پارت پانزده :

خورشید در دل آسمان می‌درخشید و می‌تابید. عرق بر تن علی نشسته بود و سوار بر اسب لاغراندام و کشیده‌اش،خسته از یک روز کاری دیگر به خانه بر می‌گشت. از خم جاده که پیچید و خانه‌شان نمایان شد، ماشین بهادر را جلوی خانه دید. لبخند بر لبش نشست و دلش از شوق لبریز شد. نازدانه‌اش برگشته بود! چقدر دلتنگ بود.
وارد حیاط که شد آوا به ایوان آمد. لبخند روی لب داشت.
- اومدی علی جان... سلام.
علی اسب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    چقدرم به خودش می رسه می ره جلوی چشمای کور شده کوهیار نکبت 😡

    ۱۰ ماه پیش
  • نفسم

    1

    ازکوهیار میترسم..آوا هیچ وقت بدون علی نباید ب دیدن خواهرش رعنا بره...از ی طرف بهادر عشقش ب اوا نابه..کاش آوا بابهادر کنار بیاد

    ۴ سال پیش
  • zahra zahra

    1

    پنجه طلایی نگارخانم احسنت عالی بود

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️