پارت بیست و سوم :

مهرانگیز آه کشید و نگاهش پل زده بود به آن‌سوی خاطرات گذشته...
- محمد خبردار شده بود که تو خونه‌ی ما چه خبره و حالا نوبت اون بود که اگر مهری از من به دلش بود باید دست‌به‌کار می‌شد و یه قدم هم اون میومد جلو! همین کار رو هم کرد. یه‌روز دور از چشم بقیه، کنج حیاط به عشقش اعتراف کرد و منم با سکوتم و لپ‌های گل‌انداخته‌م فهموندم که خاطرشو می‌خوام. محمد هم دو روز بعد، مادرش رو فرستاد حجره‌ی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ف

    0

    حیف که قسمت۲۴تونستم بخونم..بقیه اش رایگان نیست..به هرحال عالی بود..موفق باشید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️