پارت سی و ششم :

افرا بی‌درنگ نهیب زد:
- تو مُفَتشی...؟ کی از تو کمک خواست که مثل سیرابی نشُسته پهن شدی وسط؟
فرحان ناغافل ضربه خورده بود و خیسی و لغزندگی آسفالت کوچه، خیلی زود او را به زمین زده بود. کف دست‌هایش پوسته‌پوسته و زخمی شده بود اما خیلی زود و چالاک از زمین بلند شد. فکش منقبض شده بود و همین‌که نگاه بهمن سمتش کشیده شد، لگدی محکم به پهلویش کوبید و غرید:
- از پشت‌سر می‌زنی نامرد؟
فریØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    چه پر هیجان

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    1

    چه جذاب شد🥺 مرسی نگار جون 🧡🤍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️