لیست کلیه پارتهای رمان مارپیچ : پارت های 101 تا 115
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان مارپیچ - پارت 101
فرحان خسته از انتظار و التماس، خانهی طاها را ترک کرد. طاها پشت در اتاق ایستاد و گفت: افرا... درو باز کن، فرحان رفت. با من که مشکل نداری دختر خوب. باز کن درو واسهت آب آوردم. کمی بعد، در آهسته باز شد. طاها وارد اتاق شد. دخترک روی تخت نشست و زانوهایش را بغل گرفت. طاها سرش را با تأسف تکان داد. ...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 102
طاها و فرحان در آشپزخانه تدارک شام را میدیدند. فرحان مشغول خرد کردن پیاز بود و چشمهایش میسوخت. طاها خندید و گفت: معلومه اصلا به سمانهخانم کمک نمیکنی ها! چرا اینقدر درشت خرد کردی پسر؟ فرحان پیاپی پلک زد و گفت: زنگ میزدم سهپرس غذا سفارش میدادم دیگه... اینهمه هم اذیت نمیشدیم. - ولی من ...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 103
افرا بیتفاوت جواب داد: هیچ خبری برای من خوش نیست! فرحان با لبخند تای ابرویش را بالا پراند. - مطمئنی؟! افرا بااطمینان سر تکان داد و فرحان تکهای از کیک را برید و آن را با چنگال، مقابل دهان افرا گرفت. - باشه... حالا که مطمئنی بیا شرط بذاریم! افرا کیک را بین لبهایش گرفت و لبخند کمرنگی زد؛...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 104
حالا فرحان هم مثل طاها، استرس به جانش افتاده بود. اگر افرا واقعا خوشحال نمیشد، اگر بیشتر از خوشحالی، پر از گله میشد که چرا ساغر بیشتر برای پیداکردنش تلاش نکرده... اگر... آه کشید و خسته از فکرهای بینتیجه، به طاها کمک کرد تا زودتر میز شام را آماده کنند. افرا ناخنکی به غذا زد و گفت: باباطاها وا...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 105
رنگش آنقدر پریده بود که فرحان دلنگران از جا برخاست و فورا برایش یکلیوان آبقند خنک آورد. روی دوزانو کنار کاناپه نشست و لب زد: یهکم آب بخور، الان واسهت همهچیز رو میگیم! افرا دستش را عقب راند و گفت: من خوبم... بگید ماجرا چیه؟ ساغر اگه زندهس، چرا نیومد سراغم؟ چرا منو از اون فلاکت نجات نداد؟...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 106
لحظاتی بعد هردو لبهی تخت نشسته بودند و فرحان چشم به دکور اتاق داشت که ترکیبی از رنگهای گلبهی و سفید بود. نقاشیهایی کودکانه که روی دیوار و کنار آینهی قدی به چشم میخوردند، توجهش را جلب کرد. روی نقاشیها خطی کودکانه نوشته بود «بابا طاها دوستت دارم.» لبخند کمرنگی زد و پرسید: نقاشیهای خودته؟ ا...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 107
افرا لبخند ملیحی زد. خودش را کمی روی تخت عقب کشید. به اطرافش نگاهی انداخت و با تردید رو به فرحان پرسید: اذیت نمیشی اینجا بخوابی؟ نگاه فرحان روی تخت یکنفره چرخید و لبخند کجی زد. - رو زمین تشک پهن میکنم، تو راحت باش. از اتاق بیرون رفت و وقتی همراه تشک و بالشت برگشت، افرا روی تخت دراز کشیده...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 108
قصد کرد جلوتر برود و بیدارشان کند که فرحان در عالم خواب، تکانی خورد و دستش را روی تن افرا کشید. نخواست باعث خجالتشان شود و معذب شوند. آهسته عقب رفت و در را بهآرامی بست. اینبار با صدای بلندتری صدا زد: فرحان... افرا... بیدارین؟ و بلافاصله با سرانگشتان به در ضربه زد. اینبار صدای خوابآلود فرحان...
بروزرسانی در : ۷۹۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 109
ساغر و افرا نمیخواستند حتی برای لحظهای از هم جدا شوند. این بود که وقت رفتن، هردو روی صندلی عقب جای گرفتند. طاها پشت فرمان نشسته بود و منتظر فرحان بودند که کمی آن طرفتر مشغول صحبت با گوشیاش بود. ساغر نگاهش را از فرحان گرفت و با لبخند کمرنگی رو به افرا پرسید: میگم... این پسره، کیه؟ از آینه...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 110
طاها اخمآلود خیره به سمانه بود و زبانش قفل شده بود. فکر نمیکرد سمانهی مهربانی که فرحان اینهمه عاشقش بود، چنین زبان نیشدار و تلخی داشته باشد! - اما وقتی فهمیدم افرا دختر کی هست و کجا ریشه داره، زندگیمو جمع کردم و با فرحان رفتم. رفتم و گفتم فرحان... فراموشش کن! یهمدت که گذشت... دیدم نه... فر...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 111
افرا که مشتاق بود هرچه زودتر به خانه برگردند تا ساغر اتاقخواب و تمام یادگاریها را ببیند، بیدرنگ قبول کرد و سمت ماشین راه افتاد. طاها اینبار هیچ اصراری به فرحان و سمانه نکرد و راهشان را جدا کردند. افرا متوجه جو متشنج بین فرحان و طاها شده بود اما به روی خودش نیاورد و مقابل نگاه ساغر، فقط لبخند ...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 112
با کمی فاصله از او، کنارش دراز کشید. خیره به صورت غرق در خوابش، میان اتاق نیمهتاریک، خاطرات اوایل ازدواجشان را مرور میکرد. یاد اولین شبی افتاد که محرم شده بودند، چطور افرا با بدخوابی بیوقتش، آب روی آتش خواستنش ریخته بود... لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست و به یاد شبهای بعد از آن افتاد، که افرا ...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 113
افرا زودتر از روزهای قبل، از خواب بیدار شده بود و تصمیم داشت امروز، صبحانه را برای طاها و ساغر آماده کند. برایش خندهدار بود اما در این مدت که با طاها زندگی کرده بود، خانهداری را از او یاد گرفته بود! خامه، عسل، کره و پنیرخامهای را هر کدام داخل ظرفهای مخصوص خودش، روی میز چید. چای را همراه کمی ه...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 114
افرا مأیوسانه روی صندلی نشست و با ناخن انگشت سبابه، به جان پوستهی نازک کنار شستش افتاد. طاها دلش طاقت نیاورد و نزدیک رفت. مقابلش روی زانوها نشست و دست دخترک را گرفت. - قربونت برم، من صلاحت رو میخوام. بهخدا خانواده خیلی مهمه! منو ساغر نصف مصیبتی که کشیدیم از سر تنهایی بود. که حمایت خانواده پش...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 115
لبخند عمیقی روی لب های فرحان نشست و دلش می خواست صورت دخترک را غرق بوسه کند اما سعی کرد خوددار باشد و به بوسهای روی سرانگشتانش اکتفا کرد. - تا هروقت بخوای صبر میکنم، فقط نه نگو! افرا سری با تأیید جنباند و لب زد: - بریم بیرون؟ مامانم تنهاست. - بریم. از اتاق بیرون رفتند، ساغر میز را آماد...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
