لیست کلیه پارتهای رمان مارپیچ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان مارپیچ - پارت 1
مقدمه به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد لب تو میوهی ممنوع، ولی لبهایم هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچکس، هیچکس اینجا به تو مانند نشد فاضل نظری شب یلدا بود و هوا ابری و گرفته؛ باران نرمنرمک میبارید و تنِ خس...
بروزرسانی در : ۱۳۴۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 2
- اوه... چه بداخلاق! نگاه هیزش سمت افرا چرخید و مقابلش روی پاها نشست. دخترک خودش را در آغوش مادر جمع کرد و عروسکش را به سینه چسباند. - ببینم خانوم کوچولو... مامانت همیشه همینقدر بداخلاقه؟ دست پر از خالکوبیاش سمت افرا دراز شد تا دستش را بگیرد که ساغر از جا پرید و افرا را پشت خود پنهان کرد. -...
بروزرسانی در : ۱۳۴۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 3
*** گنجشکها هیاهویی بپا کرده بودند در لابهلای شاخههای درخت سیب؛ رسیدن صبح را جشن گرفته بودند. ساغر پلک از هم باز کرد و خوابآلود کش و قوسی به تنش داد. بااینکه شب را تا دیروقت در فکروخیال آشفتهاش غرق بود و پلک روی هم نگذاشته بود اما باید زودتر از خواب بلند میشد و فکری بهحال جای زندگیاش می...
بروزرسانی در : ۱۳۴۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 4
پلکهایش روی هم فشرده شد. دستش را به سینهی طاها زد و به عقب هلش داد. خوب میدانست دست ظریفش، توان زدن ضربهی محکمی به آن سینهی پهن و ستبر را ندارد. طاها فقط یک قدم به عقب برداشت و او حرصی گفت: - محاله... محال! خواست سمت اتاقش برود که باز هم طاها سد راهش شد. ابروهایش بالا پرید و به توالت اشاره...
بروزرسانی در : ۱۳۴۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 5
بهخیالش سدی مقابل این وصلت جز خانوادهی خودش نبود اما حالا حرفهای تازهای میشنید. عمیقا در فکر بود و با سگرمههایی در هم سمت کاناپه رفت. دستهایش با کلافگی لای موهایش فرو رفت و نفسش را بیرون داد. مهرانگیز کنارش نشست و آهسته لب زد: - چیه؟ ته دلت خالی شد؟ ترسیدی؟! طاها لبخند کجی زد و سرش را ...
بروزرسانی در : ۱۳۳۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 6
- تو فقط وایسا یه گوشه، نظارت کن و دستور بده. دست به هیچی نزنی ها! صدای طاها بود که کنار گوش ساغر سفارش میکرد و گاهی کارتنی را برمیداشت و دست کارگرها میداد. تا کارهای بنگاه و حسابکتاب اجاره و رهن خانه را انجام دادند، نزدیک ظهر شد و دو ساعتی هم طول کشید تا تمام وسایل را پایین بردند و داخل ب...
بروزرسانی در : ۱۳۳۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 7
بغضش آب شد و گونههایش را داغ کرد. سربه زیر انداخت و لیوان آب در دستش فشرده میشد. نگاهش به درِ بستهی خانه خیره مانده بود. تمام مشکلات مقابل چشمهایش قد علم کرده بودند. طاها باز سمتش برگشت. مقابلش روی زانوها نشست و دلجویانه گفت: - چرا گریه کردی ساغر؟ کاش بهم اعتماد کنی و فقط یه بله بهم بگی، ...
بروزرسانی در : ۱۳۳۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 8
ساغر روی کاناپه نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته بود. سر روی زانوها داشت و بیصدا اشک میریخت. مهرانگیز کنارش نشست و مهربانانه نوازشش کرد. - دخترِ گلم... عزیز دل... چرا با خودت اینجوری میکنی؟ مشکلت با اینجا موندن چیه آخه؟ گفتم که طاها رو راه نمیدم، نگفتم؟ ساغر نگاه خیسش را بالا گرفت. نفسی ...
بروزرسانی در : ۱۳۲۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 9
*** از گرمای هوا که کاسته میشد و آفتاب دامن آتشینش را از روی موزاییکهای کف حیاط جمع میکرد، دخترها دست بچههایشان را میگرفتند و فاصلهی یکیدو کوچه را طی میکردند وخانهی میمنت دور هم جمع میشدند. ترمه دو دختر داشت و تارا یک دختر و دو پسر دوقلو. حیاط تازه آبپاشی شده بود و بوی خاک و رایحه...
بروزرسانی در : ۱۳۲۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 10
دستپاچه جواب داد: - اومدم... اومدم! تماس را قطع کرد و سمت در قدم تند کرد. میمنت صدایش را بالا برد: - کجا میری طاها؟ بیا باهات حرف دارم! بیآنکه نگاهی به پشتسر بیاندازد، دستش را در هوا تکان داد و بلند گفت: - من حرفامو زدم، فقط ساغر! از حیاط بیرون رفت و سمت ماشینش دوید. بلادرنگ پشت فرمان نش...
بروزرسانی در : ۱۳۲۰ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 11
ساغر خیره به چشمهای طاها بود و صدای نایب، نصیرخان، احترامخانم و سیمین در گوشش پژواک میشد؛ همه او را هرزه میدانستند و از همهجا رانده شدهبود. لبهایش لرزید و با تأنی گفت: - باید فکر کنم! قلب طاها در سینه لرزید و لبخند محوی کنج لبش نشست. اولین مرتبه بود که به جای جوابِ نه تندوتیز، مهلت خواست...
بروزرسانی در : ۱۳۱۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 12
فنجان چای را سمت ساغر گرفت و پرسید: - هنوزم میخوای نه بیاری؟ تا نایب بچهرو ازت نگیره، دستبردار نیستی؟ ساغر فنجان گرم را میان انگشتان سرد دستش میفشرد و لب زد: - اگه ازدواج کردم و زخم روی زخمم نشست چی؟ اگه مشکلاتم بیشتر شد چی؟ اصلا اگه طاهایی تو زندگی من نبود... اونوقت باید چکار میکردم؟ مه...
بروزرسانی در : ۱۳۰۶ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 13
لبخند روی لب ساغر خشکید و پرسید: - خانوادهت...! اونا چی؟ طاها با بیخیالی گفت: - تا قیام قیامت هم که صبر کنم و بهشون التماس کنم، اونا مرغشون یه پا داره. من دعوتشون میکنم دیگه بقیهش با خودشون! با دو انگشت گونهی ساغر را فشرد و لب زد: - فکرشو نکن. همهچی رو بسپر به خودم بدون هیچ نگرانیای...
بروزرسانی در : ۱۳۰۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 14
میمنت خشکیده و مسکوت، نگاه ناباورش را به دامادش دوخته بود و نفس در سینهی ترمه حبس شده بود. تسبیح بین دستهای نصیر کشیدهشد. همراه با پارهشدن نخ تسبیح، فریاد عصبی نصیر لرز به تن همه نشاند و تمام دانههای تسبیح پخشوپلا شد. ترمه لب گزید و طنین مسترس ایستاده بود و انگشتهایش را در هم میپیچاند. -...
بروزرسانی در : ۱۲۹۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 15
نصیر آشفته و حرصآلود ناخنهایش را کف دست میفشرد و کنج لبش را زیر دندان نیش میجوید. زیر لب با خود زمزمه کرد: - آخر نیشش رو زد، زهرش رو ریخت زنیکهی پتیاره! مشتش را کف دست کوبید به داخل خانه برگشت. صدایش را بالا برد و رو به میمنت گفت: - ببین چیمیگه این دامادت میمنت! میگه اونیکه هیزم میریزه ...
بروزرسانی در : ۱۲۹۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 16
ساغر خودش را عقب کشید و خندان گفت: - پررو نشو دیگه! برو بذار به کارم برسم. طاها لحظهای پلک روی هم فشرد و لبخندش کش آمد. - باشه... فعلا تو گربهرقصونی کن! ببینم فرداشب هم میتونی از چنگم فرار کنی؟ ساغر ابرویش را بالا برد و تهدیدوار گفت: - یه کاری نکن نظرم عوض بشه ها! هنوز دیر نشده که... طاه...
بروزرسانی در : ۱۲۹۰ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 17
طاها رد نگاه ساغر را گرفت و با دیدن ترمه، لبخند کمرنگی زد. سمت در قدم برداشت و حینی که دستش به طرف محمود دراز میشد برای احوالپرسی، لب باز کرد: - سلام! خیلی خوشاومدین. اصلا انتظار اومدنتون رو نداشتم وگرنه منتظر میموندم بیاین! دست محمود را بهگرمی فشرد و ترمه پوزخند زد، لب به کنایه باز کرد: -...
بروزرسانی در : ۱۲۸۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 18
تپشهای قلب ساغر بالا رفته بود و اضطراب در بند بند وجودش رخنه کرده بود. بیاختیار یاد شبی افتاده بود که عقد هاتف شده بود. با جثهی ظریف و دخترانهی نوجوانیاش مقابل مردی ایستاده بود که نگاههایش جز هوس، رنگی نداشت. رفتارش سراسر شهوت بود و ذرهای محبت در آن پیدا نبود. آنشب نحس، تمامش شکنجه بود و ...
بروزرسانی در : ۱۲۸۳ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 19
دست ساغر آهسته بالا رفت و به نرمی روی گونهی طاها نشست. تهریش زبرش، پوست لطیف دستش را قلقلک میداد و لبخند زد. - ولی من از همون اول عاشقت شدم. از همون روز اولی که اومدی بین دعوای من و اون سرکارگر هیز کارگاه و طرف منو گرفتی! طرفمو گرفتی بدون هیچ توقع و چشمداشتی؛ فقط چون خوب بودی. حتی به خودت اج...
بروزرسانی در : ۱۲۷۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 20
سمت اتاق میرفتند که صدای در زدنهای پیدرپی از حیاط به گوش رسید. لحظهای به یکدیگر نگاه کردند و سمت در سالن رفتند. کسی بهشدت در را میکوبید و همزمان با ورود طاها به حیاط، مهرانگیز هم از خانه بیرون آمد. - کیه؟ چهخبره؟ چیشده؟ مهرانگیز این را پرسید و طاها با قدمهای بلند سمت در رفت. همینکه د...
بروزرسانی در : ۱۲۷۶ روز پیش
