پارت بیست :

دخترک را به زحمت روی دوش کشید و به اتاقک کنار مطبخ برد. نفسش بریده بود و گلچهره با شرمندگی لب گشود:
- تو رو به خدا ببخش حاج‌خلیل، حلال کن. باعث زحمت شدیم، خدا عمرت بده.
پیرمرد سر به زیر انداخت و گفت:
- کاری نکردم، آوا هم مثل دختر خودم. ان‌شاءالله که زودتر حالش جا بیاد.
خداحافظی کرد و رفت. گلچهره بلافاصله از پله بالا دوید. از صندوقچه‌ی گوشه اتاق، برای آوا لباس برداشت. بالای پله

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    1

    کاش آوا واقعیت راب علی بگه..کوهیار باید تنبیه بشه.باید تاوان پس بده..حتی اگر ارباب باشه...

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️