پارت بیست و هفتم :

مهرانگیز شتابزده و سراسیمه با قدم‌های بلند قدم برمی‌داشت سمت بخش اورژانس سوختگی می‌رفت. اشک‌هایش پی‌درپی روی گونه می‌غلتید و نفسش تنگ آمده بود. نگاهش به ساغر افتاد که روی صندلی نشسته بود. همینکه ساغر صدای قدم‌هایی را از انتهای راهرو شنید، نگاهش را چرخاند و با دیدن مهرانگیز از جا برخاست. گریه‌ی هردو شدت گرفت و یکدیگر را بغل گرفتند. ساغر آنقدر اشک ریخته بود که نایی برای حرف زدن نداØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    واییییی آخه چراااا😥😥کار نایب به نظرم نمیتونه کار نصرت اینا باشه میتونه؟ عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️پارت به پارت جذاب تر و شوک کننده تر💋❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️