مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سی و دوم :
ساغر میدانست هاتف گیج و خمار هست و نمیفهمد که چه جفنگیاتی میگوید... بنابراین اگر حرفی میزد که به مذاقش خوش نمیآمد، به طور حتم ماجرای چند ساعت پیش تکرار میشد و زیر کتکهای او بیهوش میشد. با احتیاط لب باز کرد و گفت:
- ا... اف... افرا، دستشویی داره؛ بذار ببرمش دستشویی. میایم شام میخوریم!
هاتف نگاهی به در انداخت. با رخوت از جا برخاست و سمت در رفت. کلید را از جیبش بیرون آورد و
بهاری
10کاش ساغر زنده باشه و طاها پیداش کنه😭