پارت سی و دوم :

ساغر می‌دانست هاتف گیج و خمار هست و نمی‌فهمد که چه جفنگیاتی می‌گوید... بنابراین اگر حرفی می‌زد که به مذاقش خوش نمی‌آمد، به طور حتم ماجرای چند ساعت پیش تکرار می‌شد و زیر کتک‌های او بی‌هوش می‌شد. با احتیاط لب باز کرد و گفت:
- ا... اف... افرا، دستشویی داره؛ بذار ببرمش دستشویی. میایم شام می‌خوریم!
هاتف نگاهی به در انداخت. با رخوت از جا برخاست و سمت در رفت. کلید را از جیبش بیرون آورد و Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاری

    1

    کاش ساغر زنده باشه و طاها پیداش کنه😭

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️