خلاصه رمان مارپیچ
همهچیز از یک دیدار شروع میشود. دیداری بعد از ده سال؛ دیداری که خاطرات تلخ و شیرین گذشته را مقابل چشمان طاها و افرا زنده میکند. حالا هردو یک هدف دارند و آن کشف حقیقت است. حقیقتی که باعث این جدایی ده ساله شد و سرنوشت تلخی را برایشان رقم زد. (خواندن این رمان به افراد زیر هجدهسال توصیه نمیشود!)
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان مارپیچ - پارت 115
لبخند عمیقی روی لب های فرحان نشست و دلش می خواست صورت دخترک را غرق بوسه کند اما سعی کرد خوددار باشد و به بوسهای روی سرانگشتانش اکتفا کرد. - تا هروقت بخوای صبر میکنم، فقط نه نگو! افرا سری با تأیید جنباند و لب زد: - بریم بیرون؟ مامانم تنهاست. - بریم. از اتاق بیرون رفتند، ساغر میز را آماد...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 114
افرا مأیوسانه روی صندلی نشست و با ناخن انگشت سبابه، به جان پوستهی نازک کنار شستش افتاد. طاها دلش طاقت نیاورد و نزدیک رفت. مقابلش روی زانوها نشست و دست دخترک را گرفت. - قربونت برم، من صلاحت رو میخوام. بهخدا خانواده خیلی مهمه! منو ساغر نصف مصیبتی که کشیدیم از سر تنهایی بود. که حمایت خانواده پش...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 113
افرا زودتر از روزهای قبل، از خواب بیدار شده بود و تصمیم داشت امروز، صبحانه را برای طاها و ساغر آماده کند. برایش خندهدار بود اما در این مدت که با طاها زندگی کرده بود، خانهداری را از او یاد گرفته بود! خامه، عسل، کره و پنیرخامهای را هر کدام داخل ظرفهای مخصوص خودش، روی میز چید. چای را همراه کمی ه...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 112
با کمی فاصله از او، کنارش دراز کشید. خیره به صورت غرق در خوابش، میان اتاق نیمهتاریک، خاطرات اوایل ازدواجشان را مرور میکرد. یاد اولین شبی افتاد که محرم شده بودند، چطور افرا با بدخوابی بیوقتش، آب روی آتش خواستنش ریخته بود... لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست و به یاد شبهای بعد از آن افتاد، که افرا ...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
زینب
0پیشنهاد میکنم👌
۵ ماه پیشمهناز
در پارت 1150بسیار بسیار رمان زیبایی بود،بدون هیییییچ کم و کاستی و کاملا واقعی،قلمتون سبز و مانا✍️🍀❤️
۶ ماه پیشپرنده
در پارت 1150بعضی جاهای داستان یه پیچ و تاب های خیلی عجیب داشت اون قسمتها رو دوست نداشتم. بقیه اش خوب بود
۷ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت دوست عزیز💚❤منظورتون رو از اون پیچ و تابی که دوست نداشتین متوجه نشدم، کنجکاو شدم بدونم مثلا کدوم قسمت؟
۷ ماه پیشپناه
0میشه بپرسم چرا رمان برای زیر ۱۸ سال نیست؟ با اینکه زیر ۱۸ نیستم اما اگر قراره فشار روانی و قلبی بهم وارد بشه تا نخونم
۷ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
نه عزیزم میتونید بخونید. اوایل یه مقدار صحنههای باز، خشونت و ت. جاو. ز داشت که ویرایش و حذف شدن و الان در اون حد نیست که اذیت بشین.
۷ ماه پیششیدا
در پارت 980بنظرم سمانه و ساغر خواهر باشن. یا بازمانده یک فامیل نزدیک از زلزله بم. واقعا دستمیزاد ب قلم زیبات ک برخورد واحترام فرزند ب والدین رو همیشه گوشزد میکنی
۱ سال پیششیدا
در پارت 771واقعا ارزش خووندن داره قلمت همیشه پایدار ومانا
۱ سال پیشاشرف
در پارت 1150خیلی زیبا بود خسته نباشی ممنون بخاطر رایگان بودن منتظر رمانهای بعدیتون هستیم
۱ سال پیشموسوی
در پارت 1151عالی بود ممنون قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز
۱ سال پیشZoha
در پارت 1151عالیییی بود نگار خانوم دلی ای کاش میتونستیم بچه ی افرا و فرحان رو ببینیم
۱ سال پیشMari
در پارت 1152یه داستان بسیاز زیبا با پایانی خوش ... مرسی خسته نباشید 💕
۱ سال پیشفاطی
در پارت 1151ممنون نویسنده جان..خسته نباشی عزیزم..تشکر از اینکه رایگان کردین..خوشحالم که همراه رمانتون بودم..خیلی زیبا بود
۱ سال پیشفاطی
در پارت 1050روزهای خوب در راه هستند مانند وقتی که برف میبارد و تو در انتظار بازی کردن با آنی..ممنون پارت زیبایی بود..موفق باشید
۱ سال پیشفاطی
در پارت 890وای بر حسادت...افرا چه شدی..
۱ سال پیشفاطی
در پارت 850افرا قربانی این اتفاقات..فرحان اگه عجله نمیکرد مشکلات پیش نمیومد..ممنون
۱ سال پیش

دویار❤️
0واقعا رمان قشنگی بود خسته نباشید نویسنده❤️