مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت سی و پنجم :
شدت برف بیشتر شده بود و خیابان خلوتتر. باد سرد، اشکهای گرم دخترک را روی گونهها پخش میکرد و او با قدمهایی تند، بیهدف سمت انتهای خیابان میرفت.
امروز با این حال نامناسب، توانایی پیادهروی و گشتن در پارکها و خیابانها را نداشت. تصمیم گرفت به خانهی محقر و نمور خودش پناه ببرد. اشکهایش را پاک کرد و زیر سایهبان ایستگاه اتوبوس ایستاد تا از خیس شدن زیر برف، در امان باشد.
فاطی
00جووون...برین کنار بهمن خان وارد میشود..چه خودشیفته