پارت ده :
سمت اسبش رفت و همانطور که افسار را از درخت آزاد میکرد با خود غرولند کرد:
- مرتیکه هیزِ الدنگ، حیا نمیکنه... جلو چشم من، زنش... چشم دوخته به تو! پوفیوز.
با قهر افسار را کشید و از محوطهی عمارت بیرون رفتند. حینی که آوا پا در رکاب گذاشت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

میم
1ای بابا دلم برای بهادرم سوخت،فکر می کردم خبر داره،بیچاره بدجور تحقیر شد و غرورش شکست علی اون حرفارو بهش زد ولی هنوز داره تحمل می کنه،چون دوستش داره😔