مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت بیست و هفتم :
مهرانگیز شتابزده و سراسیمه با قدمهای بلند قدم برمیداشت سمت بخش اورژانس سوختگی میرفت. اشکهایش پیدرپی روی گونه میغلتید و نفسش تنگ آمده بود. نگاهش به ساغر افتاد که روی صندلی نشسته بود. همینکه ساغر صدای قدمهایی را از انتهای راهرو شنید، نگاهش را چرخاند و با دیدن مهرانگیز از جا برخاست. گریهی هردو شدت گرفت و یکدیگر را بغل گرفتند. ساغر آنقدر اشک ریخته بود که نایی برای حرف زدن ندا
Zarnaz
00واییییی آخه چراااا😥😥کار نایب به نظرم نمیتونه کار نصرت اینا باشه میتونه؟ عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️پارت به پارت جذاب تر و شوک کننده تر💋❤️