پارت سی و سوم :

افرا از جا برخاست. کنار طاها رفت و نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت. اشک‌های گرم و پی‌درپی روی گونه‌های برجسته‌اش می‌غلتیدند. صدایش می‌لرزید و پر از حسرت بود.
- فقط اون چندماه که کنار هم بودیم، تمام لحظات خوش من تو این هجده‌سال عمری که دارم، بوده! بعدش خلاصه می‌شه تو کتک و گشنگی و...
حرفش را ناتمام گذاشت. آه بلندی کشید و پوزخند زد.
- حالا تو اومدی می‌گی درستش کنیم؟ چی‌و درست کÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یهاری

    3

    افرا بیچاره چی به سرش اومده که آنقدر بی رحم شده🥺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️