لیست کلیه پارتهای رمان خاموشی آوا : پارت های 81 تا 95
تعداد کل پارت های منتشر شده : 95
-
رمان خاموشی آوا - پارت 81
آوا پشت دیوار، بیقرار و دلنگران قدم میزد. تاب نیاورد و بالاخره از ماشین بالا رفت. خودش را روی دیوار کشاند و به باغ سرک کشید. با شنیدن فریادهایی که از دور میآمد، خودش را از بالای دیوار، پایین انداخت. مچ پای راستش درد گرفت اما توجهی نکرد و سمت ساختمان راه افتاد. هر چه صداها واضحتر میشد، قدمه...
بروزرسانی در : ۱۴۱۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 82
جانیار بهتزده به کوهیار نگاه میکرد که گلوله درست وسط پیشانیاش نشسته بود. با لبهای لرزان رو به علی گفت: - چکار کردی؟ چکار کردی پسر؟ میفهمی که یه خانزاده رو کشتی؟ علی نگاه سرخ و خشمگیناش به کوهیار بود و حرصی زیر لب گفت: - گفته بودم میکشم... قسم خورده بودم، متجاوز به آوا رو میکشم! بهادر...
بروزرسانی در : ۱۴۱۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 83
علی به دیوار تکیه زده و نگاه خیسش به بهادر خیره بود که هنوز سر روی زانوان آوا داشت و رد خون و اشک بر گونههایش پیدا بود. - نه...! من کشتم، همهجا با افتخار میگم که خودم کوهیار رو کشتم. علی بیرمق حرف میزد و آوا دستپاچه شد. نیمنگاهی به جانیار انداخت و مسترس گفت: - دیوونه شدی علی؟! از جونت سی...
بروزرسانی در : ۱۴۱۳ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 84
آوا رمقی برای ایستادن نداشت. مدام بازوی علی را چنگ میزد و به او تکیه میداد. چهرههای غرق در خون بهادر و کوهیار، لحظهای از مقابل چشمهایش کنار نمیرفت. صدای پارسهای سگ و فریاد بهادر، توی گوشش میپیچید و سرش سنگین بود. مشامش از بوی خون پر بود و تهوع داشت. شهاب، ارباب و ماهبانو با قدمهای بلند...
بروزرسانی در : ۱۴۱۱ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 85
هیچکس تا به حال جرأت نکرده بود، به چشمهای ارباب زل زده و با صدای بلند با او حرف بزند؛ چه برسد که او را کمال صدا بزند، بدون پسوند خان! دست ارباب برای سیلی به دخترک بالا رفت که مچش در هوا، اسیر پنجهی شهاب شد و تهدیدوار گفت: - آوا دیگه اون رعیت ضعیف نیست که بخوای بهش سیلی بزنی! کمال دستش را از ...
بروزرسانی در : ۱۴۰۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 86
روی تخت دراز کشید و موهایش را بالای سر رها کرد. علی، کجای این عمارت زندانی بود؟ تکلیفش چه میشد؟ کوهیار و بهادر را کجا برده بودند؟ صبح فردا دفن میشدند؟ بهادر... وای از بهادر... خاتون تا حالا خبر را شنیده است؟ بهار چه؟ مادرش؟ رعنا؟ به تکتکشان فکر کرد و اشک ریخت. تصور حال و روز آنها، وجودش را ...
بروزرسانی در : ۱۴۰۶ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 87
یک ساعت بعد، با کمک آرامبخش و کمتر شدن سر و صداها دخترک آرام گرفت و خوابید. شهاب مدام در حال رفت و آمد بود و بین آنهمه آشفتگی در عمارت، از آوا غافل نمیشد. دوروز در غم و ماتم گذشت. بهادر و کوهیار هردو دفن شدند و تمام روستا سیاهپوش بود. خانمبزرگ را در بیمارستان شهر، بستری کرده بودند و علی همچنا...
بروزرسانی در : ۱۴۰۴ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 88
کمال از جا برخاست. دستهایش را دو طرف طاق کنار پنجره گرفت. چارهای جز قبول کردن نداشت، میدانست برایش بد میشود اگر اهل روستا حقیقت ماجرا را بفهمند. صدایش از خشم، خش افتاده بود. - دو روز بهم مهلت بده. ماهبانو و دنیا به این راحتی قانع نمیشن. خصوصا برای بخشش علی و برگشتن اون دختره... گلناز! آوا...
بروزرسانی در : ۱۴۰۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 89
علی کنج اتاق سرد و تاریکی که بیشباهت به زیرزمین و انباری نبود، نشسته بود و پتوی رنگورو رفتهای دور خودش پیچانده بود. هیچ روزن و پنجرهای نبود تا بیرون را ببیند و تنها کسی که در این دو روز به او سر زده بود، جانیار بود. کلید توی قفل چرخید و نگاه علی سمت در چرخید. وقت غذا نبود و جانیار هم اول صبح،...
بروزرسانی در : ۱۳۹۹ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 90
آوا سر به زیر انداخت. آهسته گفت: - همهاش به خاطر تو نیست... الان دیگه با برملا شدن این راز، فقط کمال و خانوادهاش نابود میشن. کمال که خودشم بیخبر بوده. اصل، خانومبزرگ بود که الان دیگه چیزی ازش باقی نمونده. چرا ماهبانو و بچههاش رو دربهدر کنم؟ از یه طرف، اگه این راز باقی بمونه، من میتونم ی...
بروزرسانی در : ۱۳۹۷ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 91
لیوان آب را برداشت و کمی نوشید. با مکث کوتاهی لب باز کرد: - همه میدونید که متأسفانه خانومبزرگ به خاطر شنیدن خبر کشتهشدن کوهیار، سکته کرده و فلج شده... نگاهها همه خیره به کمال بود و او به سختی اضطرابش را کنترل کرده بود. - سالها بود که من رازی رو به خاطر مادرم، توی سینه نگه داشته بودم. اما...
بروزرسانی در : ۱۳۹۵ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 92
شوکی که از شنیدن این خبر به مردم منتقل شده بود، سکوت سنگینی را بر جمع، حاکم کرد؛ آنقدر سنگین که کمال حس میکرد وقتی آب دهانش را قورت میدهد، نه تنها خودش که همهی حضار صدایش را میشنوند. لبهایش خشکیده و بیرنگ بود. حالا دیگر دستهایش که دو طرف مبل بود، آشکارا میلرزید. - امروز من... علی رو آز...
بروزرسانی در : ۱۳۹۲ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 93
صدای شرشر باران آمیخته به صدای قلقل سماور نفتی، تنها صدایی بود که در فضای خانهی مراد و گلچهره به گوش میرسید. گلچهره سر به زیر و غمبار کنج نشیمن نشسته بود و وحید، ماهرخ، آوا، شهاب نیز دور تا دور نشسته بودند. صدای لرزان و ضعیف گلچهره، سکوت شیشهای را شکست. - روی رفتن به مراسم بهادر رو نداشتم، ...
بروزرسانی در : ۱۳۹۰ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 94
همگی از دور سفره بلند شده بودند. شهاب هاج و واج نگاه میکرد و پرسید: - یعنی چی؟ برای چی؟ کی زده؟ - بیا بریم خودت اونجا میبینی... الان جانیارخان منو فرستاده دنبالت. شهاب عقبگرد کرد تا برود. گلچهره سراسیمه سمتش دوید. - کجا مادر؟ دومرتبه چه خبره؟ - میگه ارباب رو با تیر زدن، جانیار فرستاده...
بروزرسانی در : ۱۳۸۸ روز پیش
-
رمان خاموشی آوا - پارت 95
چند ساعت بعد، ارباب در سکوت و تاریکی آن شب سرد برفی به خاک سپرده شد. گلناز بقچهای که در دست داشت را کنار وسایل دیگر داخل گاری گذاشت. شالش را دور بازوها محکمتر پیچید و بخار دهانش را بین دستهایش ها کرد. رو به جانیار پرسید: - با خانومبزرگ چکار میکنی؟ جانیار نگاه اخمآلودش را به عمارت دوخت و ...
بروزرسانی در : ۱۳۸۵ روز پیش
