پارت چهل :

افرا کنار دیوار نشست. نفس‌هایش از شدت عصبانیت عمیق و کش‌دار بود. تنش می‌لرزید و قلبش تند می‌تپید. سیگارش روی فرش مندرس آشپزخانه افتاده بود. خاکسترش آن را سوزانده بود و بدقواره‌تر از قبل شده بود. فرحان سیگار را برداشت و داخل سطل‌آشغال کنار کابینت انداخت. نگاهی به چهره‌ی عصبی و درمانده‌ی افرا انداخت. خانه کوچک بود و شنیدن پچ‌پچ یاسی و غُرّش افرا کار سختی نبود. کمابیش فهمیده بود جریان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    عالی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️