لیست کلیه پارتهای رمان مارپیچ : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان مارپیچ - پارت 61
نفسش را کلافه و پرصدا بیرون داد. سمت افرا چرخید و گفت: بیخیال... بزودی همهچی مشخص میشه. از حرف اصلی دور شدیم. گفتم نمیخوام اینجا بمونی. افرا سرش را کمی بالا گرفت و دود سیگار را بیرون داد. پلک زد و گفت: ولی همینجا راحتم. بیخود نگران نباش. - اما من هم ناراحتم، هم نگران... یهمدت برو با سما...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 62
صدای پیجر بیمارستان به گوش میرسید. بوی الکل و مواد ضدعفونی در بینیاش پیچید و پلکهایش لرزید. سرش درد میکرد و حس تهوع شدیدی داشت. زبان روی لبهای خشکیدهاش کشید و چندینبار پلک زد تا تصویر تار فرحان، واضح شد و چهرهی نگران و زخمیاش را بالای سرش دید. لحظاتی گیج و گنگ نگاه کرد. - خوبی آقا...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 63
- منظورت از همه... یعنی پلیس و... طاها باتردید این را پرسید و فرحان سربهزیر جواب داد: لیلیخانم هم فهمید...! پلکهای طاها بر هم فشرده شد و فرحان ادامه داد: نمیشد بهش چیزی نگم. شما بیمارستان بودی و باید میومد. وقتی هم اومد... طاها حرصآلود و کفری میان حرفش پرید: خب میگفتی اراذل ریختن تو ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 64
- منظورت از همه... یعنی پلیس و... طاها باتردید این را پرسید و فرحان سربهزیر جواب داد: لیلیخانم هم فهمید...! پلکهای طاها بر هم فشرده شد و فرحان ادامه داد: نمیشد بهش چیزی نگم. شما بیمارستان بودی و باید میومد. وقتی هم اومد... طاها حرصآلود و کفری میان حرفش پرید: خب میگفتی اراذل ریختن تو ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 65
مات و متحیر زمزمه کرد: تو؟! فرحان نزدیکتر آمد. دستش را برای کمک جلو برد و با لبخند کمرنگی گفت: آره، چرا تعجب کردی؟ افرا دست فرحان را رد نکرد و با کمک او، از جا بلند شد و لنگلنگان سمت تخت برگشت. هنوز همان پیراهن بلند تنش بود و بوی تلخ سیگار را به خود داشت. - اینجا رو دیدم فکر کردم افتادم...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 66
سمت تخت هلش داد و دخترک روی آن افتاد. با صدایی که از فرط خشم میلرزید تشر زد: به نفعته که لجبازی و زبوندرازی رو بذاری کنار. من آب از سرم گذشته... با اینجا آوردنت، پی همهچی رو به تنم مالیدم حتی جرم آدمربایی... که فقط بدونم قاتل بابام کیه؟ صورت افرا از اشک خیس بود و با صدایی گرفته و حرصآل...
بروزرسانی در : ۹۹۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 67
نگاه افرا به پاکتی روی مبل افتاد که داخلش بانداژ و گاز بود. همانطور که لنگلنگان سمت مبل میرفت، آهسته گفت: من که میدونم به لیلی گفتی، اونم اینجوری تو رو پُر کرده! آخه واسه چی سر چرندیات اون، با خودت و طاها اینجوری میکنی؟ یهدرصد فکرکن به اون وقتی که بفهمی سرت کلاه رفته و همهش دروغ بوده، ...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 68
لیلی مات و مبهوت مقابلش نشست. این حال طاها را هیچوقت ندیده بود. بهظاهر خونسرد اما عمق نگاهش خشم و نفرت شعله میکشید. یک نگاه به فکش کافی بود تا مطمئن شود که چطور دارد دندان میساید و خودخوری میکند. سکوت بینشان طولانی شده بود اما ارتباط چشمیشان لحظهای قطع نشده بود. آب دهانش را قورت داد و با...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 69
لیلی با صورتی گر گرفته از خشم، میان نفس زدنهایش نیمچه لبخندی حرصآلود زد و گفت: ساغرت... ساغر جونت... خیلیوقته مرده... خیلی وقت... پوزخند لیلی و بیتفاوتیاش، خشم طاها را دوچندان کرد. گره دستهایش دور گلوی لیلی محکمتر شد و رنگ لیلی رو به کبودی میرفت. - خفهشو... ببند دهنتو... اینو بدون ...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 70
بوی ساندویچ گرم، اشتهای دخترک را تحریک کرده بود. به شدت گرسنه بود و مشتاق غذا خوردن. با چشمهایی خیس، مردد به ساندویچ نگاه میکرد که فرحان نفسش را با کلافگی بیرون داد و گوشی را داخل جیبش گذاشت. سمت افرا آمد و ساندویچ را دومرتبه مقابلش گرفت. - من اذیتت نمیکنم، خودت خودآزاری میکنی؟ چته تو دخت...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 71
نگاه فرحان به دخترک خیره مانده بود و لیلی از ادامهی نقشههای شوم خودش حرف میزد. اگر افرا را میبرد و برای همیشه از او بیخبر میماند چه؟ حتی اگر ساغر و طاها در مرگ پدرش مقصر بودند، باز هم افرا گناهی نداشت و نباید بیشتر از این اذیت میشد. از افرا فاصله گرفت تا صدایش را نشنود و آهستهتر از قبل پ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 72
فرحان بیاختیار و به یکباره فریاد زد: مگه نمیگم جون مادرمو قسم نخور؟! به منم ربطی نداره که لیلی میخواد چکار کنه و چی تو سرشه! افرا دستش را از فرحان جدا کرد و قدمی عقب رفت. ابروهایش گره افتاد و تشر زد: هوی... چته چرا داد میزنی؟ باهات راه اومدم، وحشی شدی؟ فکر کردی خبریه؟ فکر کردی نمیتونم همون...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 73
حرفهای لیلی در گوش فرحان میپیچید و نفسش تنگ شده بود. اینکه ادعا میکرد طاها قاتل را میشناسد و سکوت کرده است! آب دهانش را قورت داد و با تردید پرسید: به نظرتون... ممکنه قتل بابای من... به لیلیخانم... به افرا و اون ماجراها ربطی داشته باشه؟! میخواست واکنشش را ببیند و امتحانش کند. طاها چشم ریز ...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 74
نگاهش دور تا دور سالن آشفته و بهمریخته چرخید و باز هم تکرار کرد: لیلیخانم...؟! صدایی نشنید. خانه غرق در سکوت بود و آهسته سمت اتاقها قدم برداشت. استرس داشت و با صدای زنگ موبایلش، یکهای خورد. طاها بود! توجهی نکرد و تماس را قطع کرد که یکآن ضربهی محکمی به پشتسرش خورد. فریادش بیهوا بلند...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 75
چند قدمی عقبعقب رفت. احساس میکرد که هرآن ممکن است زانوهایش خم بخورد و نقش بر زمین شود. دیگر حواسش پی حرفهای طاها نبود و تماس را قطع کرد. نباید لیلی از این ماجرا باخبر میشد وگرنه دیگر زبان به گفتن حقیقت باز نمیکرد. به بازویش چنگ انداخت و بیتوجه به التماسهایش او را به داخل خانه کشاند. *** ...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 76
باعجله سمتش رفت. شانههایش را تکان داد و مضطرب صدا زد: لیلی... لیلی صدامو میشنوی؟ لیلی...؟! روی گونههایش زخمی و کبود بود. باریکهی خونی خشکشده کنج لبش به چشم میخورد و موهایش آشفته بود. دلیل آن کبودیها و زخمها را نمیدانست، شاید خودزنی بود اما آن ورق قرص خالی نشان میداد که احتمال زیاد د...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 77
نفس در سینهی دخترک حبس شده بود. دستهای فرحان را محکم گرفت. نگاهش به چشمهای به خون نشستهی او بود و قطرات آبی که از موهای خیسش چکه میکرد. نفس زد تا صدای لرزانش آزاد شود و بهآرامی گفت: ولم کن؛ خودتم میدونی این حق من نیست فرحان...! میدونی منم از هاتف بیزارم و این حقم نیست جای اون تقاص پس بد...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 78
افرا از پس حریر اشکی که به چشمهایش نشسته بود، نگاه دلخورش را به فرحان دوخت و با لبخند کمرنگی گفت: با بهمن که برم، انگار که انتقامت رو ازم گرفتی! چی از این برای من بدتر؟! صدای قهقههی تمسخرآمیز بهمن بلند شد و همانطور که تلاش داشت تا خندهاش را ببلعد، شستش را کنج لبهایش کشید و گفت: چه خوشخیال....
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 79
نصرت لحظهای به دخترش خیره ماند و پرسید: کجا بری دخترم؟ برای چی؟ لیلی بغضآلود لب زد: دخترم؟! اشکش چکه کرد و با پوزخندی ادامه داد: من دخترت بودم؟ یا یه نردبون برای رسیدن به خواستههات؟ من دخترت بودم یا قربونی انتقام تو از شاهبابا؟ من دخترت بودم یا وسیلهی احقاق حق تو؟! صدایش هر لحظه بلندتر ...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان مارپیچ - پارت 80
نزدیکتر شد و با دقت بیشتری به تصویر خیره شد. دهسال گذشته بود و اعتیاد صورتش را تیرهتر، لاغرتر و شکسته کرده بود. روی موهایش گرد سفیدی نشسته بود اما... نگاهش هنوز همانطور بود! چشمانی وقزده، با رگههای سرخ و لبریز از خشم. زنگ برای چندمینبار به صدا درآمد و طاها ناباورانه زیر لب زمزمه کرد: نا...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
