پارت سی و هشتم :

فرحان پوزخندی تمسخرآمیز زد و گفت:
- برو بچه‌جون خودتو سیاه کن! طاها فقط سی‌وپنج سالشه! چجوری پدرخونده‌ی تویه؟
به آنی لبخندش را جمع کرد و تشر زد:
- واسه شنیدن این چرندیات جون عزیزمو قسم نخوردم‌ها!
افرا اخم کرد و با لحنی تند و معترض گفت:
- کدوم چرند؟ دِ می‌گم پدرخوندمه! ده‌سال پیش مادرمو عقد کرد، صیغه موقت و اینا هم نه... عقد دائم! من اون موقع هشت‌ساله بودم.‌
فرحان کÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    جووون..عالی بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️