پارت بیست :
دخترک را به زحمت روی دوش کشید و به اتاقک کنار مطبخ برد. نفسش بریده بود و گلچهره با شرمندگی لب گشود:
- تو رو به خدا ببخش حاجخلیل، حلال کن. باعث زحمت شدیم، خدا عمرت بده.
پیرمرد سر به زیر انداخت و گفت:
- کاری نکردم، آوا هم مثل دختر خودم. انشاءالله که زودتر حالش جا بیاد.
خداحافظی کرد و رفت. گلچهره بلافاصله از پله بالا دوید. از صندوقچهی گوشه اتاق، برای آوا لباس برداشت. بالای پله
لطفا صبر کنید...

نفسم
1کاش آوا واقعیت راب علی بگه..کوهیار باید تنبیه بشه.باید تاوان پس بده..حتی اگر ارباب باشه...