لیست کلیه پارتهای رمان مارپیچ : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان مارپیچ - پارت 81
- سهممو میدی یا خودم پایان قصه رو با مرگت رقم بزنم؟ لیلی وحشتزده نگاهش را به نایب دوخته بود و لبهایش به لرزشی خفیف نشسته بود که ادامه داد: دیدی که من به برادر خودمم رحم نکردم...! رنگ از رخ طاها پرید و متعجب نگاهشان میکرد. هرلحظه بیشتر از قبل، پرده از حقایق برداشته میشد و مارپیچ بزرگی از ات...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 82
تنش یکپارچه درد بود و احساس سنگینی میکرد. نفسش سخت بالا میآمد و با هر نفس، قفسهی سینهاش بهشدت میسوخت. پلکهایش را بهزحمت باز کرد و جز تاریکی، چیزی نمیدید. به یاد نداشت کجاست و چه اتفاقی افتاده است؟ خواست کمی جابهجا شود و کمربندش را باز کند اما انگار بدنش چون کوهی سنگین بود و توان هیچ حرک...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 83
طاها ناباورانه زمزمه کرد: چرند میگی... دروغ محض... لیلی اما میان بغض، لبخند زد و سرش را به طرفین تکان داد. - ای کاش دروغ بود... کاش همهچی دروغ بود... ولی حقیقت داره، یه حقیقت به تلخی زهر! بغضش را قورت داد و ادامه داد: من عشقم به تو رو بهانه کردم، زنگ زدم به ساغر. گفتم حقایقی هست که باید ب...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 84
شعلههای آتش، درّه را روشن کرده و آن را به جهنمی تبدیل کرده بود. طاها با تنی زخمی و دردمند، به پایان قصهی لیلی در میان آن شعلههای سرکش نگاه میکرد. هنوز از بهت این حادثه بیرون نیامده و نگاهش مات بود که نایب لنگلنگان نزدیک شد. با حرص و غیظ زیر لب غرید: حواست باشه که پای پلیس نیاد وسط! میگی با ز...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 85
ترمه با همان نفرت و حرص جواب داد: خیانت فقط این شکلی نیست که با کسی رابطه داشته باشی، وقتی تموم این دهسال، فکر و ذهنت درگیر کسی جز همسرت بوده، بهش خیانت کردی و قابل توجیه نیست! هر اتفاقی که افتاده و بیفته... چیزی از گناه تو کم نمیکنه. دستش را با غیظ بیرون کشید و رفت. - آقاطاها... طاها خان......
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 86
فرحان سرش را به دیوار تکیه داده و صاف نشسته بود. نفسهایش خس خس میکرد و عرق ریزی بر پیشانیاش نشسته بود. افرا با دیدن اوضاع نابهسامانش از جا برخاست و سمت در رفت. با مشت به در کوبید و بهمن را صدا زد. فریاد کشید: بهمن کدوم گوری رفتی؟ اسپری فرحان تموم شده، حالش داره بد میشه. باید اسپری براش بیاری...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 87
نگاه پرعتاب مهرانگیز سمت نایب چرخید و تشر زد: تو یکی دهنت رو ببند که خیلی بیشتر از حقت گیرت اومده. دیگه چه دلیلی داره به تو باج بدیم؟ بازی تموم شد! نایب خشمگین غرید: نه دیگه... هنوز ادامه داره. تا من به حقم برسم. تو هم بهای جونت رو میدی. مهرانگیز با پوزخند ادامه داد: کی میخواد جونمو بگیره؟...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 88
طاها بهاجبار راهی خانه شده بود. خاطرات تلخ و شیرین، دور و نزدیک بر سرش آوار میشدند. در و دیوار خانه انگار هرلحظه به هم نزدیکتر میشدند و او میان قفسی تنگ یا گوری تاریک باشد، نفسش از فرط اضطراب بهسختی بالا میآمد و ناچار بر تحمل این وضعیت اسفبار بود بهخاطر دیدن ساغر... با بالاتنهی برهنه، بی...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 89
بهمن گوش تیز کرد اما نشنید و ندید که افرا چطور گونههایش رنگ گرفت، لبخند کمرنگی زد و با صدایی آرام گفت: همون که برگای پهن و گرد داره، روی آب شناوره؟ فرحان آهسته پلک بر هم زد و تأیید کرد. - آره، تو مرداب رشد میکنه اما خودش زیبایی محصورکنندهای داره. یهجورایی نماد ایستادگی و مقاومت هستش. دخت...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 90
در اتاقی که به وسیلهی یک چراغ، درست بالای میز مستطیلشکل چوبی روشن شده بود، طاها روی صندلی نشسته و منتظر بازپرس بود. نگاهی به پنجرهی بزرگ کنارش انداخت که مطمئن بود از آن طرفش، چشمهایی او را نظارهگر هستند و صدایش را میشنوند. معدهاش درد گرفت و دستش روی آن مشت شد. پلک روی هم فشرد و با شنیدن...
بروزرسانی در : ۸۵۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 91
صدای زنگ گوشی، خلوتش با احمد را بهم زد. این آهنگِ تماس فرحان بود، نمیتوانست جواب ندهد. سعی داشت لرزش صدا و بغضش را پنهان کند. بهآرامی جواب داد: جانم؟ - کجایی؟ صدایش خالی از هر شور و انرژی بود. خبری از آن فرحان شاد و قربانصدقههایش نبود. - بیرونم... میام خونه تا یکی_دوساعت دیگه. - خوبه، ...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 92
راهروی کلانتری شلوغ و پر رفتوآمد بود. صدای بحث و درگیری از انتهای سالن به گوش میرسید و سربازی که سعی داشت اوضاع را آرام کند. طاها نگاه از مجادلهی آنها برداشت و همراه سرباز وارد اتاق شد. سروان کریمی پشت میز نشسته و مشغول نوشتن گزارش بود. با صدای سلام آهستهی طاها و احترام نظامی سرباز، سروا...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 93
گرمای دستانش را روی گونهها احساس کرد. واقعی بود، خود طاها بود. اینبار نه در خیالاتش، که حالا روبهرویش ایستاده بود. نفسهایش آرام شد. با هر نفس، عطر آشنای او را به مشام میکشید و واقعی بودنش را لمس میکرد. حرارت نگاهش، تن یخزدهی او را جانی دوباره بخشید. پرستارها آهسته رهایش کردند و او دستها...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 94
نگاه مردد دکتر، بین طاها و ساغر چرخید. به بیرون اتاق اشاره کرد و لب زد: تشریف بیارید. هردو از اتاق خارج شدند. طاها نگاه منتظرش را به او دوخته بود که گفت: ببینید آقای بهمنش، من حال شما رو درک میکنم. بعد از سالها دوری همو ملاقات کردین و طبیعیه که دیگه نخواین از هم جدا باشید حتی برای چند ساعت......
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 95
بهراستی بهار شده بود؟ پس چرا همهجا برای طاها رنگ و بوی خزان داشت؟ چرا عطر شکوفهها و جوانهها را حس نمیکرد؟ چرا تنش میلرزید در این هوایی که همه از دلانگیز و بهاریبودنش حرف میزدند؟ دنیایش در زمهریر فرورفته و تنش یخ بسته بود. غم سلین را به دوش میکشید یا افرا؟ از تنهایی خودش دلگیر میشد یا د...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 96
چند تکه لباس روی مبلها و زمین افتاده بود. ظرفهای کثیف روی میز آشپزخانه تلنبار بودند و گردوخاک همهجا نشسته بود. روی یک میز دایرهای کنج سالن، قاب عکسهایی از سلین، افرا، ساغر و طاها به چشم میخورد. روی دیوارها هم عکسهای همانها بود. - ببخشید خونه خیلی نامرتبه؛ من یا آسایشگاهم، یا بیمارستان. ...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 97
افرا بیشتر ساکت بود و حرفهایش در حد یک یا دو کلمه بود. عضلاتش ضعیف شده و بهسختی تکان میخورد و جابهجا میشد. دکتر که نگرانی را در چهرهی طاها دید، گفت: نگران نباشید. این علائم کاملا طبیعیه و بعد از مدتی خوب میشه. - میدونم اما بهخاطر مادرش نگرانم. دلم میخواست به ساغر از افرا بگم، همو ببینن...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 98
لب پنجره نشست. نگاهش را به ظلمت شب دوخت و گفت: دیگه ندیدم از ته دل بخنده، از بودن توی جمع لذت ببره یا نگاهش خالی از غم باشه. موهاش خیلی زود شروع کرد به دونه دونه سفید شدن... خیلی زودتر از اونی که باید، چهرهاش شکسته شد. با لیلی حالش خوب نبود، خوشحال نبود، فقط از سر دلسوزی باهاش بود که این آخریا ا...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 99
تراس خانه پر بود از انواع گلهای شمعدانی، اطلسی و پتوس. یک میز کوچک مربعشکل با دو صندلی و منظرهای از فضای سبز که درست روبهروی آپارتمان بود. نسیم بهاری، بوی خوش گلها و عطر تلخ قهوه، آنقدر دخترک را سرمست کرده بود که آن نخ سیگار کنار فنجان قهوه، دستنخورده باقی مانده بود و چشم به زیباییهای طبی...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 100
قلب دخترک در سینه لرزید و دستش را لبهی میز گرفت؛ آهسته از جا برخاست. زبانش بند آمده بود و با لکنت گفت: ت... تو...؟ بابا... طاها گفت... لبخند فرحان عمق گرفت و سر روی شانه خم کرد. - گفت برای همیشه رفتم اما من دلم طاقت نیاورد. نم اشک در چشمهای افرا نشست و لب زد: دل گندهای میخواد که بیای دید...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
