لیست کلیه پارتهای رمان خاموشی آوا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 95
-
رمان خاموشی آوا - پارت 1
مقدمه: دنیای خودخواهان تمثیلی از روزمرگی برگهایی است که در بهار رقصکنان خودستایی میکنند و فکر پائیزی را نمیکنند که در زیر پای روزگار لگدمال میشوند اما سرگذشت انسانهای فروتن و صبور داستان دانهایست در بهار که دست روزگار او را رشد و نمو میدهد و درخت زندگی را برای او بنا میکند. (شاداب کلا...
بروزرسانی در : ۱۶۰۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 2
دخترک لقمههای غذا را جویده و نجویده، با تأخیر و به کُندی قورت میداد. گویی خار میجوید، هیچ لذتی از غذا خوردن نمی برد. سفره جمع شد و کمکم خانوادهی خانعمو قصد رفتن کردند. همراه آقابزرگ راهی شدند تا شب را خانهاش سر کنند. آوا گوشهی اتاقش نشسته، زانوها را بغل گرفته بود و سر روی زانو گذاشته و ...
بروزرسانی در : ۱۶۰۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 3
زانوهایش را بغل گرفته، چانه را روی آینهی زانوها گذاشته و گوشهای از اتاق نشسته بود. گلچهره وارد اتاق شد. نیمنگاهی به آوا انداخت و سری با تأسف به طرفین تکان داد. زیر لب غرولند کرد و کنار صندوقچهی لباس نشست. روسری سفید، شلیتهی رنگارنگ و جلیقهی پولکدوزی شده را کنار آوا گذاشت و گفت: - پاشو دخ...
بروزرسانی در : ۱۶۰۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 4
*** آفتاب رو به غروب میرفت اما از گرمای هوا چیزی نکاسته بود. دانههای عرق از پیشانی و تیر کمر سُر میخورد و میغلتید. هوا شرجی و نفسکشیدن را هم سخت کرده بود. علی از ماشین جانیار پیاده شد. دستی میان موهای خوش حالتش کشید و با لبخند پرسید: - امری ندارین جانیارخان؟ جانیار سر تکان داد و گفت: - ...
بروزرسانی در : ۱۶۰۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 5
آوا سر تکان داد و از جا برخاست. کنار پنجره ایستاد و با سرانگشتان اشکهای گونه را زدود. نفسی کشید و گفت: - تو که رفتی خان عمو اومد. آقابزرگ هم اون شب اینجا بود. همون شب حرفاشون رو بین خودشون زدن و قول و قرار گذاشتن. شب بعد هم صیغهی محرمیت خوندن. ابروهای علی در هم گره خورد و دندان سائید، با غیظ ...
بروزرسانی در : ۱۶۰۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 6
صدای لخ لخ کفشهای مراد به گوش میرسید که سمت ایوان میآمد. گلچهره مضطرب بازوی دخترش را فشرد و تشر زد: - دِ پاشو دختر دخترک با بیمیلی از جا برخاست؛ نگاه غمزده و گلایهمندش را به مادر دوخت و قدم برداشت. پشت در اتاق که رسید قلبش نزدیک بود از سینه بیرون بزند، تند میتپید. دستش روی در مشت شده و پ...
بروزرسانی در : ۱۵۹۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 7
نینی لرزان و خیس از اشک نگاه دخترک، به دو گوی سیاه و در خون غلتیده گره خورد. بهادر اخمآلود و غضبناک پرسید: - علی چی میگه؟ تو منو نمیخواستی آوا؟ جوابش تنها قطره اشکهایی بود که بر گونه چکید. بهادر حرصآلود لب فشرد و از جا برخاست. با قدمهایی بلند و محکم از اتاق بیرون رفت. آوا غمگین و پژمرده،...
بروزرسانی در : ۱۵۹۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 8
همگی دور تا دور سفره نشسته بودند؛ ساکت و خاموش. گلچهره زیر چشمی علی و مراد را میپایید. اضطراب داشت که مبادا حرفی بزنند و باز اوقات تلخی شود. مراد لقمهی آخر را در دهانش گذاشت و هنوز کامل نبلعیده بود که از جا برخاست. زیر لب «الهی شکر» گفت. جلیقه و شال کمر برداشت تا راهی شود. علی رو به آوا پرسید: ...
بروزرسانی در : ۱۵۹۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 9
علی که طاقت نداشت بیشتر از این اشک خواهرانش را ببیند با لبخندی گفت: - منم هستم رعنا... دلتنگ من نشدی؟ برای منم نگه دار. رعنا میان گریه، خندید و از آوا جدا شد. قدمی سمت علی برداشت و او را کوتاه اما پر محبت در آغوش کشید. سمت صندلیهای اتاق اشاره کرد و گفت: - خوش اومدین، بشینید. علی و آوا کنار ...
بروزرسانی در : ۱۵۹۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 10
سمت اسبش رفت و همانطور که افسار را از درخت آزاد میکرد با خود غرولند کرد: - مرتیکه هیزِ الدنگ، حیا نمیکنه... جلو چشم من، زنش... چشم دوخته به تو! پوفیوز. با قهر افسار را کشید و از محوطهی عمارت بیرون رفتند. حینی که آوا پا در رکاب گذاشت و بر اسب سوار میشد، علی با لحنی تند خطاب کرد: - آوا هیچوق...
بروزرسانی در : ۱۵۸۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 11
آوا با شنیدن حرفهای بهادر دلش نرم شد؛ حرفهایش آبی بود روی آتش. بهادر تشر زد، فریاد کشید اما بیراه نگفت! گفت بیخبر بوده، گفت گلایه کرده، گفت پا پس نمیکشید اما به اجبار هم عقد نمیکرد! باز سکوت شد و این بار بهادر به این سکوت راضیتر بود تا بحث و جدل. بعد از بارش باران بهاری، هوا شرجی و گرم ...
بروزرسانی در : ۱۵۸۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 12
غمی سنگین قلب دخترک را میفشرد. هر چه بیشتر بهادر را میشناخت بیشتر با احساسش گلاویز میشد. چقدر بیپرده به عشقش اعتراف کرد و آوا چه بیرحمانه نخواستنش را جار میزد. برای لحظهای دخترک از خودش، احساسش، همه و همه بیزار شد. در دل گفت: - خدایا چرا باید یه هفته قبل از خواستگاری بهادر، شهاب رو ببینم ...
بروزرسانی در : ۱۵۸۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 13
- اسمت چیه دخترجان، چند سالته؟ نگی فضولباشی هستمآ! میخوام سرمون گرم بشه به حرف، تو هم دردت کم بشه. آوا از درد زیر لب «آخ» گفت و با صدای ضعیفی جواب داد: - اختیار دارید. اسمم آوا، تازه شونزده سالم تموم شده. - چه اسم قشنگی... آوا! پس تو بودی اون دختری که دل بهادر رو برده بود. خاتون همیشه میگفت...
بروزرسانی در : ۱۵۸۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 14
اکرم خانم آینه را از دست آوا ستاند و گفت: - هنوز کار داره دخترجان، بذار آرایشت کنم. بذار چشمای قشنگت رو سُرمه بکشم بعد ببینم بهادرخان میتونه چشم ازت برداره؟ دوباره خواست مشغول کار شود که صدای در خانه بلند شد. اکرمخانم هیکل فربهاش را تکانی داد و دست بر زمین گذاشت، از جا برخاست. زیر لب زمزمه ک...
بروزرسانی در : ۱۵۷۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 15
خورشید در دل آسمان میدرخشید و میتابید. عرق بر تن علی نشسته بود و سوار بر اسب لاغراندام و کشیدهاش،خسته از یک روز کاری دیگر به خانه بر میگشت. از خم جاده که پیچید و خانهشان نمایان شد، ماشین بهادر را جلوی خانه دید. لبخند بر لبش نشست و دلش از شوق لبریز شد. نازدانهاش برگشته بود! چقدر دلتنگ بود. ...
بروزرسانی در : ۱۵۷۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 16
بهادر قدمی عقب برداشت و از جلوی راهش کنار رفت. آوا شرمگین قدم تند کرد و از خانه بیرون رفت. دوشادوش گلچهره و سلما قدم بر میداشت و از خانه دور میشد. صدای بهادر در گوشش میپیچید، نیش کلام او تا مغز استخوانش را میسوزاند« بدونی هم تظاهر می کردی! » دلش برای خودش، برای بهادر، تکهتکه میشد. کدامش...
بروزرسانی در : ۱۵۷۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 17
ستارهها آرام آرام و یکی پس از دیگری در آسمان چشمک میزدند که بهادر و آوا به خانه رسیدند. بوی نان تازه و داغ در فضا پیچیده بود و اشتهای هر آدم گرسنهای را تحریک میکرد. بهادر سمت مطبخ اشاره کرد و گفت: - بریم مطبخ، مادرت حتما نگران شده. بگیم که برگشتیم. چند قدم برداشتند که صدای صحبتهای مراد و...
بروزرسانی در : ۱۵۷۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 18
صداها از بیرون خانه به گوش میرسید. هراسان از جا برخاست. هنوز گیج بود و وقتی سمت پنجره میرفت از دیوار کمک گرفت تا زمین نخورد. پرده را کنار زد، چند مرتبه پیاپی پلک زد و با دقت نگاه انداخت. صدای شیون از خانهی مهلقا زن همسایه بود. علی را کنار پرچین دید؛ صدایش را بالا برد و پرسید: - چی شده علی؟! ...
بروزرسانی در : ۱۵۷۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 19
درد زیر دل دخترک میپیچید و پاهایش از ترس میلرزید. عرق شرم بر جبین آوا و عرق شهوت بر پیشانی بلند کوهیار بود. از سر مستی و لذت خودش را به کناری کشید و روی سبزهها غلتید. نفس نفس میزد و لبخندی محسوس بر لب داشت. آوا اما بیجان و بیصدا جنینوار در خودش جمع شده بود و گلویش میسوخت. چشمهی اشکش خشک...
بروزرسانی در : ۱۵۶۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 20
دخترک را به زحمت روی دوش کشید و به اتاقک کنار مطبخ برد. نفسش بریده بود و گلچهره با شرمندگی لب گشود: - تو رو به خدا ببخش حاجخلیل، حلال کن. باعث زحمت شدیم، خدا عمرت بده. پیرمرد سر به زیر انداخت و گفت: - کاری نکردم، آوا هم مثل دختر خودم. انشاءالله که زودتر حالش جا بیاد. خداحافظی کرد و رفت. گلچ...
بروزرسانی در : ۱۵۶۵ روز پیش
