مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و هشتم :
نگاه ساغر به زمین خیره مانده بود و آب دهانش را قورت داد. بیرمق لب زد:
- اما طاها پارهی تنشونه... چطور تونستن؟! آخه انگار برای اون موتورسوار فرقی نداشت حتی اگر طاها میسوخت!
مهرانگیز ابرو در هم کشید و حرفی نزد. لحظهای در سکوت گذشت و ساغر گفت:
- به خانوادهش خبر ندم؟
مهرانگیز نگاهی شاکی انداخت و جواب داد:
- دنبال شر میگردی؟ میخوای میمنت بیاد اینجا رو بذاره روی س