دوست داشتی؟
رمان عاشقانه مارپیچ از صدیقه سادات محمدی دنیای رمان

رمان مارپیچ

  • زبان فارسی
  • 106.7K 👁
  • 216 ❤️
  • 364 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان مارپیچ

همه‌چیز از یک دیدار شروع می‌شود. دیداری بعد از ده سال؛ دیداری که خاطرات تلخ و شیرین گذشته را مقابل چشمان طاها و افرا زنده می‌کند. حالا هردو یک هدف دارند و آن کشف حقیقت است. حقیقتی که باعث این جدایی ده ساله شد و سرنوشت تلخی را برایشان رقم زد. (خواندن این رمان به افراد زیر هجده‌سال توصیه نمی‌شود!)

پارت اول

مقدمه
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه‌ای بند نشد
لب تو میوه‌ی ممنوع، ولی لب‌هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس، هیچکس اینجا به تو مانند نشد
فاضل نظری
شب یلدا بود و هوا ابری و گرفته؛ باران نرم‌نرمک می‌بارید و تنِ خسته و یخ‌زده‌ی شهر را شست‌وشو می‌داد.
ترافیک سنگینی در خیابان بود و افرا سرش را به شیشه‌ی اتوبوس تکیه داده، کوله‌پشتی‌اش را در بغل گرفته بود. کلاه بافت مشکی‌اش را تا روی ابروهای شمشیری‌اش پایین کشیده و نگاهش به دختربچه‌ای بود که از بین ماشین‌ها رد می‌شد و برای فروختن لیف و اسکاج‌هایش به این و آن التماس می‌کرد.
نگاهی به شلوار نازک دختربچه انداخت و کفش‌های پاره، که در این هوای سرد اصلا پاهایش را گرم نمی‌کرد. ژاکت کهنه‌ای به تن داشت و موهای ژولیده‌ی حنایی رنگش از زیر کلاه‌قهوه‌ای تا روی شانه‌ها ریخته بود. دیدن اوضاع اسف‌بار دخترک، خاطراتی نه چندان دور را در خاطر افرا زنده می‌کرد. پلک روی هم فشرد. نگاهش را از دختربچه گرفت و کوله‌پشتی را محکم‌تر در آغوش فشرد.
دقایقی بعد، اتوبوس از ترافیک خلاص شده و راه افتاد. پیاده‌روی خیابان پر بود از جمعیتی که با پاکت‌های مختلف خرید در تلاش بودند تا زودتر به خانه یا مهمانی برسند و دور هم بودن‌شان را جشن بگیرند. با هر توقف اتوبوس در ایستگاه، از این هیاهو و شور و شوق کمتر می‌شد و اتوبوس خلوت‌تر! ایستگاه مورد نظر افرا رسید.
کوله‌اش را روی دوش انداخت و پیاده شد. دست‌هایش را توی جیب کاپشن مشکی‌اش فرو برد و راه افتاد. دیگر خبری از سروصدای یلدا نبود. این‌جا کسی سفره‌ی رنگارنگ، شام گرم و میوه‌های تازه نداشت. سکوت در کوچه حاکم و چراغ خیلی از خانه‌ها خاموش بود. به در باریک و زنگ‌زده‌ی کرمی‌رنگ خانه رسید. کلید را توی قفل چرخاند و وارد حیاط شد.
موزائیک‌های شکسته‌ی حیاط، زیر کتانی‌های رنگ و رو رفته‌اش، تلق‌تلق کردند و سمت خانه‌اش که شامل یک اتاق دوازده متری و آشپزخانه‌ی شش متری بود، راه افتاد. روی حوض مربع شکل وسط حیاط، قطرات باران، آهنگ زیبایی از چک‌چک آب را می‌نواخت. چراغ اتاق شمسی خانم، روشن بود و سایه‌ی موهای وز و فرفری‌اش از پشت پرده‌ی شکلاتی دیده می‌شد که کنار پنجره نشسته است و قلیان می‌کشد. دو پله‌ی ایوان را بالا رفت. در اتاق را با کلید باز کرد و وارد شد.
دستش روی دیوار گچی بالا رفت و چراغ را روشن کرد. گندم کنج اتاق زیر پتو خواب بود. با روشن شدن فضای اتاق، سرش را زیر پتو برد. افرا توجهی نکرد و کوله‌اش را کنار دیوار انداخت.
- یاسی نیومده؟ چراغ چرا خاموش بود؟
صدای غرولند گندم از زیر پتو به گوش رسید.
- بذار برسی بعد بیست‌سؤالی راه بنداز.
- حالا می‌گی یا نه؟
صدای تق‌تق در بلند شد و گندم پتو را با غیظ کنار زد. پوفی کشید و گفت:
- برق رو خاموش کرده بودم که این زنیکه فکر کنه نیستم. می‌دونستم تا چشش به ما بیفته عینهو اجل معلق ظاهر می‌شه. سگ تو روح این شانس ما!
افرا کلاه‌اش را کنج اتاق پرت کرد و همان‌طور که سمت در می‌رفت، زیر لب گفت:
- آخرش که چی؟ تا کی فرار کنیم؟
صدای شمسی بلند شد.
- افرا! گندم؟ یاسی... یکی نمی‌خواد جواب منو بده؟ بابا سه ماهه اجاره ندادین. منم هزارتا خرج دارم.
افرا پشت در رسیده بود که گندم با قدم‌های بلند سمت در آمد و دخترک را کنار زد. در را باز کرد و با چشم‌های گردشده به شمسی توپید:
- چی می‌گی تو؟ کجا سه ماهه؟ پول یه ماه رو که هی خرد خرد از من و یاسی گرفتی! هی هرروز هرروز نون ندارم، قند ندارم، کوفت ندارم. اونارو صلواتی که ندادم بهت!
شمسی رو ترش کرد و نهیب زد:
- خوب کردم... دختره‌ی پررو! انگاری من بدهکار شما شدم ها!اصلا همین فردا صبح آت و آشغالاتون رو می‌ریزم تو کوچه ببینم کی می‌خواد زر بزنه؟!
- گوه می‌خوری تو زنیکه! به اندازه‌ی شیش‌هفت ماه دیگه که اجاره ندیم، رهن داریم دستت!
شمسی که صورتش از خشم گر گرفته بود تشر زد:
- درست حرف بزن تا ندادم فکت رو بیارن پایین!
افرا بین شمسی و گندم ایستاد و رو به زن گفت:
- بسه دیگه! باشه... فردا صبح اجاره‌تو تمام کمال می‌دم خوبه؟ حالا برو.
شمسی سر لج افتاده بود و انگشت اشاره‌اش را مقابل صورتش تکان داد.
- همین الان پول می‌خوام. اگه الان نداری، فردا صبح می‌خوای پول بزایی که اجاره‌مو بدی؟
افرا دندان فشرد و یقه‌ی شمسی را چنگ زد. قد زن نسبت به او کوتاه‌تر بود و خودش را روی پنجه‌ی پا بالا کشیده بود. با چشم‌های گرد شده به افرا خیره بود که خشم از مردمک چشم‌هایش می‌بارید و بازدمش در آن هوای سرد، با هر کلمه به صورتش می‌پاشید.
- هرچی هیچی نمی‌گم پررو تر می‌شی، ببند چاک دهنتو زنیکه! این وقته شب پولتو می‌خوای کجات بذاری که خوابت ببره؟ بهت می‌گم صبح اول وقت بیا بگیر بگو چشم و برو رد کارت.
یقه‌اش را ول کرد و به عقب هلش داد. چیزی نمانده بود از پله‌های خیس و سُرِ ایوان سقوط کند و زمین بخورد که دست‌هایش را محکم به نرده‌های فلزی و سرد گرفت. خوب می‌دانست افرا مثل گندم و یاسی فقط سروصدا نمی‌کند و اگر آتش بگیرد، همه‌جا را می‌سوزاند. زبان به دهان گرفت و افرا عقب‌گرد کرد و وارد اتاق شد. گندم پشت سرش در را بست و گفت:
- زنیکه پتیاره... بهمن هم جا گیر آورد واسه‌مون! یه آغل سگ با سگِ نگهبونِ هار!
کتری دودگرفته با فرورفتگی‌های ریز و درشت روی بخاری بود. افرا فنجان مخصوص خودش را از داخل آبچکان کنار سینک برداشت و برای خودش چای ریخت. حرارتِ تنِ فنجان، دست‌های سردش را گرم کرد.
- نگفتی یاسی کجاست؟
گندم کنار دیوار نشست و زانوهایش را جمع کرد. پتو را دور خودش پیچید و جواب داد:
- کجاست؟ یاسی شب نمیاد کجا می‌ره به نظرت؟
افرا لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش را با تعلل از گندم گرفت و تکه نبات کوچکی داخل فنجان انداخت.
- مریض نبود مگه؟ برای همین پرسیدم. دکتر می‌خواست بره که!
- پولش خوب بود انگاری؛ یه چی می‌زنه درد یادش بره لابد. چه می‌دونم؟!
افرا کنار بخاری نشست. تا سردتر شدن چای، نخ سیگاری بین لب‌های قیطانی‌اش گذاشت و با فندک سیاه‌رنگ، روشنش کرد.
- بره گم شه... مستی که از سرش بپره باز میاد مثل سگ زوزه می‌کشه. لابد باز رفته پیشِ اون مرتیکه وحشی...
گندم لبخند کجی زد.
- احتمالا آره، همونه فقط خوب بهش پول می‌ده. هروقت سراغِ یاسی میاد نه بهش نمی‌گه.
افرا چند پک به سیگار زد. اخم‌هایش در هم بود و زیر لب غرولند می‌کرد. نگاهش به دوسه کیف‌پول افتاد که کمی آن‌طرف‌تر روی موکت قهوه‌ای بودند.
- نمی‌گم کیف نزن گیر میفتی بدبخت‌مون می‌کنی؟!
گندم توجهی نکرد. از جابلند شد و سمت یخچال کوچک و سفیدرنگ کنج اتاق رفت.
- چی می‌خوری؟ یه‌کم غذا از دیشب مونده. گرم کنم؟
افرا کیف‌پول‌ها را برداشت و داخل‌شان را بررسی می‌کرد. داخل کیف‌ها جز مدارک چیزی نبود. گندم پول‌ها را برداشته بود.
- چیزی نمی‌خوام. ساندویچ خوردم.
کیف چرمی مشکی‌رنگ که از دوتای دیگر، گران‌تر به نظر می‌رسید را برداشت. همان‌طور که کیف را زیر و رو می‌کرد، نگاهش روی کارت شناسایی ثابت ماند. چهره‌ی جدی و اخم‌آلود مرد، دلش را لرزاند. چشم‌هایش درشت و درشت‌تر می‌شد وقتی اسم و فامیلی و مشخصات کارت را می‌خواند.
طاها بزرگمهر، نام پدر: نصیر. متولد بهمن سال هزار و سیصد و ...
سیگار را داخل زیرسیگاری انداخت. آب دهانش را قورت داد و زیر لب زمزمه کرد:
- خدایا... چی دارم می‌بینم؟ طاها؟
اشک به چشم‌هایش دوید. بغض گلویش را می‌فشرد. تمام خاطرات کودکی مثل یک نوار فیلم، از مقابل چشم‌هایش عبور کرد. یادآوری صورت خندان و شاد طاها، گونه‌هایش را خیس کرد. انگار همین حالا داشت می‌خندید و قربان‌صدقه‌اش می‌رفت، سر و صورتش را می‌بوسید و او را در آغوش می‌فشرد. آرام با عکسش نجوا کرد:
- چقدر دیر پیدات کردم... خیلی دیر...!
خیره به عکس مانده بود که گندم متوجه‌اش شد. نگاه حیران و کنجکاوی انداخت.
- ها؟ چته؟ چشات راه کشیده! نقشه گنج پیدا کردی تو کیف؟
افرا همزمان که نگاهش را به گندم می‌داد، کیف را بالا گرفت و
پرسید:
- این کیف... اینو از کی زدی؟
گندم لب‌هایش را به پایین کج کرد و شانه بالا انداخت.
- من چه می‌دونم؟ قیافه تک‌تکشون که یادم نمیاد.
افرا حرصی شد و از جا بلند شد. عکس طاها را مقابلش گرفت و با انگشت اشاره، نشانش داد. صدایش عصبانی بود.
- خوب نگاش کن! این آدمو کجا دیدی؟
گندم نگاه سردرگمی به عکس انداخت. چند لحظه خیره به عکس ماند و زیر چشم‌های پف‌دارش چین افتاد. نرم‌نرمک خنده‌ی کجی روی لبش نشست و سرش را چرخاند.
- آهان... یادم اومد! این یکی موردش خیلی خاص بود، همونه تو ذهنم مونده. یارو شاس می‌زنه؛ هوای سرد کاپشنش رو درآورده، رو نیمکت تو پارک نشسته! یعنی هیچ زحمتی به خودم ندادم‌ها... خیلی شیک و قشنگ کنارش وایسادم، دست کردم تو جیب کاپشن و کیف رو برداشتم. تو هپروت بود، فکر کنم شیشه میشه چیزی زده بود.
افرا پر از حسرت برای دیدن طاها، نگاهش را به گندم دوخته بود و ابروهای کوتاه گندم به هم نزدیک شد.
- حالا چطور؟ می‌شناسی؟
- کدوم پارک دیدیش؟
- ولنجک! می‌گی چته یا نه؟ می‌گم طرفو می‌شناسی؟
اخم‌های افرا در هم رفت و خسته از سوال‌جواب‌های گندم، تشر زد:
- تو رو سننه... آدرسی، نشونی، هیچی دیگه ازش نداری؟
گندم عقب‌گرد کرد و کنایه‌آمیز گفت:
- چرا دارم. بهش گفتم یه آدرس و شماره‌تلفن بده، پولتو پس میارم یه هفته دیگه، فقط قرضه! آدرس‌مون کجا بود عامو؟
و با بی‌خیالی سمت آشپزخانه‌ی شش‌متری و کوچک کنج خانه رفت. قابلمه‌ی روحی کوچک را روی اجاق‌گاز گذاشت و شعله را روشن کرد.
افرا نگاهش دنبال گندم بودم و دلش پیش طاها. دومرتبه کیف را زیرورو کرد. کارت سوخت، کارت شناسایی و عکسی از یک دختربچه‌ی دوسه‌ساله‌ی تپل و سفیدرو با چشم‌های مشکی و گرد.
درست لحظه‌ای که ناامیدانه کیف را می‌بست، نگاهش به کارت قهوه‌ای‌رنگی افتاد که زیر لبه‌ی جاکارتی کیف سُر خورده و پایین رفته بود. تنها کنجی از آن پیدا بود. کارت را بیرون کشید.
کارت ویزیت متعلق به یک کافی‌شاپ! کورسوی امیدی به دلش تابید و با خودش فکر کرد شاید صاحب کافی‌شاپ، طاها را بشناسد. سمت کوله‌پشتی رفت و کیف را داخلش گذاشت. حالش بد شده بود. خاطرات سمتش حمله‌ور شده بودند و جای زخم‌هایی که بر روح و جانش گذاشته بودند، درد می‌کرد. کاسه‌ی چشم‌هایش از اشک پر شد و سیگاری دیگر از پاکتی که در جیب مانتوی مشکی‌رنگش داشت، بیرون کشید.
با هر پک که به سیگار می‌زد، فریادهای نایب، کتک‌های هاتف و ناله‌های ساغر در سرش جولان می‌داد. با چشم‌هایی سرخفام ته‌مانده‌ی سیگار را در زیرسیگاری فلزی فشار داد و صدای فریاد دردمند کودکی‌هایش در گوش‌هایش پیچید. گندم کنج خانه نشسته بود و همان‌طور که لقمه‌های کوکوی سیب‌زمینی شب‌مانده را در دهان می‌گذاشت، مسکوت و خاموش تماشاگر حال غریبِ افرا بود.
نمی‌پرسید چرا و برای چه؟ خوب می‌دانست افرا اهل حرف زدن و درددل کردن نیست. چهارسال همخانه بودند و فقط می‌دانست او افراست، افرا رهنما و هجده سالش تازه تمام شده است. چهره‌ی رنج کشیده‌اش اما او را سخت‌تر و به دور از ظرافت‌ها و جوانی یک دختر هجده ساله نشان می‌داد.
شب به پایان رسید. شبی مثل اکثر شب‌های دیگر، در نبود یاسی همراه با کابوس‌های افرا و هذیان‌گفتن‌های گندم. آفتاب بی‌رمق اولین صبح زمستان بر تن شهر می‌تابید و تلاش داشت تا کمی از سرمای زمین کم کند.
اما آن سرمای استخوان‌سوز به آفتاب دهن‌کجی کرده و با سماجت خاصی سر جای خود بود. صدای بم و خشن بهمن از حیاط به گوش می‌رسید و غرولندهای شمسی که حکایت از گله و شکایت او پیش برادرزاده‌اش بود برای اجاره‌های عقب افتاده‌ی دخترها. افرا پتو را کنار زد و از روی تشک مندرس و پینه‌دوزی شده بلند شد. سرمای صبح زمستانی، گرمای تنش را کنار زد و دست‌هایش را دور تن حلقه کرد.
کاپشن مشکی‌اش را از کنج خانه برداشت و کلاه بافتش را سر کرد. یاسی که سپیده‌ی صبح برگشته بود، سهم پولش را از اجاره‌خانه همراه پول گندم، کنار بخاری گذاشته بود. افرا با برداشتن سهم خودش از داخل کوله‌پشتی، سمت در رفت. در آهنی خانه پر سروصدا از هم باز شد و پا به حیاط گذاشت. شمسی با دیدن افرا، چشم و ابرویی تاب داد.
- ایناهاش اومد! ایشالا اجاره آوردی دیگه نه؟ یا بازم افتاد به فردا و پسون فردای نیومده؟
بهمن پشتش را به دیوار سیمانی و سرد حیاط تکیه داده بود و یک
پایش را خم کرده و کف کفش کتانی‌اش را به دیوار زده بود. سیگار مگنای نیم‌سوخته بین دو انگشت شست و اشاره‌اش داشت و با خونسردی از آن کام می‌گرفت. ابروهای پهن و پرپشت‌اش در هم بود. چشم‌های فرورفته‌اش خیره به افرا بود و با هر قدم دخترک، سراپای او را از نظر می‌گذراند. نزدیک که شد، لب‌های کلفتش را تکان داد و آهسته سلام کرد. افرا سری جنباند و با نگاهی گذرا و بی‌تفاوت زیر لب جواب داد. اسکناس‌ها را از جیب درآورد و با لحن تند و کنایه‌آمیز گفت:
- بیا بگیر اجاره‌تو، کُشتی ما رو! خوبه صبح به صبح جلو راهمون سبز می‌شی و خرجی می‌گیری، عجب‌آ!
پول را با غیظ کفِ دستِ گوشتالوی شمسی گذاشت و بی‌آنکه نگاهی دوباره به بهمن بیاندازد، رو گرداند و سمت خانه رفت. شمسی شست را به نوک زبان می‌زد و تند تند پول می‌شمرد. بهمن تکیه از دیوار گرفت و دنبال افرا قدم برداشت.
- افرا! وایسا دختر.
افرا ایستاد. دست‌هایش را توی جیب فرو برده بود و از روی شانه به عقب نگاه کرد. بهمن جلو آمد و خودش را به او رساند.
- چرا لج می‌کنی؟ من که می‌دونم اجاره‌ دادن سخت‌تونه. خب خودم...
حرفش تمام نشده بود که افرا رو ترش کرد و تند و تیز کلماتش را همراه باد سوزناک صبح، به صورت او کوبید.
- از سر خیرخواهی می‌خوای خرج بدی؟ محض رضای خدا؟یا هوا و هوس تو سرته؟! صدبار گفتم بازم می‌گم! از گشنگی و سرما بمیرمم به تو جواب بده نیستم، افتاد؟!
بهمن لب به تندی باز کرد:
- دِ لامصب مگه مشتری یه‌شب_دوشبتم؟ کدوم هوا و هوس؟ دارم بهت می‌گم زنم شو، یه عمر نوکری‌تو می‌کنم!
لب‌های افرا بر هم فشرده شد و با نفرتی که از نگاهش می‌بارید گفت:
- بهمن... ازت بدم میاد می‌فهمی؟
نگاه ناامید و پرخواهش بهمن، مردمک‌های لرزان و سبزرنگ دخترک را در خود می‌بلعید. برای عالم و آدم غرور داشت الا افرا که مقابلش برّه‌ای سر به زیر و رام بود. شانه‌هایش فرو افتاد و ناامیدتر از هر بارِ دیگر، قدم‌های کوتاه و تند افرا را تماشا می‌کرد که از او دور می‌شد.
افرا وارد خانه شد و گرمای اتاق، بر پوست سبزه و یخ‌زده‌اش بوسه زد. یاسی کنار گندم، غرق در خواب بود. هردو جنین‌وار در خودشان جمع شده بودند و پتو را کنار زده بودند. به آرامی پتو را روی هردویشان کشید. نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت. ساعت هشت صبح بود. باید راهی آن کافی‌شاپ می‌شد و ردی از طاها پیدا می‌کرد. نمی‌دانست شهامت روبه‌رو شدن با او را دارد یا فقط می‌تواند از دور نگاهش کند؟
راستی... طاها حالا چه شکلی شده است؟ هنوز هم با آن خنده‌ی مردانه و چال گونه‌ای که دارد دل می‌برد یا او هم شکسته و دل‌مرده شده است؟ هنوز هم همان‌قدر دوستش خواهد داشت؟ یا دلش پر از کینه و نفرت است که اگر باشد، حق دارد.
جواب آن همه محبت و خوبی، بی‌خبری و دلتنگی و تنهایی نبود! یاد آن عکس دختربچه افتاد. یعنی دختر طاها بود؟ اگر باشد، چه دختر خوشبختی هست که پدری مثل طاها دارد. پدری که می‌شود کنارش پر از حس امنیت و آرامش بود، که می‌شود دلگرم به حمایت‌هایش بود و جرعه جرعه از گرمای محبتش نوشید. آه از دلش برخاست و افسوس خورد که اگر او را داشت، حالا حتما اوضاعش این نبود. درس می‌خواند و پله‌های رسیدن به آرزوهایش را بالا می‌رفت نه این‌که از پایین و قعر چاه بدبختی‌هایش با حسرت نگاه کند و تک به تک آرزوهایش را دفن کند.
دل از حسرت‌ها و شایدها و ای کاش‌ها کند و بدون اینکه صبحانه‌ای بخورد، راه افتاد. مثل همیشه، سیاه‌پوش بود. کاپشن مشکی ، شلوارِ جین؛ کلاه بافتی که تا بالای ابروهایش پایین می‌کشید و شالی که دور گردنش گره می‌زد.از آن محله‌ی فقیرنشین و دورافتاده تا آن کافی‌شاپ لوکس راه زیادی بود. راهی که باید با اتوبوس و متروهای شلوغ طی می‌شد. خورشید ناتوان از مقابله با هجوم ابرهای سیاه، خودش را پنهان کرد و برف، آرام آرام باریدن گرفته بود. دانه‌های ریز برف روی شال‌گردن و کلاهش می‌نشستند. نوک بینی‌اش یخ زده بود و گونه‌هایش گزگز می‌کرد.
وارد کافی‌شاپ شد و گرمای مطبوع آنجا همراه عطر تلخ قهوه، به جانش نشست. لباس‌هایش قدری کهنه بود و با دیدن مشتری‌های شیک‌پوش و آراسته، از ظاهر خودش خجالت کشید؛ دست‌هایش بی‌اختیار بالا رفت و کلاه را کمی پایین‌تر کشید. سنگینی نگاه‌ها را روی خودش احساس می‌کرد و بی‌توجه به آن‌ها سمت پیشخوان رفت. پسری جوان و قد بلند که پوست گندمی روشنی داشت، چشم‌های عسلی‌اش را به افرا دوخت و با خوشرویی گفت:
- سلام خانم، بفرمایید در خدمتم.
بندِ کوله از فرط اضطراب در دست افرا فشرده شد و مهربانی نگاهِ خونسردِ مردِ جوان، اندکی آرامش به وجودش تزریق کرد.
- سلام. من...
مردد بود و نمی‌دانست از کجا شروع کند و چه بگوید؟ مکث کرد و زبان روی لب کشید. لبخند پسر جوان عمیق‌تر شد و پرسید:
- شما چی؟
افرا نفسش را بی‌صدا و آرام بیرون داد.
- من یه کیفِ پول پیدا کردم که... که به جز کارت شناسایی و کارت سوخت، کارت این کافی‌شاپ هم داخلش بود. می‌خوام... یعنی با خودم گفتم شاید صاحبِ کیف، مشتری اینجاست یا شما بشناسیدش، می‌خوام مدارک رو تحویلشون بدم.
پسرِ جوان با تأمل اندکی نگاهش کرد. نگاهش روی ظاهر ساده‌ی دخترک چرخی زد.
- می‌تونم اسم و فامیلی اون بنده‌ی خدا رو بدونم؟
افرا آب دهانش را قورت داد و آهسته جواب داد:
- طاها... طاها بزرگمهر!
لبخندی دوباره، روی لب‌های جوان نشست و زیر لب گفت:
- چند لحظه تشریف داشته باشید.
سمت در سیاه‌رنگ انتهای کافی‌شاپ رفت. اتاقی که پنجره‌ای رو به خیابان داشت. تختی یک‌نفره کنار پنجره به چشم می‌خورد و کف اتاق با قالیچه‌ی نه متری کرمی‌رنگ فرش شده بود. روی میز گرد کنج اتاق، یک چای‌ساز، فنجان و قندان و سه کتاب رمان و شعر بود. طاها روی تخت دراز کشیده و ساعدش را بر چشم‌ها نهاده بود. در اتاق که باز شد، بی‌آنکه دستش را بردارد یا تکان بخورد، لب زد:
- نگفتم کسی نیاد داخل؟
فرحان در را پشت سرش بست و گفت:
- مسئله‌ی مهمی بود آخه آقا طاها! دیروز گفتین که جیب‌تون رو زدن، مگه نه؟
ابروهای طاها در هم گره خورد و با برداشتن دست از روی چشم‌ها، پلک باز کرد. نگاهش سمت فرحان چرخید و اخم‌آلود پرسید:
- چطور؟
- یه دختری اومده می‌گه انگاری کیف رو پیدا کرده. گفت توی کیف کارت شناسایی بوده و کارت سوخت. اولش خواستم بگم خب بنده‌ی خدا اون مدارک رو بندازی صندوق هم می‌رسه دست صاحبش ولی سر و وضعش رو که دیدم گفتم شاید به هوای گرفتن مژدگونی اومده!
طاها از روی تخت بلند شد و کنجکاوانه سمت در آمد. لحظه‌ای مقابل آینه‌ی قدی کنار در ایستاد و نگاهی به خودش در آینه انداخت. دستی لابه‌لای موهای نسبتا بلند و حالت‌دارش کشید. یقه‌ی پیراهن چارخانه‌ی طوسی‌اش را مرتب کرد و از در بیرون رفت. افرا سر به زیر کنار پیشخوان ایستاده بود و با بند کوله‌اش ور می‌رفت تا اضطرابش کمتر شود. بااشاره‌ی فرحان، طاها تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:
- کیفِ پول منو شما پیدا کردین؟
افرا سرش را سمت صدا چرخاند. قلبش برای لحظه‌ای از تپش ایستاد. دهانش باز مانده بود و تمام اجزای صورتش انگار فلج شده بود. زبان در دهانش نمی‌چرخید و اشک از سر دلتنگی و هیجان دیداری بعد از ده‌سال دوری، آرام آرام در چشمانش پیله می‌بست. از واکنش غریبِ دخترک، ابروهای فرحان در هم تنیده شد و نگاه متعجبش بین طاها و افرا در گردش بود. طاها خیره به صورت گرد و سبزه‌ی افرا، نگاه آشنای او را برانداز می‌کرد. این چشم‌های گرد و درشت که مردمک‌های سبزرنگش در حصارِ مشکیِ ردیفِ مژه‌های پرپشت و بلندش می‌درخشید، یادآور چهره‌ی معشوقی بود که در یک شب سرد پاییزی، درست مثل همان برگ‌های خشکیده که از شاخه‌ی درخت جدا می‌شوند، از آغوشش جدا شد و دیگر هیچوقت ردی از او پیدا نکرد. خالِ روی گونه‌ی دخترک و شباهت بی‌حد و حصر او به ساغر، او را مطمئن می‌کرد این دخترک زیبارو، یادگار همان فرشته‌ی گمشده است. لب‌هایش به‌سختی تکان خورد و مشکوک و ناباور لب زد:
- افرا؟!
اشک پروانه‌وار روی گونه‌های افرا غلتید. باز هم همان چشم‌های کشیده‌ی قهوه‌ای‌رنگ با ابروهای منحنی و بینی یونانی. همان طاها بود اما حالا مردی کامل با چند تار موی سپید روی شقیقه. صدایش مرتعش و خش‌دار به گوش رسید.
- چه خوب شناختی، بعد از این‌همه سال...!
مگر می‌شد نشناسد وقتی تمام این سال‌ها به ساغر فکر کرده بود. کسی چه می‌دانست وقتی طاها در خیابان و بازار و هرجای این شهر قدم می‌زند، چشمان مشتاق و منتظرش به دنبال محبوبش می‌گردد. تمام این ده سال روبه‌رو شدن با این نگاه سبز و وحشی در قابی از مهربانی و آرامش را انتظار کشیده بود.
ده سال قبل...
نسیم ملایمی می‌وزید و عطر خوش ریحان، نعنا و بوته‌ی گل محمدیِ باغچه را در فضا پراکنده می‌کرد. بچه‌ها دور حوض فیروزه‌ای هشت‌ضلعی می‌دویدند و صدای خنده‌هایشان در حیاط پیچیده بود. شاه‌بابا تکیه بر پشتی قرمزرنگ روی تخت‌گاه کنار حیاط نشسته بود و صدای قُل‌قُل قلیان کشیدنش به گوش می‌رسید. یک دستش را بر زانو گذاشته بود و تسبیح دانه‌درشت زردرنگ را در دست می‌چرخاند. لب‌های درشت و گوشتالویش با هر بار بیرون دادن حلقه‌های دودی، از هم باز می‌شد و زیر سبیل‌های بلند جوگندمی‌اش تکان می‌خورد. خانم‌جان هندوانه را برش می‌زد و میمنت دسته‌ای از پیش‌دستی‌ها را دمِ دست خانم‌جان گذاشت.
- کاش زودتر راضیه‌ و دخترا هم میومدن. همیشه دیر میان، زود می‌رن.
خانم‌جان حین برش زدن هندوانه این را گفت و میمنت پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- می‌ترسن زود بیان یه ذره کار کنن، خش به لاک ناخناشون بیفته! راضیه کنار اجاق نمیاد می‌گه لباسام بوی پیازداغ می‌گیره.
خانم‌جان هندوانه‌های برش‌زده را داخل پیش‌دستی می‌گذاشت و لب باز کرد:
- چه جِلافتا! افاده‌ها طبق طبق... ولی لیلی مثل مامانش و خواهراش نیست. یه تیکه جواهره بین اونا. ماشالا از وقتی میاد تا وقتی می‌ره، مدام دست به کمک ترمه و تاراست.
میمنت پوزخند زد و ابروی نازکش را بالا پراند، جواب داد:
- نه‌بابا... لیلی هم محض خاطرخواهیِ طاها اینقدر خوش‌خدمتی می‌کنه.
شاه‌بابا که تا آن لحظه حرفی نزده بود، اخم‌هایش را در هم کشید و با لحن تند و معترض گفت:
- نمی‌شه دور هم جمع باشید و زبون به غیبت باز نکنید؟ راضیه و دخترا سر کار می‌رن که دیر میان و از خستگی دست به کار نمی‌زنن. لیلی هم از مهربونی و معرفت زیادشه که کمک می‌کنه. عروسی مثل لیلی داشتن افتخاره.
میمنت با گردن‌فرازی نگاهی به پدرشوهرش انداخت و گره روسری ابریشمی‌اش را مرتب کرد. با لحنی آمیخته به غروری آشکار لب زد:
- برای لیلی هم افتخاره که با تک‌پسرِ خانواده‌ی بزرگمهر ازدواج کنه.
صدای زنگ بلند شد و یکی از بچه‌ها دوان دوان سمت در دوید. در را باز کرد و با ورود طاها به حیاط، بچه‌ها دورش حلقه بستند و بالا و پایین می‌پریدند.
- دایی‌طاها... دایی‌طاها...
با خوشحالی اسمش را صدا می‌زدند و منتظر شکلات‌های خوشمزه‌ی مغزداری بودند که همیشه طاها برایشان می‌خرید. میمنت با لبخندی پُر مِهر چشم به تک‌پسرش دوخته بود و در دل قربان‌صدقه‌ی قد و بالایش می‌رفت. طاها بعد از بوسیدن خواهرزاده‌هایش و دادن شکلات به هرکدام از آن‌ها، متبسم جلو آمد و سلام بلندبالایی به شاه‌بابا، خانم‌جان و مادرش گفت. خانم‌جان با چهره‌ای خندان که چین‌های زیر چشم و کنج لب‌هایش را بیشتر کرده بود، رو به طاها گفت:
- سلام قربون شکل ماهت، بیا که به‌موقع اومدی. هندونه‌ی سرخ و شیرین و خنک.
طاها مقابل تخت‌گاه ایستاده بود و لبخند ملایمی بر لب‌های زاویه‌دارش بود.
- فدای محبتت خانم‌جان. چشم، برم داخل یه آبی به سر و صورتم بزنم میام.
میمنت به شیر آب کنار حوض اشاره کرد.
- همین‌جا بشور دست و صورتت رو خب مادر.
نگاه گذرای طاها از شیرِآب سمت مادرش چرخید.
- آخه...
من‌منی کرد و حرفش را نزده بود که شاه‌بابا گفت:
- چکار داری میمنت؟ شاید تو خونه راحت‌تره.
نگاهش سمت طاها کشیده شد.
- برو باباجان... برو راحت باش.
طاها لبخندی رضایت‌آمیز زد و سر جنباند.
- زود برمی‌گردم.
سمت خانه رفت و با گذر از پله‌های کوتاه ایوان، وارد هال شد. دخترها در آشپزخانه مشغول پخت‌وپز بودند و تدارک شام را می‌دیدند. طنین با دیدن برادرش، صدایش را بالا برد:
- سلام‌علیکم شادوماد، خسته نباشی.
لبخند طاها خشکید و به سردی جواب داد:
- سلام، ممنون.
تارا مشغول سرخ کردن بادمجان بود و گفت:
- خوب شد زودتر اومدی. یه دوش بگیر مامان واسه‌ت لباس آورده، لباسات رو عوض کن که تا یه ساعت دیگه عمو‌اینا میان!
نگاه پر از حرف و معنادارِ طاها با چشم‌های ترمه حرف می‌زد و بی‌آنکه جوابِ دو خواهر دیگرش را بدهد، سمت توالت رفت. ترمه دنبالش راه افتاد و انتهای راهرو با صدایی خفه صدایش زد:
- طاها... طاها وایسا!
طاها ایستاد و ترمه با قدم‌هایی تند، خودش را رساند و مقابلش ایستاد. هردو نیم‌نگاهی به هال انداختند تا کسی اطرافشان نباشد. ترمه با آشفتگی لب زد:
- طاها... بی‌خیال اون زن شو! به خدا تنم می‌لرزه فکر می‌کنم امشب با حرفای تو چه آشوبی بپا می‌شه!
طاها با اطمینان به چشم‌های خواهرش خیره شد و گفت:
- نمی‌تونم ترمه... نمی‌تونم! به تو هم گفتم بلکه کمک کنی، اگه می‌دونستم طرز فکر تو هم مثل بقیه‌اس می‌ذاشتم مثل امشب با بقیه خبردار بشی!
- من همیشه، همه‌جا طرفدار تو بودم طاها... تو هر موردی! از دانشگاه رفتن و انتخاب شغل و رشته تا الان! ولی این مورد نه... این مورد مو به تن آدم راست می‌کنه!
باز نگاه هراسانش به طرف هال کشیده شد و با پریشانی بیشتری، لب و دندان بر هم فشرد.
- آخه یه زنِ مطلقه‌ با یه بچه‌ی هشت‌ساله، اونم از دل پایین‌شهر و وسط محله‌ی خلافکارا در شأن خانواده‌ی بزرگمهر و پسرِ یکی‌یدونه‌ی نصیرخان و شاه‌باباست؟
انگشت اشاره‌ی طاها مقابل صورت ترمه با تأکید تکان خورد و صدای خفه اما پر از خشمش به گوش رسید:
- ساغر تو بچگی اون منطقه بوده! الان یه زنِ مستقل و آبرومنده که تو یه واحد آپارتمان زندگی می‌کنه. مطلقه بودن، فقیر بودن و بچه داشتن هم جرم و جنایت نیست که من از ساغر دست بکشم.
اشک به چشم‌های ترمه نشست و مظلومانه به طاها نگاه کرد. آهسته گفت:
- لیلی دق می‌کنه!
- منم دق می‌کنم ترمه! منم اگه به ساغر نرسم دنیا برام به آخر می‌رسه.
صدای تارا از آشپزخانه بلند شد:
- ترمه کجا رفتی پس؟ بیا کمک.
ترمه اشک از چشم‌هایش پاک کرد و طاها چانه‌ی ظریف خواهرش را به آرامی بین دو انگشت گرفت.
- غصه نخور... می‌دونم جاروجنجال می‌شه، اوقات تلخی داره ولی آخرش درست می‌شه، .مطمئنم!
ترمه نگاهش را سمت دیگری چرخاند و راه افتاد. زیر لب گفت:
- بعید می‌دونم!
ساعتی بعد، وقتی آفتاب پرحرارت تابستان در کنج حیاط جمع شده بود و آرام آرام خودش را از دیوار آجری بالا می‌کشید، صدای زنگ خانه بلند شد. باز هم بچه‌ها بودند که به کسی فرصت جواب دادن از آیفون را ندادند و پر سر و صدا سمت در دویدند. راضیه، نصرت و دخترهایشان وارد حیاط شدند. همگی گرم احوالپرسی بودند و طاها در کتابخانه‌ی انتهای راهرو، مشغول خواندن داستان خسرو و شیرین بود. این کتابخانه یکی از چهار اتاق خانه‌ی بزرگ شاه‌بابا بود که دور تا دورش پر بود از قفسه‌های کتاب و یک میز و صندلی کوچک کنار پنجره‌ای که رو به حیاط خلوت باز می‌شد. غروب تابستان وقتی کنار پنجره می‌نشستی، بوی نم خاک باغچه‌ی آب‌پاشی شده و عطر گل‌ها و سبزی‌های باغچه در مشام می‌پیچید. تقه‌ای به در اتاق خورد و ترمه وارد شد. ابروهایش در هم نشست و تشر زد:
- طاها! همه اومدن و تو این‌جا نشستی برای خودت لیلی‌مجنون می‌خونی؟ پاشو بیا، شاه‌بابا سراغتو می‌گیره.
طاها با بی‌خیالی پا روی پا گرداند و گفت:
- لیلی و مجنون نه و خسرو و شیرین!
لبخند کج‌اش کش آمد و با طعنه ادامه داد:
- باشه می‌رم ولی توام آب‌قند رو آماده کن!
ترمه چشم درشت کرد و زیر لب غرید:
- طاها! خجالت بکش.
طاها سرخوش خندید و گفت:
- قرص زیرزبونیِ خانم‌جان رو هم بذار دمِ دست!
ترمه نگاهی از سر غیظ انداخت و غرولندکنان از در بیرون رفت.
از کنار باغچه و بوته‌ی گل‌های محمدی تا کنار حوض فیروزه‌ای و شمعدانی‌ها را فرش کرده بودند. ناصر و همسرش هم به جمع اضافه شده بودند و حالا هرسه برادر کنار پدرشان جهان‌شاه که او را شاه‌بابا صدا می‌زدند، نشسته بودند. طاها وارد حیاط شد و مشغول احوالپرسی با عموها و زنعموهایش بود. شاه‌بابا همان‌طور که دانه‌های تسبیح را از بین انگشتان درشتش رد می‌کرد، نگاه زیرچشمی‌اش به طاها بود و در دل قربان‌صدقه‌ی تنها جوانِ خانواده‌ی بهمنش می‌رفت که به قول خانم‌جان چشم و چراغِ خانه‌یشان بود. از سه پسر شاه‌بابا، نصرت چهار دختر داشت و ناصر هیچ فرزندی نداشت. تنها نصیر بود که سومین فرزندش پسر بود. حالا شاه‌بابا همه را دورِ هم جمع کرده بود که لیلی تهتغاریِ نصرت را برای طاها خواستگاری کند. طاها کنار خانم‌جان نشست و اطراف را به دنبال لیلی می‌پایید. خبری از لیلی نبود. ترمه با سینی پر از لیوان‌های شربت آلبالو، وارد حیاط شد و صدا زد:
- طاها جان!
طاها فورا از جا بلند شد و سمت ترمه رفت. حینی که سینی را از دستش می‌گرفت کنار گوشش پچ زد:
- لیلی کجاست؟ ندیدمش!
ترمه اخم کرد.
- با لیلی چکار داری؟
طاها دستپاچه نگاهی به اطراف انداخت:
- هیس... یواش‌تر بابا! گفتم قبل از اینکه شاه‌بابا تو جمع اعلام کنه، من به خود لیلی بگم که...
نگاه ترمه هرلحظه خشمگین‌تر می‌شد و نگذاشت تا حرف طاها تمام شود.
- خیلی پررویی!
رو گرداند و بی‌درنگ داخل خانه برگشت. طاها با لبخندی مصنوعی و کمرنگ، سمت جمع برگشت و شربت‌ها را به مهمانان تعارف کرد. به بهانه‌ی گذاشتن سینی داخل آشپزخانه، دنبال ترمه رفت. از مقابل راهروی اتاق‌ها رد می‌شد که در یکی از اتاق‌ها باز شد. لیلی از اتاق بیرون آمد و طاها ایستاد. نگاهش به لیلی بود که تونیک طوسی‌رنگ و ساپورت مشکی داشت. موهای مواج و طلایی‌اش را روی شانه‌ها رها کرده و رنگ تیره‌ی رژ لبش با سفیدی پوستش در تضاد زیبایی بود. سینی خالی در یک دستش بود و دست دیگر را مشت کرده، مقابل دهانش گرفت و تک‌سرفه‌ای کرد. لیلی متوجه طاها شد و لبخند ملیحی زد.
- سلام. خوبی طاها؟
طاها لبخند ملایمی بر لب نشاند و با خوشرویی گفت:
- سلام. ممنون، تو خوبی؟
لیلی نزدیک‌تر آمد و انتهای موی طلایی و بلندش را بین دو انگشت به بازی گرفت.
- بد نیستم. وقتی اومدیم، ندیدمت! تازه رسیدی؟
طاها سینی را کنار دیوار گذاشت و سری تکان داد:
- نه... من خونه بودم. یعنی...
به انتهای راهرو اشاره کرد.
- تو کتابخونه بودم.
- آهان، که این‌طور! من برم آشپزخونه به دخترا کمک کنم.
جلو آمد و خواست با برداشتن سینی به آشپزخانه برود که طاها گفت:
- می‌شه چند لحظه با هم صحبت کنیم؟
لیلی نگاهش را بالا گرفت. گونه‌هایش رنگ گرفت و نگاه خاکستری‌اش به شرم نشست. با لبخند محوی، لب زد:
- آره، چرا که نه؟
طاها نگاهی به اطراف انداخت. کسی متوجه‌شان نبود. به کتابخانه اشاره کرد و گفت:
- بریم تو کتابخونه؟
لیلی با تعلل اندکی، آهسته سر روی شانه خم کرد.
- بریم!
دنبال طاها قدم برداشت. وارد اتاق شدند و صدای بازی بچه‌ها از پنجره‌ی نیمه‌باز اتاق به گوش می‌رسید. طاها در را بست و لیلی روی صندلی کنار پنجره نشست. با نگاهی مشتاق، چشم به طاها دوخته بود و طاها کنار پنجره ایستاد. نگاهش به ستاره‌باران آسمان شب بود و نسیم با هر وزیدن، عطر تلخ تنش را در هوا منتشر می‌کرد.
- تولدت نزدیکه؟ نه لیلی؟
لبخند لیلی عمیق‌تر شد و گفت:
- آره، تقریبا دوهفته‌ی دیگه‌اس!
طاها هنوز بیرون را تماشا می‌کرد و نمی‌دید لیلی چطور ذوق می‌کند از اینکه آنقدر به طاها نزدیک است، عطر تنش را می‌بوید و از همه شورانگیزتر که او تولدش را به خاطر دارد!
- خوب یادمه! یه همچین شب‌های گرمی بود که خبر آوردن زنعمو راضیه رو بردن بیمارستان. اولین‌بار که دیدمت یاد عروسکِ طنین افتادم. یه نوزاد کوچولوی سفیدپوست با موهای بور و چشم‌های گردِ خاکستری. شبیه طنین بودی، یعنی هردوتون به خانم‌جان کشیدین. یادمه کلی ذوق کردم و گفتم یه آبجی طنینِ دیگه دارم!
نگاهش را از آسمان گرفت و بازدمش را بیرون داد. روی صندلی مقابل لیلی نشست و حالا قلب دخترک بی‌تاب‌تر از قبل می‌تپید.
- من شش ساله بودم که تو به دنیا اومدی و چقدر زود اون نوزاد کوچولوی دوست‌داشتنی شد نوزده‌ساله! همیشه تو حیاطِ همین خونه با هم بازی کردیم. کنارِ هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم. من، تو، طنین و میترا و لعیا و...
مکث کوتاهی کرد. به مردمک‌های لرزان و خاکستری لیلی چشم دوخت و لب زد:
- تو همیشه برام مثل خواهرام عزیز و دوست‌داشتنی بودی!
آن شعله‌های سوزان اشتیاق در نگاه لیلی، در یک لحظه‌ فروکش کرد و قلبش در سینه‌ لرزید. طاها به وضوح شاهد پریدن رنگ از رخ لیلی بود و دید که چطور خنده از لب‌هایش محو شد. با دیدن نگرانی در چهره‌ی لیلی، غم روی دلش نشست و ابروهایش گره افتاد؛ با تعلل اندکی ادامه داد:
- هربار که مامان و بابا حرف از ازدواج من و تو زدن، من بهشون گفتم که تو مثل خواهرمی، اما اصلا جدی نگرفتن.
تاب دیدن آن‌همه ناامیدی و شکست در نگاه لیلی را نداشت و سر به زیر انداخت.
- امشب می‌خوان بدون هماهنگی با من، توی این دورهمی مسئله رو جدی‌تر مطرح کنن... خواستم اصلا نیام اما با خودم گفتم، نیومدنم یه‌جور تحقیر کردن تو به حساب میاد و...
مکث کرد. صدایی از لیلی نشنید. زبان روی لب کشید و گفت:
- تو خودت بگی بهتره! بگو ما به درد هم نمی‌خوریم.
دست‌های مشت شده و لرزان از خشم لیلی را روی میز می‌دید. دخترک از جا برخاست و بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند، با قدم‌های بلند و سریع از اتاق بیرون رفت. دلش سوخت، آتش گرفت برای نگاه مظلومِ لیلی اما عشق ساغر بود که در قلب و مغزش فرمانروایی می‌کرد و دستور می‌داد چه کند و چه نکند؟! نفسش را پرصدا بیرون داد و به صندلی تکیه زد. این تازه شروع ماجرا بود. هنوز حرفی از ساغر و شرایطش نزده بود! قیامتی بپا می‌شد اگر می‌فهمیدند دلش کجا اسیر شده و خیال چه کسی را در سر دارد. فکر کردن به ساغر هم شیرین بود و لبخند روی لبش می‌نشاند. صدای خداحافظی از حیاط به گوش رسید و رشته‌ی افکارش را پاره کرد.
- کجا آخه راضیه‌جان؟ تازه اومدین که... چیزی شده نصرت؟
خانم‌جان بود که متعجب این را می‌پرسید و راضیه می‌گفت:
- لیلی حالش خیلی بده، باید بریم. ان‌شالله یه شب دیگه مزاحم می‌شیم.
- آخه چرا؟ خب بقیه بمونید. لیلی رو می‌بریم...
صداهایشان دور و دورتر می‌شد و طاها لب زیر دندان فشرد. در اتاق باز شد و ترمه با برافروختگی نهیب زد:
- کار خودت رو کردی آخر؟ گفتی بهش؟ حالا بمون و جواب باباجون و شاه‌بابا رو بده! وای از روزی که بفهمن به خاطر کی دلِ لیلی رو شکستی.
طاها پنجه میان موهایش برد و به عقب هلشان داد. دست‌هایش تا پشت گردن کشیده شد و نفسش را بیرون داد.
- نمی‌فهمم چه توقعی دارین ازم وقتی می‌گم علاقه‌ای به لیلی ندارم! یعنی تو انتخاب شریک زندگیم حق تصمیم‌گیری ندارم؟
ترمه با نگاهی سرخفام سر تکان داد:
- چرا حق انتخاب و تصمیم‌گیری داری ولی به شرطی که انتخابت گند نزنه به آبرو و اعتبار خانواده!
طاها سعی داشت صدای حرصی و خشمگین‌اش بالا نرود. از بین دندان‌های پیچ‌شده بر هم غرید:
- مگه ساغر بدکاره و جنایت‌کاره که گند بزنه به آبروی شما؟
میمنت وارد اتاق شد. دست‌هایش می‌لرزید و فورا در را پشت سرش بست. با غیظ گفت:
- طاها چی گفتی؟ چکار کردی با این دختره که این‌جوری دمش رو گذاشت کولش و رفت؟
طاها جسورانه مادرش را نگاه کرد و با جدیت جواب داد:
- هیچی... چی باید می‌گفتم؟ حرفی که این همه سال، مستقیم و غیرمستقیم به شما و باباجون و خانم‌جان گفتم ولی جدی نگرفتید. سرِخود امشب مهمونی راه انداختین و به منم زنگ زدین پاشو بیا!
قدمی جلوتر آمد و دستش را در هوا تکان داد، شمرده‌تر ادامه داد:
- من صددفعه نگفتم حرف لیلی رو نزنید برام مثل خواهرمه؟! نگفتم لیلی رو دوست دارم ولی برادرانه؟ گفتم یا نه؟
میمنت ابرو در هم کشید و چین به دماغش انداخت.
- تو بیخود کردی! مگه به حرف توئه که دست هر شیر ناپاک خورده‌ای رو بگیری بیاری خونه و بشه عروس خانواده‌ی بزرگمهر؟ تویی که قراره بچه‌هات اسم این خانواده رو زنده نگه داره، مگه ما می‌ذاریم هرکس و ناکسی بشه مادره بچه‌هات؟ کی‌و سراغ داری که از لیلی با اصل و نسب‌تر و قشنگ‌تر باشه؟ هان؟
ترمه با پوزخند کج و تمسخرآمیزی گفت:
- بگو دیگه طاها! تو که حرفتو زدی، اینم بگو!
طاها چشم غره رفت و زیر لب گفت:
- ترمه، الان وقتش نیست!
اخم‌ میمنت غلیظ‌تر شد و با غیظ گفت:
- اتفاقا همین الان وقتشه! کیه؟ چیه؟ چه خبره که من نمی‌دونم؟
طاها نگاهی به ترمه انداخت و او با حرص گفت:
- یه زنِ مطلقه‌!
قفسه‌ی سینه‌ی میمنت به شدت بالا و پایین می‌رفت و دست روی قلبش گذاشت. توان ایستادن نداشت و عقب عقب رفت. هراسان زیر لب زمزمه کرد:
- ای وای... وای خدا... چی می‌شنوم؟!
چیزی نمانده بود از هوش برود که ترمه بازویش را گرفت و با کمک او روی صندلی نشست. برای چند ثانیه، سکوتی سنگین در اتاق حاکم شد و میمنت نفس‌زنان گفت:
- شیرم رو حلالت نمی‌کنم طاها اگر یک کلمه به بابات و شاه‌بابا و بقیه بگی!
طاها زبان روی لب کشید. پلک زد و نگاهش را از میمنت دزدید. آهسته گفت:
- منو ببخش مامان ولی...
ترمه لب به تندی باز کرد و تشر زد:
- طاها زبون به دهن بگیر! برو بیرون تا مامان رو سکته ندادی.
لب‌های طاها بر هم فشرده شد. نگاهی از سر حرص به خواهرش انداخت و ناچار از اتاق بیرون رفت. در اتاق که بر هم کوبیده شد، بغض میمنت شکست. با صدایی خفه، طوری که احتیاط می‌کرد کسی نشنود میان گریه از ترمه پرسید:
- تو اون زن رو می‌شناسی؟ کجا با هم آشنا شدن؟
ترمه با ناراحتی و صدایی ضعیف جواب داد:
- ندیدمش ولی می‌دونم اسمش ساغرِ خسروی، تو کارگاه باباجون کار می‌کنه.
چشم‌های بادامی میمنت هرلحظه از تعجب گردتر می‌شد و تنش می‌لرزید. با هول و هراسی آشکار در لحنش گفت:
- خدا لعنتش کنه زنیکه رو... نکنه طاها صیغه کرده‌اش! بعید نیست... چه خاکی سرم بریزم؟ این چه مصیبتی بود؟
- به نظرم به باباجون بگیم بهتره. گم و گورش کنه از اون کارگاه.
میمنت پر روسری را میان دست‌ها با حرص می‌چلاند و مدام لب می‌گزید. زیر لب با خود می‌جوشید و حرف می‌زد.
در اتاق از هم باز شد و نصیر برافروخته وارد اتاق شد. چشم‌هایش گرد و سرخفام بود.
- طاها کجا رفت؟ چه خبره تو این خونه؟
میمنت با دلشوره لب گزید و پرسید:
- طاها رفت؟
- چی می‌گفتین به هم؟ لیلی چی شده بود؟
میمنت با درماندگی دخترش را نگاه کرد و ترمه لب به ملایمت باز کرد:
- الان بهتره صداشو در نیارید باباجون! آروم باشید بذارید مهمونیِ امشب تموم بشه؛ آخرِ شب حرف می‌زنیم.
میمنت سر جنباند و بلافاصله گفت:
- ترمه راست می‌گه. الان ناصر...
نصیر طاقتش طاق شد و به تندی صدای میمنت را در گلو خفه کرد.
- بسه دیگه! مگه من آروم می‌گیرم تا آخرِ شب؟ لیلی با اون حال رفت، طاها هم پشت‌بندش زد بیرون! همه اون بیرون فهمیدن یه چیزی شده؛ دیگه صدای چی‌و در نیاریم؟
اشک به چشم‌های ترمه دویده بود و لب زد:
- طاها لیلی رو نمی‌خواد... به خودش گفته!
سرخیِ نگاه نصیر بیشتر شد که میمنت دست پشت دست زد و با صدایی حرصی اما خفه گفت:
- صددفعه گفتم هرکسی رو نیار تو اون کارگاهِ کوفتی! حداقل زن‌بیوه و مطلقه نیار... گوش نگرفتی، اینم آخر و عاقبتش. این ساغر که ازش حرف میزنن کیه؟ طاها چشمش دنبالِ اونه!
به دنبال حرفش، گوشه‌ی روسری را محکم جلوی دهان فشرد تا هق‌هقش بلند نشود. نصیر نفس‌زنان روی صندلی نشست و چهره‌ی ساغر مقابل چشم‌هایش رنگ گرفته بود. زیر لب آهسته گفت:
- ساغر... ساغر خسروی! ای بدذاتِ بی‌چشم و رو.
***
بوی کتلت و سیب‌زمینی سرخ‌شده در خانه‌ی کوچک ساغر پیچیده بود و صدای جاروبرقی بلند بود. دکمه‌ی خاموشِ جارو را زد و رو به افرا که مقابل تلویزیون نشسته بود گفت:
- دیگه سفارش نکنم افرا. خودت می‌دونی دیگه!
افرا چشم به کارتون موردِ علاقه‌اش داشت و گفت:
- بله مامانی... دست به چیزای خطرناک نزنم. در روی غریبه باز نکنم. بیرون نرم. دخترِ خوبی باشم تا شما بیای!
ساغر با عجله دکمه‌های مانتویش را می‌بست و گفت:
- آره عزیزم، ناهار هم آماده‌اس. من دیگه باید برم.
زنگ آیفون بلند شد. ساغر سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت.
- بله؟
- بزرگمهرم!
ساغر یکه‌ای خورد. قلبش به تپش افتاد و با تردید دکمه را فشرد.
- سلام. بفرمایید بالا.
افرا غرقِ تماشای تلویزیون بود. طولی نکشید که در واحدشان به صدا درآمد. ساغر شال روی سرش انداخت و در را باز کرد. نصیر اخم‌آلود و جدی پشت در ایستاده بود. لبخند کم‌جانی بر لب ساغر نقش بست.
- سلام نصیرخان. خوبید؟ بفرمایید داخل.
از جلوی در کنار رفت و نصیر بی‌حرف پا به خانه گذاشت. نگاهش دور تا دور خانه‌ی کوچک ساغر چرخید.
- افرا مامان... مهمون داریم.
افرا نگاه از تلویزیون گرفت و با دیدن آن مرد میانسال عبوس، مضطرب شد. از جا برخاست. به آرامی سلام کرد و نصیر باز هم جوابی نداد. صدای ساغر می‌لرزید و سعی داشت لبخندش را حفظ کند.
- بفرمایید بشینید نصیرخان. کاری داشتین؟ اتفاقی افتاده؟
نصیر تسبیح‌اش را در دست می‌چرخاند. وسط سالن ایستاده بود. بالاخره نگاه از در و دیوارِ خانه گرفت و روزه‌ی سکوتش را شکست:
- روزی که اومدی کارگاه رو یادته؟
ساغر زبان بر لب کشید. سر به زیر جواب داد:
- بله نصیرخان.
- گفتی قول می‌دم خوب کار کنم. دردسرساز نباشم. راضی نگه‌تون می‌دارم!
ساغر با لبخند محوی همراه با دلهره‌ای آشکار پرسید:
- مگه چی شده نصیرخان؟
نصیر ابروهایش گره خورد و طعنه‌آمیز پرسید:
- چی شده؟! می‌خواستی چی بشه؟
صدایش بلندتر شد و افرا پشت مادرش پناه گرفت.
- یه دفعه، دو دفعه، سه دفعه تو کارگاه چو افتاد که ساغر خانوم با احمد رفیق شده، صیغه‌ی ممد شده، نمی‌دونم با اون یکی... این یکی...
دست ساغر روی گوشِ دخترکش نشست و او را به خود فشار داد تا نشنود. تُنِ صدای لرزانش را بالا برد:
- احترام خودتون رو نگه دارید آقای بزرگمهر...
نصیر اما بی‌توجه به رنگِ پریده‌ی او بلندتر از قبل گفت:
- هردفعه عذرت رو خواستم اومدی به التماس و قسم که نصیرخان دروغه، تهمت و افتراست! دیگه طاها که پسرِ خودمه، هرکسی رو نشناسم طاها رو عین کفِ دستم بلدم. پس چی؟
- حق ندارید تو خونه‌ی من، جلوی بچه‌م باهام این‌جوری حرف بزنید!
باز هم نصیر توجهی نکرد. ابروهایش را بالا انداخت و با انگشت اشاره کرد. با تحکم گفت:
- پس... کرم از خودِ درخته! تو انگار شِگِردت دلبری و تور پهن کردنه! ولی کورخوندی... این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست! طاها لقمه‌ی دهنت نیست زنیکه...
ساغر حرص‌آلود فریاد زد:
- صداتو بیار پایین نصیرخان! اگر می‌دونستم برای گفتنِ این چرندیات اومدی راهت نمی‌دادم تو خونه‌م! همین الان برو بیرون...
صدای در بلند شد و احترام‌خانم دستپاچه صدا می‌زد:
- ساغر... ساغر چه خبره؟ کی اونجاست؟
نصیر با غیظ مجسمه‌ی اسبِ پلی‌استریِ روی میز تلویزیون را برداشت و با تمام قدرت به دیوار کوبید. جیغ هولناک افرا بلند شد و فریادِ نصیر گوشِ دیوارهای خانه را کر کرد:
- روزی که اومدی کارگاه یه گدایِ ولگرد بودی! پول دادم، حقوق دادم، آدمت کردم و حالا شاخ شدی برام؟
ساغر با صورتی خیس از اشک و تنی لرزان سمت در رفت. در را باز کرد و فریاد کشید:
- هر پولی دادی بابتش مثل سگ کار کردم. گمشو بیرون!
احترام‌خانم هاج و واج پشتِ در ایستاده بود و دیگر همسایه‌ها نیز در راه‌پله جمع شده بودند. نصیر تلویزیون را وسط هال انداخت و افرا باز هم جیغ کشید.
- کار کردی؟ کدوم کار؟ این تلویزیون رو خودم برات عیدی نیاوردم؟ به هر بهونه و مناسبتی یه تیکه وسیله برات نخریدم؟
هرچه دمِ دستش می‌رسید را می‌شکست و ساغر با عجز و گریه می‌گفت:
- نکن این‌جوری وحشی... چکار می‌کنی؟ گمشو بیرون...
نصیر رو به احترام و دیگر همسایه‌ها قدم برداشت و انگشت اشاره‌اش را مقابلشان تکان داد:
- یه گدای خیابونی بیشتر نبود. خمس دادم، عیدی دادم، هدیه دادم تا سروسامون بگیره گفتم دور از جونِ دخترام، جایِ دخترمه راهِ دوری نمی‌ره ولی یه هرزه‌اس! مار تو آستین پرورش دادم. چمبره زده رو گلوی خودم می‌خواد یه‌دونه پسرم رو ازم بگیره. ایها‌الناس... گناهِ من چی بود که خواستم ثواب کنم و کباب شدم؟ کارگاه رو می‌خوان پلمپ کنن که فساد این‌جاست! آبرو و شرفم رفت...
گلوی ساغر می‌سوخت و پاهایش توان ایستادن نداشت.
- چرا دروغ می‌گی عوضی؟ برو گمشو بیرون... خدا ازت نگذره نامرد.
نصیر دستش را به چارچوب در گرفت و موهای نقره‌گونش روی پیشانی ریخته بود. نفس زد و رو به جمعیت ده‌یازده نفره‌ی ایستاده در راه‌پله گفت:
- از من به شما نصیحت... این آفت را این‌جا نگه ندارید! زندگی همه‌تون رو به گند می‌کشه همونجوری که کارگاه منو به گند کشید.
نفسش خس‌خس می‌کرد و آتش از نگاهش می‌بارید. نگاهش را زیر انداخت و پله‌ها را پایین رفت. زن‌ها کنارِ گوشِ یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند و ساغر در را بست. روی مبل رها شد و هق‌هق گریه‌اش در خانه پیچید.
خورشید انگار تمام عزمش را جزم کرده بود تا با حرارتِ هرچه بیشتر بر تن شهر بتابد. گرمایی کلافه‌کننده که دقیقه‌ای ایستادن زیر نور مستقیم خورشید، پوست تن را می‌سوزاند و عرق بر جبین می‌نشاند. در آن ظهرِ داغِ تابستانی، صدای داد و فریادهای احترام‌خانم و التماس‌های ساغر، خانه را به جهنمی واقعی برای دخترک هشت‌ساله‌ای تبدیل کرده بود که با چشم‌های اشکبار کنج اتاق به دیوار چسبیده بود و زانوهایش را از ترس محکم بغل گرفته بود.
- تا دو ساعت دیگه خونه تخلیه نباشه با مأمور میام، حالیت شد؟ زنیکه‌ی دروغگوی بی‌آبرو!
- احترام‌خانم من چه دروغی گفتم؟ چه بی‌آبرویی کردم؟ برای چی باید برم؟
احترام آنقدر با صدای بلند فریاد می‌زد که خش به صدایش افتاده بود و صورت سرخ بود. لب‌های آویزان و گوشتالویش خشکیده بود و پره‌های بینیِ پهنش مدام باز و بسته می‌شد. انگشت اشاره‌اش را مقابل صورت ساغر تکان داد و با صدایی بلند و خشمگین گفت:
- روز اول اومدی مظلوم‌نمایی کردی، گفتی منو دخترم غریبیم، تنهاییم بهمون اجاره بده! گفتی برام مادری کن! منه خاک‌برسر خام شدم، فکر کردم آبروداری قبول کردم. این چه بی‌آبرویی بود تو محل راه انداختی؟ منم بدنام کردی... همه می‌گن احترام خونه‌شو کرده روسپی‌خونه!
ساغر میان گریه ملتمسانه گفت:
- به خدا، به جونِ دخترم اون مرتیکه دروغ می‌گفت، تهمت زد بهم. من با پسرش هیچ صنمی ندارم به جانِ افرا!
- تو غلط کردی... من تو این خونه نماز می‌خونم، آبرو دارم، برو گمشو از خونه‌ام برو بیرون.
ساغر گوشه‌ی چادر گل‌دار و کرمی‌رنگ احترام را در دست‌ها گرفت و گردن کج کرد:
- منو آواره نکن احترام‌خانم به خدا اشتباه می‌کنی.
پیرزن فربه با غیظ چادرش را از دست افرا بیرون کشید و توپید:
- همین که گفتم! اگه نری، می‌رم مأمور میارم. تمامِ اهل محل هم شاهدن و شنیدن اون مرتیکه چی گفت و چکار کرد!
بی‌درنگ عقب‌گرد کرد و پله‌ها را بالا رفت. ساغر کنار در سر خورد و سرش را میان دست‌ها گرفت. برای خودش و تنهایی‌ها و بیچارگی‌اش اشک می‌ریخت. دست‌های کوچک افرا روی دست‌هایش نشست. کودکانه میان گریه‌هایش برای مادرش آغوش باز کرد و لب به دلداری گشود:
- گریه نکن مامانی... تو رو خدا گریه نکن. من همه‌ی پولای قُلکم رو می‌دم یه خونه‌ی قشنگ می‌خریم.
دست‌های کوچک دخترکش را در دست گرفت و بوسید.
- گریه نمی‌کنم دخترم. گریه نمیکنم، چشم.
از جا بلند شد. نگاهی به خانه‌ی کوچک و آشفته‌اش انداخت. بزرگمهر با بی‌مهریِ تمام، به جانِ اسباب و اثاثیه‌ی خانه‌اش افتاده بود و خیلی از آن‌ها را شکسته بود. چیز زیادی برای بردن نداشت. مگر یک خانه‌ی چهل‌‌پنجاه متری چقدر وسیله داشت که حالا از بین شکسته‌هایش بشود چیزی برداشت؟! شروع به جمع کردن وسایلش کرد. افرا هم هرآنچه در توانش بود را خرج کرد و با دست‌های کوچکش وسایل را به مادر می‌داد تا جمع کند.
ساغر خوب می‌دانست راهی جز رفتن ندارد. بزرگمهر چنان جدی و محکم دروغ‌هایش را به هم بافت که خودِ ساغر هم شک کرده بود، مبادا با کسی سَر و سِری داشته و خودش بی‌خبر است! دلش از گرسنگی ضعف می‌رفت و لب‌هایش خشکیده بود. چشم‌هایش از گریه‌ی زیاد می‌سوخت و سرش مثل توپی سنگین بود. افرا کنار دیوار، زیر باد پنکه‌سقفی خوابش برده بود و موهای بلندش روی بالشت پریشان بود. با قدم‌هایی سست از خانه بیرون رفت و روی پاگرد پله ایستاد، صدا زد:
- احترام خانم... احترام خانم!
در خانه باز شد. مثل همیشه چادرش را دور صورتش تنگ گرفته بود و اخم‌آلود جواب داد:
- چیه؟ چکار داری؟
- وسایل رو جمع کردم. حداقل یه امشب...
پیرزن عبوس نگذاشت حرفش تمام شود و به تندی کلامش را برید.
- گفتم که! جمع کن زودتر برو.
- بذار حرفمو بزنم! خودم و دخترم می‌ریم. یه امشب بذار وسایلم باشه تا یه جایی براشون پیدا کنم. فردا صبح میام می‌برمشون.
احترام مکث کوتاهی کرد و با تأمل لب زد:
- باشه. دیرتر از ده صبح نشه!
به خانه برگشت و در را محکم به هم کوبید. ساغر پله‌ها را پایین رفت. وارد خانه شد و در را آرام بست. کنار در نشست و به افرا نگاه کرد. دلش برای آن پلک‌های متورم سوخت. چقدر با ترس جیغ کشید و اشک ریخت. دخترک بیچاره...! بخت او هم مثل مادرش بود، سیاه! آه کشید و از جا برخاست. باید بیدارش می‌کرد و در این ظل گرما، قدم به قدم خیابان‌های شهر را گز می‌کردند تا سرپناهی پیدا کنند. قدمی برنداشته بود که زنگ خانه را زدند. تنش لرزید. چه کسی باور می‌کرد صدای زنگ آیفون هم می‌تواند دلهره‌آور باشد؟! برای ساغر اما دلهره‌آور بود. وقتی در تمامِ این شهر حتی یک رفیق و آشنا نداشت، صدای زنگ دلش را شور می‌انداخت. با خودش می‌گفت دومرتبه چه کسی، با چه ادعایی، با چه خواسته‌ای سراغش آمده است؟ سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت.
- بله؟
- طاهام... طاها بزرگمهر!
تمام تنش از خشم لرزید. لب و دندانش بر هم فشرده شد و با غیظ گوشی را گذاشت. قدم‌هایش بلند و محکم بود. پله‌ها را آنقدر تند و بی‌ملاحظه پایین می‌آمد که یکی‌دو مرتبه نزدیک بود سقوط کند و دست‌هایش را به نرده‌های فلزی بند می‌کرد. در را که باز کرد مثل تیری که از کمان آزاد شده باشد، سمتش پرید و آنقدر نزدیکش شد که نفس‌های داغش پخش صورت طاها می‌شد و عطر تلخ مردانه‌ی او، مشامش را پر کرده بود. یقه‌اش را چنگ زد و توپید:
- چی می‌خوای از جونم لعنتی؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟ بیکار شدم، بی‌خونه شدم، بی‌آبرو شدم به خاطر توی عوضی! ولم کن... چرا نمی‌فهمی؟
طاها اما آرام ایستاده بود. خشم در نگاه ساغر شعله می‌کشید و عشق در نگاه طاها می‌سوخت. دست‌هایش آهسته بالا آمد و روی دست‌های ساغر نشست. نگاه از مردمک‌های سبزرنگ که چون جنگلی آتش‌گرفته در هاله‌ای سرخ اسیر بودند، برنمی‌داشت. با آرامش و لبخند محوی لب زد:
- ازت یه بله می‌خوام، فقط همین!
ساغر قدمی عقب رفت و دست‌هایش را با حرص بیرون کشید. تمام توانش را جمع کرد و سیلی محکمی روی گونه‌ی طاها گذاشت. قفسه‌ی سینه‌اش از شدت نفس‌های عصبی بالا و پایین می‌رفت. سر طاها روی شانه‌ی راست خم شد و آهسته ته‌ریش‌اش را دست کشید. نگاهش به آرامی سمت ساغر چرخید و با پوزخند گفت:
- با سیلی اگر عقب می‌کشیدم، سیلیِ دیشبِ بابام محکم‌تر بود!
آن یک قدم فاصله را جلو آمد و رخ در رخ ساغر ایستاد.
- چرا وقتی دلت با منه، داری با خودت و عالم و آدم می‌جنگی که تظاهر کنی این‌جوری نیست؟! نگو نه که حاضرم قسم بخورم توام خاطرم رو می‌خوای و فقط از ترس حرف مردم یا هرچیزی که دلیلش رو من نمی‌دونم داری می‌گی نه!
ساغر دوسه قدم به عقب برداشت. بغضش را قورت داد و لب باز کرد:
- امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت؛ دفعه‌ی بعد به پلیس زنگ می‌زنم.
عقب‌گرد کرد و وارد ساختمان شد. پله‌ها را دو تا یکی بالا رفت و اشک گونه‌هایش را خیس کرده بود. وارد خانه شد و در را بست. گوشه‌ی شالش را محکم جلوی دهان می‌فشرد تا صدای گریه‌اش، افرا را بیدار نکند. نه غصه‌هایش تمام شدنی بود، نه اشک‌هایی که در چشم‌هایش می‌نشست. بغضش را بلعید، سمت توالت رفت. آبی به سر و صورتش زد و با چند نفس عمیق، سنگینی بغض و غم را از روی سینه‌اش کم کرد. در آینه به خودش نگاه کرد و به زحمت لبخند زد تا آشفتگی چهره‌اش کمتر شود و سراغ افرا رفت. دستش را لابه‌لای موهای خوش‌حالت دخترکش فرو برد و زمزمه کرد:
- افرای مامان... دخترکم. گلم! پاشو قربونت برم. پاشو بریم بیرون.
افرا غرق در خواب بود و ساغر باز لب به قربان‌صدقه باز کرد:
- پاشو نفسِ مامان. بریم با هم ناهار بخوریم. قدم بزنیم. پاشو گلم.
این‌بار پلک‌های دخترک روی هم لرزید و کش و قوسی به تنش داد. اخم کرد و با لب و لوچه‌ی آویزان گفت:
- کجا بریم؟ من خوابم میاد.
ساغر لبخند دندان‌نمایی زد و با شوقی ظاهری جواب داد:
- بریم ساندویچی عمورضا با هم ساندویچ بخوریم، بعدش هم دنبال یه خونه‌ی نقلی جدید بگردیم. باشه؟
افرا لبخند کمرنگی زد و ناچار از جا برخاست. ساغر روی موهایش را بوسه زد و سمت اتاق رفت. کیف دوشی‌اش را برداشت و پیراهن تابستانه‌ی زردرنگ افرا را آورد.
- اینو بپوش. یه آب هم به صورتت بزن تا بریم. عروسکت رو هم می‌خوای برداری بردار، چون شب برنمی‌گردیم.
افرا مشغول عوض کردن لباس‌هایش شد و پرسید:
- چرا برنمی‌گردیم؟ پس کجا می‌خوابیم؟
- می‌ریم خونه‌ی خاله‌سیمین.
افرا کودکانه و ساده‌لوحانه خندید.
- آخ‌جون... بالاخره می‌ریم اونجا؟ دوست دارم ببینمش!
ساغر نگاهی به دور تا دور خانه انداخت. تقریبا تمامی وسایل جمع بود. آهی کشید و با برداشتن کیفش، همراه افرا از خانه بیرون رفت. دست در دست افرا، پیاده‌روی خیابان را در پیش گرفت و بی‌هدف مسیر را پیش می‌رفت. هیچ فکری برای جای زندگی نداشت. با آن مقدار پولی که دو سالِ پیش بابت رهن به احترام داده بود، حالا حتی یک اتاق هم اجاره نمی‌دادند. چرا این دنیا هیچوقت برایش جایی نداشت؟ حتی آغوشِ مادر را از او گرفته بود. تمام تصورش از مادر، یک قاب عکس بود روی طاقچه‌ی اتاق و تعریف‌هایی که سیمین از غم‌ها و مظلومیت او داشت.
محبت مادرانه را در دست‌های نحیف و چروکیده‌ی نن‌جان، پیرزن مهربان همسایه جست‌وجو می‌کرد که او را هم در ده سالگی از دست داد. آه کشید... چقدر دلش برای چادرنماز و عطر خوش سجاده‌ی نن‌جان تنگ شده بود. دلش کودکی می‌خواست و آب‌نبات چوبی‌هایی که تلخی کامش را بگیرد. سیزده سال بیشتر نداشت که با جوانی بیست و پنج ساله همخانه شد و می‌گفتند شوهرش است! چه تصوری داشت از شوهر و خانه‌داری؟ هیچ...! هنوز دلش می‌خواست شب‌ها کنار عروسک موطلایی‌اش بخوابد اما خیلی زود جای عروسک، نوزادی کوچک را در آغوش گرفت و حالا نه‌تنها همسر بود که باید مادری هم می‌کرد. صدای بوق ماشین، او را از گرداب گذشته بیرون کشید و تنش را لرزاند.
نگاهش به عقب برگشت. پژوی مشکی‌رنگ کنارش متوقف شده بود و طاها از ماشین پیاده شد. ساغر رو ترش کرد و نهیب زد:
- از رو نمی‌ری تو، نه؟ چرا دنبالم راه افتادی؟
طاها تکیه‌اش را به در ماشین داد و ملتمسانه گفت:
- کجا می‌ری؟ بیا بشین هرجا می‌ری می‌رسونمت. به این بچه رحم کن، هوای به این گرمی تو خیابون راه می‌بریش.
- فضولیش به تو نیومده که کجا می‌رم و چکار می‌کنم. برو دنبال زندگیت.
- الانم دنبال زندگیمم؛ زندگیم تویی ساغر. لج نکن بیا بشین حداقل حرف بزنیم. یا من تو رو قانع می‌کنم، یا تو منو قانع کن!
- حرف زدن با تو، آب تو هاون کوبیدنِ!
رو گرداند و باز به مسیرش ادامه داد. به ساندویچی عمورضا رسیده بودند. پیرمردی مهربان که اهل محل عمو صدایش می‌زدند. وارد مغازه‌ی کوچکش شدند. بوی تند سوسیس و همبرگر داغ به دماغشان خورد و باد ملایمی که از پنکه‌ی روی پیشخوان به سمتشان می‌وزید، عطر ادویه‌جات را با شتاب بیشتری سمتشان هل می‌داد. دوسه مشتری پشت میزهای فلزی زردرنگ نشسته بودند و افرا نیز پشت یکی از میزهای خالی رفت و صندلی فرفورژه را عقب کشید. صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی روی موزاییک‌های کف مغازه، اخم کمرنگی بر چهره‌ی خسته‌ی ساغر نشاند. سمت پیشخوان رفت و با لبخندی مصنوعی گفت:
- خداقوت عمورضا. یه همبرگر بی‌زحمت، تند نباشه!
پیرمرد مشغول پیچیدن ساندویچ بود و با خوشرویی گفت:
- روی چشم عموجان.
سمت میز برگشت. افرا دست‌هایش را زیر چانه زده بود و از شیشه‌ی سکوریت و بلند مغازه به خیابان چشم دوخته بود.
- مامان اون آقاهه هنوز نرفته...
ساغر ابرو در هم کشید و با صدایی خفه تشر زد:
- هیس! ولش کن، نگاش نکن.
شاگرد مغازه، ساندویچ را آورد و افرا متعجب از دیدن آن یک ساندویچ پرسید:
- مامان خودت چی؟ نمی‌خوری؟
- نه مامان... من سیرم!
دلش ضعف می‌رفت و بوی غذا اشتهایش را بیشتر تحریک می‌کرد اما تظاهر به سیری کرد و بودجه‌اش را نگه داشت تا مبادا شب را دخترکش گرسنه بماند. یک‌سوم ساندویچ مانده بود و آن را هم داخل نایلونی پیچید و داخل کیفش گذاشت. پول ساندویچ را حساب کرد و باز راه افتادند. سمت اتوبوس رفت تا سراغ خانه‌ی تنها خواهرش برود و از او کمک بخواهد.
خانه‌ی سیمین آنقدر دورافتاده و نزدیک به حاشیه‌ی شهر بود که دیگر اتوبوسی آن‌جا رفت و آمد نداشت. بخشی از مسیر را پیاده طی کردند. آفتابِ آن روز آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و خورشید پشت کوه‌ها رنگ می‌باخت. خیابانی با آسفالتی رنگ و رو‌رفته، خانه‌های چهل‌پنجاه متری یک یا دو طبقه و زن‌هایی که با چادررنگی و دمپایی‌های پلاستیکی جلوی در خانه‌شان نشسته بودند. بچه‌ها هر طرف بازی می‌کردند و افرا کنجکاوانه و با کمی دلسوزی، تماشای‌شان می‌کرد. از اینکه لباس‌هایش کمی نوتر و آراسته‌تر بود، حس خوبی داشت. مقابل در کوچک و رنگ‌ورو رفته‌ی خانه‌ای ایستادند. ساغر زنگ خانه را فشرد. افرا دست مادرش را محکم‌تر گرفت و عروسکش را در آغوش، تنگ گرفت. در باز شد و زنی شبیه به مادرش اما شکسته‌تر و با چشم‌هایی تیره‌رنگ مقابلشان ظاهر شد. موهای وز داشت و پریشان از کنار روسری آبی بیرون ریخته بودند. ساغر لبخند کمرنگی زد و با ملایمت گفت:
- سلام آبجی.
پوزخندی کنج لب سیمین نشست. دستش را به در تکیه داد و لب باز کرد:
- علیک سلام ساغر خانم! چیه؟ کفگیرت به ته دیگ خورده که یادت اومده آبجی سیمین داری؟
- من همیشه یادم بوده سیمین، تو نخواستی باهام رفت‌وآمد داشته باشی.
سیمین تکیه‌اش را از در گرفت.
- الانم نمی‌خوام. برو رد کارت!
داخل حیاط برگشت و خواست در را ببندد که ساغر مانع شد و پایش را جلوی در گذاشت. ملتمسانه گفت:
- فقط یه هفته بذار این‌جا باشم. پولم به اجاره‌خونه نمی‌رسه. بخدا سر یه هفته می‌رم.
- برای همین یه دقیقه حرف زدنم با تو، باید به کریم جواب پس بدم. بعد راهت بدم تو خونه؟ اونم یه هفته! ولم کن ساغر، بذار بالای سر بچه‌هام و زندگیم بمونم.
- من چکار به تو و بچه‌هات دارم آخه؟ یه هفته می‌خوام...
سیمین مهلت حرف زدن نداد و عتاب کرد:
- همین‌جوری هم دارم سرکوفت می‌خورم و بدوبیراه می‌شنوم که خواهرم هرزه‌اس و هرجایی...
دست‌های ساغر، گوش‌های دخترکش را محکم گرفت و با چشم‌هایی اشک‌آلود به سیمین نگاه می‌کرد.
- دیگه کم مونده راهت بدم خونه که فردا کریم منم بندازه بیرون. گمشو ساغر، هرجا تو این پنج سال بودی الانم برو همونجا.
ساغر حرص‌آلود سعی در کنترل صدایش داشت و گفت:
- بیا ثابت کن سیمین... به همون کریمِ مفنگی بگو بیاد ثابت کنه! یه نفر رو بیاره که ادعا کنه با من بوده، ادعا کنه با چشم‌های خودش دیده من این‌کاره‌ام!
- همین سر و شکلی که داری و ول می‌گردی، خودش نشون می‌ده داری چکار می‌کنی که از این‌جا رفتی و پنج‌سال با شکم‌سیری یادی از ما نکردی. الانم معلوم نیست چه گندی زدی که می‌خوای یه هفته خودت رو تو سوراخ‌موش قایم کنی! برو ساغر... برو برای من دردسر درست نکن.
در را محکم بهم کوبید و دست‌های ناامید ساغر از روی گوش‌های دخترکش سُر خورد. سلانه سلانه راه آمده را برگشت و افرا با تردید پرسید:
- مامانی هرزه یعنی چی؟
ساغر پلک بست و اشک‌هایش ریخت. زیر لب گفت:
- هیچی مامان... حرفِ زشتیِ، از اون حرفای زشت که بهت می‌گم هیچ‌جا نباید بگی!
- نمی‌گم ولی احترام‌خانم هم همین حرف رو بهت گفت.
- بهش فکر نکن دخترم. بزرگ بشی می‌فهمی اونا اشتباه می‌کردن.
- تو می‌گفتی خاله سیمین مهربونه، این که خیلی بدجنس و بی‌ادب بود.
- مهربونه اما الان عصبانی بود عزیزم.
- چرا عصبانی بود؟
کلافه شد و با بی‌حوصلگی گفت:
- وای افرا بس کن دیگه! من از کجا بدونم؟
سیاهی شب، تن خسته‌ی شهر را در بر گرفته بود و ستاره‌ها برای خودنمایی در دامن شب، صف کشیده بودند. ساغر با خستگی قدم برمی‌داشت و افرا با دیدن نیمکت ایستگاه اتوبوس، دست مادرش را رها کرد و قدم تند کرد.
- یه کم بشینیم. پاهام داره میشکنه مامانی.
روی نیمکت نشستند. ته‌مانده‌ی ساندویچ ظهر را از کیفش بیرون آورد و به افرا داد. دخترک آرام آرام لقمه‌اش را دندان می‌زد و می‌جوید. هوا کاملا تاریک شده بود. اتوبوس‌های این‌جا ساعت به ساعت و دیر می‌آمدند. ساغر نگران از تنهایی‌شان و شلوغیِ این منطقه‌ی ناامن بود. پیکان سفیدرنگ مقابل ایستگاه متوقف شد. جوانی قد بلند اما لاغراندام از ماشین پیاده شد. تیشرت جذب مشکی داشت و شلوار یشمی شش‌جیب با کمربند پهن و قهوه‌ای. ساغر خودش را جمع‌جور کرد. دستش را دور افرا پیچاند و نگاهش را سمت دیگری گرداند.
- در خدمت باشیم خانوم!
صدای لوده‌ی مرد جوان به گوشش رسید و او نگاه نکرد.
- با شمام مادمازل!
این‌بار نگاه تندی انداخت و تشر زد:
- برو رد کارت مزاحم نشو!
ابروهای پرپشت و نامنظم جوان در هم رفت و دندان‌های زردش از بین لب‌های تیره‌اش نمایان شد. با لبخندی کش‌دار گفت:

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان مارپیچ

  • دویار❤️

    0

    واقعا رمان قشنگی بود خسته نباشید نویسنده❤️

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    0

    پیشنهاد میکنم👌

    ۵ ماه پیش
  • مهناز

    در پارت 1150

    بسیار بسیار رمان زیبایی بود،بدون هیییییچ کم و کاستی و کاملا واقعی،قلمتون سبز و مانا✍️🍀❤️

    ۶ ماه پیش
  • پرنده

    در پارت 1150

    بعضی جاهای داستان یه پیچ و تاب های خیلی عجیب داشت اون قسمتها رو دوست نداشتم. بقیه اش خوب بود

    ۷ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظر و همراهیت دوست عزیز💚❤منظورتون رو از اون پیچ و تابی که دوست نداشتین متوجه نشدم، کنجکاو شدم بدونم مثلا کدوم قسمت‌؟

    ۷ ماه پیش
  • پناه

    0

    میشه بپرسم چرا رمان برای زیر ۱۸ سال نیست؟ با اینکه زیر ۱۸ نیستم اما اگر قراره فشار روانی و قلبی بهم وارد بشه تا نخونم

    ۷ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    نه عزیزم می‌تونید بخونید. اوایل یه مقدار صحنه‌های باز، خشونت و ت. جاو. ز داشت که ویرایش و حذف شدن و الان در اون حد نیست که اذیت بشین.

    ۷ ماه پیش
  • شیدا

    در پارت 980

    بنظرم سمانه و ساغر خواهر باشن. یا بازمانده یک فامیل نزدیک از زلزله بم. واقعا دستمیزاد ب قلم زیبات ک برخورد واحترام فرزند ب والدین رو همیشه گوشزد میکنی

    ۱ سال پیش
  • شیدا

    در پارت 771

    واقعا ارزش خووندن داره قلمت همیشه پایدار ومانا

    ۱ سال پیش
  • اشرف

    در پارت 1150

    خیلی زیبا بود خسته نباشی ممنون بخاطر رایگان بودن منتظر رمانهای بعدیتون هستیم

    ۱ سال پیش
  • موسوی

    در پارت 1151

    عالی بود ممنون قلمتون ماناوپایدار نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • Zoha

    در پارت 1151

    عالیییی بود نگار خانوم دلی ای کاش میتونستیم بچه ی افرا و فرحان رو ببینیم

    ۱ سال پیش
  • Mari

    در پارت 1152

    یه داستان بسیاز زیبا با پایانی خوش ... مرسی خسته نباشید 💕

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    در پارت 1151

    ممنون نویسنده جان..خسته نباشی عزیزم..تشکر از اینکه رایگان کردین..خوشحالم که همراه رمانتون بودم..خیلی زیبا بود

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    در پارت 1050

    روزهای خوب در راه هستند مانند وقتی که برف میبارد و تو در انتظار بازی کردن با آنی..ممنون پارت زیبایی بود..موفق باشید

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    در پارت 890

    وای بر حسادت...افرا چه شدی..

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    در پارت 850

    افرا قربانی این اتفاقات..فرحان اگه عجله نمیکرد مشکلات پیش نمیومد..ممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟