پارت سی :

افرا تردید را کنار گذاشت. پوزخندی زد و گفت:
- دیگه قرار نیست منو ببینی که حالا جلو تو سیگار بکشم یا نکشم!
باز هم عزم رفتن کرد. بند کوله‌پشتی را روی دوش انداخت و خواست بلند شود که دست‌های طاها روی شانه‌هایش نشست.
- بمون افرا... یه امروز رو بمون! همون حرفایی که می‌گی دردی رو دوا نمی‌کنه رو بشنو، بعدش برو. باشه؟
نگاه پر از خواهشش را به دخترک دوخت و او هنوز مردد بود.
- بعد از ده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️