پارت سی :

افرا تردید را کنار گذاشت. پوزخندی زد و گفت:
- دیگه قرار نیست منو ببینی که حالا جلو تو سیگار بکشم یا نکشم!
باز هم عزم رفتن کرد. بند کوله‌پشتی را روی دوش انداخت و خواست بلند شود که دست‌های طاها روی شانه‌هایش نشست.
- بمون افرا... یه امروز رو بمون! همون حرفایی که می‌گی دردی رو دوا نمی‌کنه رو بشنو، بعدش برو. باشه؟
نگاه پر از خواهشش را به دخترک دوخت و او هنوز مردد بود.
- بعد از ده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.