پارت بیست و نهم :

افرا بی‌حرف نگاهش می‌کرد. مگر می‌توانست لب باز کند و حتی کلمه‌ای به زبان آورد؟ لحظه‌ای از آمدنش پشیمان شد. ای‌کاش در همان بیغوله می‌ماند و مثل هرروز، بسته‌های کوچک تریاک و حشیش را دست آن آدم‌های خمار و منگ می‌داد و فراموش می‌کرد، روزگاری پدرخوانده‌ای مهربان داشت و مادری مهربان‌تر...! هر کلمه‌ای که برای گفتن به ذهنش می‌رسید، تبدیل به اشک شده، پشت پلک‌هایش جمع می‌شد. لب‌هایش بی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاری

    30

    وای یعنی احتمالش هست ساغر زنده باشه؟🤔 چقدر جذاب شد داستان خسته نباشی نگار جون 🧡🏵️

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.