مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سی :
افرا تردید را کنار گذاشت. پوزخندی زد و گفت:
- دیگه قرار نیست منو ببینی که حالا جلو تو سیگار بکشم یا نکشم!
باز هم عزم رفتن کرد. بند کولهپشتی را روی دوش انداخت و خواست بلند شود که دستهای طاها روی شانههایش نشست.
- بمون افرا... یه امروز رو بمون! همون حرفایی که میگی دردی رو دوا نمیکنه رو بشنو، بعدش برو. باشه؟
نگاه پر از خواهشش را به دخترک دوخت و او هنوز مردد بود.
- بعد از ده