پارت بیست و چهارم :

ساغر همان‌طور که موهای افرا را نوازش می‌کرد، گفت:
- ببخشید... بیدارت کرد؟
طاها لبخند کمرنگی روی لب داشت و جلو آمد.
- دید تو اتاق نیستی، نگران شد و فکر کرد جایی رفتی!
ساغر به افرا نگاه کرد که لب‌ولنج آویزان داشت و پیشانی‌اش را بوسید.
- من بدون تو جایی نمی‌رم، خوابم نمیومد اومدم با خاله‌مهری صبحونه بخورم.
مهرانگیز دو فنجان خالیِ داخل سینی را برداشت. مشغول چای ریختن شØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️