاشت. - تو فکر کن رفیقم! یاسی لبخند کجی زد و سر روی شانه خم کرد. - ئه...؟ چطور واسه ما ممنوعه جنس مخالف بیا...
بروزرسانی در : ۱۱۹۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 40
افرا کنار دیوار نشست. نفسهایش از شدت عصبانیت عمیق و کشدار بود. تنش میلرزید و قلبش تند میتپید. سیگارش روی فرش مندرس آشپزخانه افتاده بود. خاکسترش آن را سوزانده بود و بدقوارهتر از قبل شده بود. فرحان سیگار را برداشت و داخل سطلآشغال کنار کابینت انداخت. نگاهی به چهرهی عصبی و درماندهی افرا انداخ...
بروزرسانی در : ۱۱۸۷ روز پیش
