پارت بیست و هفتم :

مهرانگیز شتابزده و سراسیمه با قدم‌های بلند قدم برمی‌داشت سمت بخش اورژانس سوختگی می‌رفت. اشک‌هایش پی‌درپی روی گونه می‌غلتید و نفسش تنگ آمده بود. نگاهش به ساغر افتاد که روی صندلی نشسته بود. همینکه ساغر صدای قدم‌هایی را از انتهای راهرو شنید، نگاهش را چرخاند و با دیدن مهرانگیز از جا برخاست. گریه‌ی هردو شدت گرفت و یکدیگر را بغل گرفتند. ساغر آنقدر اشک ریخته بود که نایی برای حرف زدن ندا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    00

    واییییی آخه چراااا😥😥کار نایب به نظرم نمیتونه کار نصرت اینا باشه میتونه؟ عالی بود مرسی نگار جونم ❤️❤️پارت به پارت جذاب تر و شوک کننده تر💋❤️

    ۷ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.