پارت پانزده :
خورشید در دل آسمان میدرخشید و میتابید. عرق بر تن علی نشسته بود و سوار بر اسب لاغراندام و کشیدهاش،خسته از یک روز کاری دیگر به خانه بر میگشت. از خم جاده که پیچید و خانهشان نمایان شد، ماشین بهادر را جلوی خانه دید. لبخند بر لبش نشست و دلش از شوق لبریز شد. نازدانهاش برگشته بود! چقدر دلتنگ بود.
وارد حیاط که شد آوا به ایوان آمد. لبخند روی لب داشت.
- اومدی علی جان... سلام.
علی اسب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1چقدرم به خودش می رسه می ره جلوی چشمای کور شده کوهیار نکبت 😡